سعید رضازاده
روز چهارم، رمقی برام نمونده بود. گرما، تاول، بیخوابی… تصمیم گرفتم سوار ماشین شم. همون موقع صدای مداحی اومد: «آهستهتر برو، شاید حسین از دور نگاهت کند…» اون جمله منو نگه داشت. ادامه دادم و هر قدم رو با ذکر “یا حسین” برداشتم. وقتی از دور گنبد طلایی رو دیدم، اشکهام خودش اومد. فهمیدم عشق امام نیروییه که از درون میجوشه، نه از پا.