سمیه قربانی
من و برادرم با هم رفتیم پیادهروی اربعین. همیشه اختلاف داشتیم، سر چیزای کوچیک بحث میکردیم. اما اون سفر یه چیز دیگه بود. توی مسیر، وقتی پاهام تاول زد، اون بیصدا کفش خودش رو درآورد و داد من بپوشم. گفت: «تو ادامه بده، من پابرهنه میرم.» اشک از چشمم جاری شد. اون چند روز اختلافهامون محو شد. برگشتیم ایران و رابطهمون مثل قبل شد. اربعین برای ما فقط زیارت نبود، آشتی بود.