رقیه نادری – زائر تنها
در مسیر کنار پیرمردی راه میرفتم که تنها بود. گفتم: «تنهایی اومدی؟» گفت: «زنم فوت کرده، هر سال با هم میاومدیم. امسال تنهایی اومدم تا بهش بگم هنوز هم بر عهد عشقمون پایبندم.» بعد چفیهاش رو از جیب درآورد و گفت: «این چفیه رو خودش برام دوخته بود.» اشک توی چشمم جمع شد. فهمیدم بعضیها به عشق امام میان، بعضیها هم به عشق امام و یاد کسی که با عشق به حسین زندگی کرده.