قدمهایم سنگین نیست
اما دلم پر از بغض است
میدوم در جادهای که نه انتهایی دارد
نه پایانی.
هوای کربلا در ریههایم جاریست
بوی خاک، بوی باران، بوی اشک،
و صدای دعایی که از هزاران لب جاریست.
میان جمعیت گم میشوم
اما دلم تنها نیست،
همنفس با هزاران دلِ عاشق،
در سکوتی پر از ناله و امید.
چشمهایم را میبندم
و به یاد میآورم غروب کربلا را
که خورشید، خون حسین را رنگ زد.
هر گام، حرفی است از وفا
هر نفس، قصهای است از صبر
و من میروم،
با دلی سبک و بارانی،
تا برسد به حرم امنِ جانم.