«قاب خیال»
به نام آن که جانها را به سوی خود میخواند
و قدمها را به اشتیاق بر میانگیزاند.
امسال نیز آمد و رفت و من باز تنها ماندم،
در میان انبوه خیابانهای سرد و شهری که بوی بیتفاوتی میدهد.
در مسیر قدمگاهش نیستم و هر قدم که برمیدارم سنگین است.
نشد…
یک بار دیگر هم نشد تا با تو، در آن راه پرازدحام عشق همقدم شوم؛
همنفس با آنان که پای پیاده،
قلبهایشان را تا کربلا میبرند.
چه کنم؟
از همین امروز تا سال دیگر،
من هستم و یکسال بیتابی.
و این بیقراری که مرا میبلعد!
تو بگو چه کنم؟
من که هیچگاه نیامدم…
اما میدانم هر که طعم زیارتِ اربعین را چشیده است،
پیش از آن، کربلایی شده.
پاهایش بر زمین حسین،
دلش با آسمان حسین،
و روحش با جان حسین بوده است.
یا مهدی،
یا صاحب الزمان…
نگذار تصویر قدم برداشتنم در مسیرِ مشایه،
تنها قابی خیالی بر دیوار آرزوهایم بماند.
نگذار این اشکها، بیثمر بر گونه جاری شوند.
مرا پاکیزه بپذیر…
حتی با این همه قصور…
مرا هم بخوان تا بیایم،
تا همقدم شوم با عاشقان،
تا در طوافِ حرم عشق، گم شوم.
به امید دیدارت در مشایه
به امید همقدمی با تو در راه پدرت، یا مهدی.
محسن بیدآبادی