دل نوشته:
عارفه حیدریان منش
استان لرستان، شهرستان ناحیه دو خرم آباد
امسال نیز دل در گروی راه نجف تا کربلا داشتیم…
همهچیز آماده بود: گذرنامه، دینار، بیعانه سرکاروان… و شوقی بیپایان برای قدمزدن در مسیر عاشقی.
اما تقدیر، داستانی دیگر برایمان نوشت.
ناگهان مادرم دچار تشنج شد؛ همهچیز فرو ریخت، دل و دماغی برای سفر نماند، بیعانه را پس گرفتیم و خیال زیارت را از سر بیرون کردیم.
اما خوشبختی یعنی داشتن پدری که عشق حسین(ع) در تار و پود وجودش جاری است؛ پدری که به جای ناامیدی، دست به دعا برداشت و تنها از مولایش خواست دل دخترش نشکند.
ما دلکنده بودیم، اما او آرام و امیدوار میگفت:
»بلیط را فعلاً کنسل نکنید… «
روزها گذشت… چهارشنبه، مادرم با لطف خدا از بیمارستان مرخص شد. و پنجشنبه شب، در حالیکه دلهایمان پر از بیم و امید بود، راهی شدیم؛ راهی جادهای که پایانش حرم امن حسین بود.
آقاجان! چه کردی با دل ما؟
هر قدمی که در مسیر برمیداشتیم، یک دنیا معنا داشت. گرما و خستگی رنگ میباخت وقتی لبهایمان بیوقفه «یا حسین» میگفت و دلهایمان به آسمان گره میخورد.
امسال اربعین برای ما رنگ و بویی دیگر داشت.
گامهای ما تنها برای زیارت نبود؛ هر قدم پیمانی دوباره بود:
پیمان برای ایستادگی در برابر ظلم، برای یاری مظلوم، برای آزادی فلسطین و غزهی قهرمان، و برای تعجیل در ظهور منجی عالم، حضرت ولیعصر(عج).
چه زیبا بود هنگامی که شعارها در حرم طنینانداز میشد:
» لبیک یا حسین «…
»لبیک یا ابوالفضل «…
»لبیک یا حیدر «…
و آن ذکر دلنشین: « ابوالفضل علمدار، خامنهای نگهدار «…
این یک هفته، قدم به قدم، به نیابت از شهدا، به نیابت از امام خامنهای، به نیابت از جاماندگان و برای تعجیل ظهور مولایمان پشت سر گذاشته شد. سفری که تنها جادهای جسمانی نبود، بلکه راهی روحانی بود که دلها را به هم نزدیکتر کرد، ایمان را ژرفتر ساخت و روح را صیقل داد.
ما در این راه به دریایی از عشق و یقین رسیدیم؛ دریایی که هرگز از آن سیراب نخواهیم شد.
اربعین امسال، برای ما نه یک سفر، که تولدی دوباره بود…