باسمه تعالی
از اربعین که برگشتم، هیچکس باور نکرد سوغاتم چیه.
نه مهری آوردم، نه خاکی، نه تسبیحی که عطر حرم بده.
گفتن: «یه چیزی نشونمون بده، یه نشونه از اونجا…»
و من فقط لبخند زدم.
چی میتونستم بگم؟
بگم دستهام پره… ولی چیزی نیست که توی چشم بیاد؟
راستش… سوغات من دیده نمیشه.
سوغاتم اون زخم پاست که حتی بعد از هفتهها هنوز میسوزه،
اون تاولی که شبها از دردش بیدار میشی،
و تو دلت میگی:
“زینب هم همینطوری رفت…
با پایی تاولزده، با دلی پر از داغ، با بار امانت خون.”
سوغاتم، یه اشکه که هربار اسم بینالحرمین میاد، بیدعوت میچکه…
یه سکوته که وسط روز، فقط با صدای “یا حسین” میشکنه.
سوغات من، اون دعای مادریه که کف پای زائرا رو با دست خودش شست…
و گفت: «خاک پای تو، خاک کف دستهای زینب بود.»
اونجا… فهمیدم «زائر» یعنی کسی که دلش رو از جا کنده،
نه برای گرفتن،
برای جا گذاشتن.
من از اربعین برگشتم،
اما نه کامل.
یه تکه از من،
همونجا بین صدای اذان نجف و بوی گنبد کربلا
برای همیشه جا موند.
و حالا، این تکهتکه برگشتن…
شده خاصترین سوغاتم.
سوغاتی که تو ساک جا نشد…
تو قلبم آوردمش.
سمیرا ونائی (همسر جهادگر احسان آبکار) از جهاد دانشگاهی واحد همدان
درود 👏🏻👏🏻