الهام سلیمانی – کفشهای مادربزرگ
مادربزرگم ۷۵ سالش بود و همیشه میگفت آرزوشه یه بار پیاده بره کربلا. امسال تصمیم گرفتیم با ویلچر ببریمش. وسط مسیر، به اصرار خودش از ویلچر پیاده شد و چند قدم برداشت. گفتم: «مادرجون خسته میشی!» گفت: «اگه زینب اونهمه مصیبت کشید، من چند قدم نتونم برم؟» همون چند قدمش برای من هزار درس داشت. وقتی رسیدیم بینالحرمین، به گنبد نگاه کرد و گفت: «دیگه آروم شدم.» اون لحظه فهمیدم بعضی سفرها فقط با پا نیست، با دل و ایمان طی میشن.