با پولِ تو جیبی که هی می کرد قایم
می خواست تا گردد به سویِ دوست عازم
گفتند از بی خوابی و کم آبی اما
او گفت آنجا نیست غیر از عشق لازم
در کوله بارش چید چندین فرچه و واکس
می خواست باشد گوشه ای از راه خادم
می گفت باید خادمِ این راه باشم
می گفت و می شد غرق در اشک مداوم
عازم شد و می گفت گیرد اجرِ دیدار
هرکس که باشد در مسیرِ او مقاوم
درجاده ها لبیک هایِ یاحسینش
می کرد گل بر رویِ لبهایش ملایم
از آرزوی او کسی پرسید،او گفت:
ای کاش در این راه روزی مثلِ قاسم….
احمد رفیعی وردنجانی
وردنجان شهر کرد