تماس با ما
در صورت بروز هرگونه سوال یا مشکل میتوانید با ما در ارتباط باشید
ای کاش نامم مجنون بود. مجنون، نه آنکه تنها در پی لیلا، در بیابان به جستوجوی عشق زمینی باشد، بلکه از آن جنس که در دشت بیپایان کربلا، در میان خاک عطشان و آسمان گریان، تو را فریاد بزند. مجنون بودن برای تو یعنی عبور از مرز عقل و پا
اینجا «دل» سوغات میآورند عاشقانهترین سفر در جاده بهشت در فرهنگنامه اربعین «سوغات» معنایی جز تسبیح و انگشتر دارد و اینجا سوغات نه خریدنی که یافتنی و گوهری است که از غبار مسیر بر دل مینشیند و تا ابد میدرخشد. نام «کربلا» که میآید قلبت چنان فرو میریزد که انگار
سوغات من از این سفر، نه تسبیحی از تربت بود، نه انگشتری از عقیق… من از جادهها چیزی آوردهام که در دکانها نمیفروشند، چیزی که با هیچ پولی نمیتوان خرید، و فقط در دل پیادهروی، در سکوت راه، در لبخند و اشک زائران پیدا میشود. چیزی که هر قدم، هر
نامهای به تو، ای سالار شهیدان، امروز دوباره نشستم تا با دلی شکسته برایت بنویسم… دلی که پر از حسرت است و پر از اشتیاق، اما پاهایم هنوز اینجا ماندهاند. دلم راه افتاده، اما من، جامانده، فقط میتوانم نگاه کنم و حسرت بخورم. زائران عاشق، گام به گام به
نامهای به تو، ای سالار شهیدان، با دلی شکسته مینویسم، دلِ بیقرار و پر از حسرتی که پاهایم هنوز راه تو را نرفتهاند، اما قلبم از دور با هر تپش، مسیرت را حس میکند. میبینم زائران عاشق، قدم به قدم، گام به گام، و من اینجا نشستهام، با اشکهایی که
پاهایم خاکی شد، اما دلم سبکتر از همیشه میتپید؛ راه از نجف آغاز شد، و مقصد، آغوش کربلا بود. باد میوزید و پرچمها میرقصیدند، صدای “لبیک یا حسین” در گوشم مثل موج دریا میپیچید. یادم نمیرود؛ پیرمردی عراقی، نان خشکیدهاش را به دستم داد و با چشمانی خیس گفت: «انت
چقدر عجیب است این حس… این بار اول است که پا به مسیر گذاشتهام و هر قدم، هر نفس، برایم پر از سؤال و حیرت است. نمیدانم از کجا شروع کنم؛ از بوی خاک و جاده، از صدای همهمه زائران، یا از نگاههای مهربانی که حتی غریبهها به من میتابانند؟
دل که هوای رفتن میکند و حضرت عشق که پای امدنت را امضا میزند،دیگر هیچ مانعی اثر ندارد؛چشم ها بسته میشوند و این دل است که فرمان حرکت صادر میکند،فرمان رفتن و رسیدن به چراغ دل. راه سبک میشود،پاها رمق میگیرند،گرما دلچسب میگرددو جرعه اب از گلویت پایین نمیرود وقتی
عطر خاک و نان گرم سوغات اربعین برای من فقط یک چیز نبود، مجموعهای از حسها، نگاهها و لحظههایی بود که هنوز در جانم زندهاند. اولینبار که پا به مسیر گذاشتم، فکر میکردم قرار است چیزی ببرم، شاید مهر تربت، شاید تسبیحی از کربلا. اما آنچه بردم، چیزی نبود
شب بود که به مهران رسیدیم، خورشید از فرط خستگی پشت کوهها پناه برده بود، اما گرمایی که به زمین بخشیده بود هنوز میسوخت؛ گرمایی که انگار قدمهای عاشقان را شعلهورتر میکرد. پیرمردی با پاهای لرزان که عشق، عصای قدمهایش بود. و نوجوانی که هیجان مسیر خون را در رگهایش
“بهنام خدا” کیسهی سرطلایی روسری سفید و کتاب دعایم را از توی چمدان برمیدارم. بوی عطر روسری و گلهای سرخ داخل کتاب باهم قاطی میشود و میپیچد زیر دماغم. حالا که نتوانستم با پای جسمم به کربلا بروم میخواهم با پای دلم بروم. سجادهام را باز میکنم. به کیسهی سر
بسم الله الرحمن الرحیم در اعماق ذهنم، خاطراتی چون بادهای سرد پاییزی تاب میخورند، بیقرار، آشفته، ناآرام…نمیدانم از کدام نقطه آغاز کنم نوشتن رااز طلوع اولین بغض؟ از لحظهای که دلم شکست؟یا از اشکی که بیصدا روی خاکهای بینالحرمین افتاد؟همهچیز شبیه یک خواب بود…خوابِ رؤیایی که بر لبانش عطر خاک
وحدت بین ادیان و همدلی مردم در پیاده روی اربعین به نام خدا نزدیک اربعین که میشود، گویی که دلم از قفسی تنگ رها شده و بیتابانه به سمت قبلهگاه عاشقان، کربلا، پرواز میکند. این پرواز نه با بالهای فیزیکی، که با روح و جان صورت میگیرد. با وجود اینکه
سوغات اربعین امسال من برائت از ظالمان جهان پاهایم درد دارد،کمردرد هم هستم اما یک دل صد دل می گوید فاطمه خانم آیا می خواهی امسال در جا بزنی ،بی خیال درد ها باش دردها سوغات تو در این شهر و خانه ی دنیایی ات هست اینها دیگر همیشه با
با من بیا پسربچه ای سینی به سر،شروع کرد به لهجه ی عربی،تعارف کردن به نان های کوچکی که لابه لای آن، شبیه کوتلت، بود،ولی با طعمی بی نظیر و لذیذتر. بی آن که در بخشیدن آنها،بّخل ورزد،همه ی سینی را به داخل ماشین هدایت کرد. مسافران هر کدام چندتایی
دلنوشته : سوغات اربعین سوغات اربعین، شبیه عطری ست که روی لباس میماند؛ عطر خاکی که زیر قدم ها جان داده و بوی اشک گرفته است. هیچکس از این سفر دست خالی برنمیگردد، حتی اگر هیچ چیز نخریده باشد. زائر وقتی به خانه میرسد، در چشم هایش چیزی تازه برق
دلنوشته برای اربعین یادش به خیر، دیدم که به دستانم خیره مانده بود. پرسیدم: «چرا اینقدر به دستام نگاه میکنی علی؟» لبخندی زد و گفت: این انگشترت رو بده ببرم… قول میدم گم نکنم. میخوام برات تبرکش کنم. آن لحظه بغض گلویم را گرفت. با خودم گفتم چرا تا امروز
دلنوشته «سوغات اربعین» در مسیر کربلا، بیشتر از پاهایم، دلم میلرزید. هر سلامی که میدادم، اشکی هم از چشمم میچکید. انگار تمام غمهای زندگیام کنار آن جاده جا ماند. سوغات من از اربعین، یک قاب عکس ذهنی است؛ لحظهای که میان جمعیت ایستاده بودم و صدای «یا حسین» همهجا پیچیده
دلنوشته «سوغات اربعین» راه سخت بود؛ پاهایم میسوخت، ولی هر قدمی که برمیداشتم، دلم سبکتر میشد. در آن جاده فهمیدم خستگی بدن هیچ نیست وقتی دل در مسیر حسین(ع) میتپد. سوغات من از اربعین، بستهای در چمدان یا تسبیح و پرچم نبود. آنچه با خود آوردم، اشکهایی بود که از
دلنوشته «سوغات اربعین» میگفتند اربعین خستگی دارد؛ درست هم میگفتند. پاهایم تاول زد، بدنم خسته شد، اما دلم سبک شد… آنقدر سبک که انگار میتوانستم پرواز کنم. سوغات اربعین برای من نه تسبیح بود، نه خرما، نه پرچم. تنها چیزی که با خود آوردم، «نگاه تازهای به آدمها» بود. فهمیدم
دلنوشته «سوغات اربعین» وقتی از جادهی نجف تا کربلا قدم میزنی، خیلی چیزها را میتوانی با خود بیاوری، اما هیچکدام «سوغات اربعین» نمیشود جز آنچه در دل جا خوش میکند. من از آن مسیر طولانی، خستگی پاهایم را به یاد ندارم؛ آنچه مانده عطری است که از سلام زائران
لنوشته «سوغات اربعین» راه طولانی بود، پاهایم درد میکرد، اما اشکهایم سبکترم میکردند. هر بار که نگاه به گنبد میافتاد، انگار همهی خستگیهایم جا میماند. سوغات من از اربعین چیزی نیست که در چمدان جا شود. آنچه آوردم، دلِ شکستهای بود که کنار ضریح آرام گرفت. هنوز صدای «یا حسین»
دلنوشته همراه با سفرتجربی از خودم سوغات اربعین زمانی دلچسب تر می شود که به دیدار امام زمان،و پدر مهربانت وخانه او هم بروی، از انتهای خیابان سدره راهی کاراژ می شدم که به طرف کاظمین وسامرا بروم اما سردرد و حالت تهوع حین سفردر داخل اتوبوس بین راه داشتم
بر ای من همیشه سوغات اربعین چیزی دیگری بوده وهست از زمانی که کلاس هشتم بودم همراه پدرم ومادرم سفر اربعین حالا دیگه این سفر اگر نروم می میرم امسال با آن که اطرافیانم می گفتند گرم است مریض می شوی تو نمی خواد بروی بگذار سال های بعد که
میزبانان بیمنت چقدر شگفتآور است این مهربانی… هنوز چند ساعت است که در مسیرم، اما هر مواکبی که میبینم، دلم پر از حس عجیبی میشود. مردان و زنان عراقی با دستان باز، بدون هیچ چشمداشتی، به زائران غذا، آب، سایه و حتی لبخند هدیه میدهند. دلم میخواهد بنشینم و با
پنج روز بود می گذشت و من هنوز نمی دانستم سوغاتی چی بگیرم، شاید کمی عجول بودم. دوست داشتم خاص و منحصر به فرد باشد، دقیقا مثل خودش. فردای آن روز، از بوشهر با کاروان عازم شدم، به مرز شلمچه که رسیدیم، از اتوبوس پیاده شدم. ازدحام جمعیت چشم
﷽ نماز در موکبها؛ لحظهای کوتاه برای آرامش روح در میان شلوغی سفر راه شلوغ بود؛ صداهای مختلف در هم میآمیخت: نوحهها، سلامها، زمزمهی زائران و همهمهی موکبها. بوی چای داغ و غذای نذری در هوا پیچیده بود. خستگی در پاهایم نشسته بود، اما دل همچنان پر میکشید به سوی
اربعین راهی نیست، جز آنکه دل از خویش بردارم و در آستانهی بیزمانی قدم بگذارم. اربعین، مبدأ سلوکیست که در آن، خاک به آسمان نزدیکتر میشود و اشک، معنای تازهای برای بینایی میآورد. در این مسیر، گامهایم نه برای رسیدن، بلکه برای درک کردن برداشته میشوند. در کربلا، زمان از
راهی که از خاک میگذرد و به افلاک میرسد در هیاهوی جهان، جایی هست که سکوتش از هزار فریاد پرطنینتر است؛ جادهای که با هر قدم، خاک را به شهادت میگیرد و دل را به توبه میکشاند. آنجا که زائران، نه برای رسیدن، که برای گم شدن در حقیقت
راهی نیست، جز آنکه دل از خویش بردارم و در آستانهی بیزمانی قدم بگذارم. اربعین، مبدأ سلوکیست که در آن، خاک به آسمان نزدیکتر میشود و اشک، معنای تازهای برای بینایی میآورد. در این مسیر، گامهایم نه برای رسیدن، بلکه برای درک کردن برداشته میشوند. در کربلا، زمان از
راهی که از خاک میگذرد و به افلاک میرسد در هیاهوی جهان، جایی هست که سکوتش از هزار فریاد پرطنینتر است؛ جادهای که با هر قدم، خاک را به شهادت میگیرد و دل را به توبه میکشاند. آنجا که زائران، نه برای رسیدن، که برای گم شدن در حقیقت
خلوت با خودم که خلوت میکنم، میفهمم اربعین نه آغاز راه است، نه پایان آن؛ بلکه مکثیست در میانِ بودن و شدن. جاییست که انسان، از خودش عبور میکند تا لحظهای در آینهی حقیقت بنگرد… بیواسطه، بینقاب، بیواژه. کربلا را نمیشود با پای جسم پیمود. آنکه از “دل” راه میسپارد،
اربعین که میرسد، دلم بیقرار میشود. دلم تنگ میشود برای جادههای داغ، برای قدمهایی که از عشق حسین جان میگیرند. دلم میخواهد خودم را رها کنم در میان آن موج عاشق، که از نجف تا کربلا، فقط یک چیز میدانند: “لبیک یا حسین”. اربعین یعنی دلت را کف دستت بگیری
راه افتادهام… نه برای رسیدن، که برای بودن؛ برای نفس کشیدن در هوای عشق، برای گم شدن در دریای اشکهای دلدادگان حسین. پاهایم درد میگیرد، اما دلم سبک است. خستگی راه، شرمندهی عظمت عشقی است که در قلب زائران میتپد. هر قدم، عهدیست دوباره با کربلا… با آقایی که جان
دلم تنگ شده… تنگِ آجرهای زرد، تنگِ سقاخانههای قدیمی، تنگِ صدای زمزمههای عاشقانهای که زیر گنبد طلا گم میشوند. دلم آنجاست؛ کنار حرمی که نفسهایش بوی بهشت میدهد، کنار ضریحی که هر ذرهاش یادگار عشق است. امسال هم نشد… نشد که پابرهنه روی سنگهای داغ کربلا راه بروم، نشد که
سوغات آسمان آمده ام از راهی که خاکش بوی گریهی مادرانِ داغدیده میدهد از جادهای که هر سنگش، شاهدِ آه زنیست که فرزندش را به عشقِ حسین سپرده.. سوغاتم نه بستهایست از تربت، که بوسهایست از نسیمِ بینالحرمین بر پیشانیِ دختری که با دلِ شکسته، به آستانِ عشق رسیده در
سوغات سرخ من از راه آمدهام از جادهای که خاکش، نه فقط غبار، که اشکِ هزاران زائر است.. در میان گامها، صدای نالهی مادران را شنیدم، که فرزندانشان را به آستانِ عشق سپرده بودند، بیهیچ تضمینی برای بازگشت.. سوغات من نه مهرِ تربت است، نه تسبیحی از دانههای سبز دعا،
راهی که باران نوشت.. سوغات اربعین در بقچه ها نیست نه تسبیحی نه پارچه ای سبز نه حتی دانه ای خرما.. سوغات اربعین در راه مانده است در گرد و خاک جاده در پای خسته ی مردی که باز هم ادامه می دهد.. در چشمان زنی که اشک هایش را
دست به قلم میبرم و اربعین ات نقش میزنم کاروان عشق را با خون نقش میزنم چله نشین غم ات میشوم حسین با زینب قدم به قدم حسین می شوم یاد می کنم تشنگی و غم و غربتت با طعنه هایی که زینب در شام کشید همدل و همراز میشوم.
نمیدانم کلمات توان بیان این احساس را دارند یا نه …. حسی که هر سال همین موقع در دلم مینشیند. حس شوقی وقتی که خالهام برای زائران در موکب نان میپزد.. حس ارادتی وقتی که مادربزرگم برای سفره رقیه(ع) آش میپزد.. حس غم گریهکنان سفره رقیه خاتون.. حس بیقراری شبی
سوغات اربعین من یه دانشجوی فرهنگیانم ، همیشه فکر میکردم که درس زندگی روفقط باید توی کتاب ها پیدا کرد یا توی کلاس های پر شور دانشگاه ، اما اربعین بهم نشون داد بزرگترین کلاس درس همین جاده است. اولین باری که در مسیر پیاده روی اربعین قدم گذاشتم انگار
برای دومین بار پاسپورتم را گرفتم؛ بار اول هرگز به دستم نرسید. با دلی پر از امید منتظر ماندم، شاید اینبار بتوانم راهی سفر شوم. خودم، کفشهایم، کولهپشتیام… همیشه آمادهام. اما باز هم امیدم به دیواری سخت برخورد و دستهایم خالی ماند. به خودم میگویم: «عیبی ندارد، از دور
پنج روز بود می گذشت و من هنوز نمی دانستم سوغاتی چی بگیرم، شاید کمی عجول بودم. دوست داشتم خاص و منحصر به فرد باشد، دقیقا مثل خودش. فردای آن روز، از بوشهر با کاروان عازم شدم، به مرز شلمچه که رسیدیم، از اتوبوس پیاده شدم. ازدحام جمعیت چشم
پاهایم میسوخت. تاولها یکییکی سر باز کرده بودند. هر قدم مثل فرو رفتن تیغی در جانم بود. نشستم کنار جاده، اشک در چشمهایم حلقه زد و در دل زمزمه کردم: «حسین جان، من که زائر ناتوانی بیش نیستم… انگار نمیرسم.» همان لحظه دستی کوچک روی شانهام نشست. پسربچهای باریکاندام،
بسم رب الحسین«ع» سوغات اربعین پنج روز بود می گذشت و من هنوز نمی دانستم سوغاتی چی بگیرم، شاید کمی عجول بودم. دوست داشتم خاص و منحصر به فرد باشد، دقیقا مثل خودش. فردای آن روز، از بوشهر با کاروان عازم شدم، به مرز شلمچه که رسیدیم، از اتوبوس پیاده
بنام خدا: یه روزی یه ساعتی مثل همین روزها و ساعتها و شبها نشسته بودم تو خونه و دراز کشیده بودم و داشتم با گوشیم تو اتاقم که چه عرض کنم اتاق خونه اجاره ای مون ، که سالهاست آرزوی یه اتاق مستقل برای خودم داشتم ، داشتم با گوشیم
وقتی از سفر اربعین برگشتم، خیلیها از من پرسیدند چه سوغاتی آوردهای؟ اول به فکر افتادم که بگویم تسبیح، مهر یا پارچههای متبرک؛ اما راستش سوغات واقعی اربعین هیچکدام از اینها نیست. سوغات من نگاهی تازه به زندگی بود؛ نگاهی که در مسیر نجف تا کربلا شکل گرفت. در آن
به یاد دارم سالی که همراه پدر و مادر و خواهر بزرگترم به نماز عید فطر در مصلای بزرگ تهران رفتیم، در آنجا هر چند قدمی یک حلب بزرگ پر از مُهر تربت کربلا گذاشته بودند، و خادمان میگفتند: آقا برای سوغات و عیدی آوردهاند. ماهم این رسم را
خورشید وسط آسمان می درخشید. به هر کسی که نگاه می کردم خسته بود، گرمش بود،اما دلش پر از امید بود، عمود به عمود،موکب به موکب راه می رفت،تا به پناهگاهی برسد که دلش در آن آرام بگیرد. آیا در قبال این سختی ها به دنبال پاداشی مادی بود؟ به
اربعین، آن روز غریب و در عین حال آشنا، روزی است که میلیونها قلب عاشق، از اقصی نقاط جهان با گامهایی استوار و دلهایی پرامید به سوی کعبه عشق و ایثار حسین بن علی (علیهالسلام) روانه میشوند. این آیین بزرگ، نه صرفاً یک حرکت عاطفی و دینی، بلکه واقعیتی عظیم
سوغات اربعین مثلا من را هم طلبیدند. من هم کربلا رفتم . مثلا من هم عمود به عمود ، هم نفس با عشاق، به سمت معشوق رفتم. مثلا من هم چای عراقی نوشیده ام .در طریق ، همنوا با ذکر یا اخیِ زینب قدم برداشته ام . مثلا …موکب
در مسیر اربعین، هر قدم نه فقط سفری روی خاک، که پروازی در آسمان دل است. اینجا جادهها به رودخانهای از عشق تبدیل میشوند و هر زائر، قطرهایست که به دریای حسین(ع) میپیوندد. این راه، مدرسهایست که در آن صبر، ایثار و مهربانی را دوباره میآموزیم؛ و هر سلامی، بذر
یه روزی یه ساعتی مثل همین روزها و ساعتها و شبها نشسته بودم تو خونه و دراز کشیده بودم و داشتم با گوشیم تو اتاقم که چه عرض کنم اتاق خونه اجاره ای مون ، که سالهاست آرزوی یه اتاق مستقل برای خودم داشتم ، داشتم با گوشیم ور می
اربعین راهی نیست، جز آنکه دل از خویش بردارم و در آستانهی بیزمانی قدم بگذارم. اربعین، مبدأ سلوکیست که در آن، خاک به آسمان نزدیکتر میشود و اشک، معنای تازهای برای بینایی میآورد. در این مسیر، گامهایم نه برای رسیدن، بلکه برای درک کردن برداشته میشوند. در کربلا، زمان از
راهی که از خاک میگذرد و به افلاک میرسد در هیاهوی جهان، جایی هست که سکوتش از هزار فریاد پرطنینتر است؛ جادهای که با هر قدم، خاک را به شهادت میگیرد و دل را به توبه میکشاند. آنجا که زائران، نه برای رسیدن، که برای گم شدن در حقیقت
خلوت با خودم که خلوت میکنم، میفهمم اربعین نه آغاز راه است، نه پایان آن؛ بلکه مکثیست در میانِ بودن و شدن. جاییست که انسان، از خودش عبور میکند تا لحظهای در آینهی حقیقت بنگرد… بیواسطه، بینقاب، بیواژه. کربلا را نمیشود با پای جسم پیمود. آنکه از “دل” راه میسپارد،
اولین بار است… اولین بار است… اولین باریست که پایم را در جادهای میگذارم که میگویند به آسمان ختم میشود. هیچوقت فکر نمیکردم خاک، اینقدر مقدس باشد. که یک مشت غبار، بغضم را اینطور بفشارد. راه میافتم. با کفشهایی که خیلی زود از نفس میافتند، با دلی که تازه یاد
اربعین که میرسه، دلِ دنیا یهجور دیگه میلرزه… کوچهها و خیابونها بوی غریبی میگیرن. صدای لبیک یا حسین از بلندگوها میپیچه توی شهر، و پرچمهای سیاه، دوباره رو شونههای دیوارها میافتن، اما این بار، غم عاشورا عمیقتره. این بار، دلتنگی چهل روزهست… خیلیا راهی میشن با پای پیاده، با دل
کوی دوست شب آرامآرام از کوچههای شهر میگذرد. صدایی آشنا در گوشم میپیچد؛ صدایی از جنس معرفت، صدای دعای عشق. صدای پای اربعین است که کوچههای آبادی را پر کرده و زمزمههایی را میآورد که بیحرف و بهانه، بوی دلدادگی میدهند. دلهای عاشق و بیتاب، درسآموختهی مکتب حسینیاند؛
من و جاده ای که بوی کربلا میدهد… هر سال که بوی محرم و صفر میآید، دل من پیشاپیش بار سفر میبندد. از همان روزهای اول، وقتی پرچمهای سیاه بر سر در خانهها و مساجد نصب میشود، قلبم بیقرار میشود. بیقرار راهی که از این شهر کوچک من آغاز نمیشود،
پرنده های زائر خاموش تر از بغض های مانده در گلوی پرندههای زائرت مینشینم، در مسیر قدمهایی که به سمت چراغهای روشن اشکت روانهاند به بالهایم آسمان آبیت را و به چشمانم ضریح شش گوشه ات را قول داده ام که مگر میشود تو مرا خوانده باشی و من در
اربعین – سوغات راه راه اربعین، جادهای خاکی نیست… جادهای از دلهاست که از نجف آغاز میشود و در آغوش حسین تمام. هر قدمش با دانههای اشک شسته میشود و هر گامی که بر آن نهاده میشود، بر شانههای تاریخ میماند. این راه، قصهای هزار و چهارصد ساله را هر
سوغات اربعین سلام آقا جان من هم مانند جابر قدم برداشته ام تا به ملاقات بارگاه سبزتان بیایم.دلم از سردی ایام به ستوه امده و می لرزد و جز گرمای خورشید لطف شما نمی توان ان را سامان دهد به کوله بار دلم نگاه نکن که عرق شرم مهمان ناخوانده
بسم الله الرحمن الرحیم در کولهپشتیام جای دلتنگی بود تجربهی نابِ “سوغات معنوی” در پیادهروی اربعین از همان لحظهای که پا در مسیر نجف تا کربلا گذاشتم، حس کردم کولهپشتیام چیزهایی فراتر از قمقمه و لباس حمل میکند؛ انگار صندوقی مخفی برای جمع کردن دلتنگیها و دعاهای نیمهتمام یافته باشم.
جامانده اربعین باز هم اربعین از راه رسید و من اینجا ماندهام، میان خیابانهای شهر، در میان جمعیتی که هرکدام مشغول زندگی روزمرهاند، اما دلهایشان شاید سهمی از عشق حسین(ع) را با خود داشته باشند. امسال هم مانند سالهای گذشته، پایم نتوانست مرا به جاده کربلا برساند. اما دل، هر
هر قدم، یادگاری از عشق حسین(ع) وقتی قدم در مسیر نجف تا کربلا گذاشتم، با خودم فکر میکردم قرار است چه چیزی را بهعنوان سوغات برای خانه ببرم. در ذهنم سوغات اربعین یعنی تسبیح تربت، چفیه یا شاید بستهای خرما. اما از همان لحظهای که پاهایم با خاک داغ جاده
به نام خدا همیشه فکر میکردم کربلا یه چیزِ دورو درازه… مال آدمایی که از یه دنیای دیگه هستن. بین خودمون بمونه منم که زیاد با این چیزا میونه ای نداشتم. تا اینکه رفقا گفتن: بیا بریم زیارت، هم سفرِ قشنگیه، هم کلی آدمِ خوب اونجاست!حال و هواتم عوض میشه…
به نام مهربانترین { مسیر کاروان دانشجویی : تهران ، بهشت زهرا مزار شهدای گمنام ، مهران ، نجف ، کربلا …. } سلام بر تهران! شهر همیشه شلوغ که هیاهوی آدم ها را زیر چهره صبور و دودآلوده اش جای داده است. سلام بر شهیدان گمنام! فرزندان روح الله،
بسم الله الرحمن الرحیم دلنوشته ای با عنوان جاماندگان اربعین: امام حسین (ع) مهربونم؛ سلام. می خوام باهات حرف بزنم،حرفهایی که خیلی زیادن،ولی موقع نوشتن، قلم در برابر اونها کم میاره. نمیدونم از کجا و چه جوری شروع کنم. بهتره برم سراغ اصل مطلب. آره اصل مطلب: دلتنگتم. دلتنگ حرمی
“به نام خدا” عنوان:سوغات اربعین سفر اربعین مثل هیچ سفر دیگری نیست؛ مقصدش فقط یک شهر نیست، یک حرم نیست… مقصدش قلب آدم است. وقتی پای در جاده میگذاری، انگار خاک، تو را در آغوش میگیرد و قدمهایت را با ریتم عاشقی هماهنگ میکند. از همان روز اول، سوغاتم را
سوغاتِ همدلی همزبانیِ دلهایی که جغرافیا را شکست و فریاد زد: “خامنَئی! مَلیکُنا هنوز زمزمههای ذاکرین در گوشم طنین میاندازد. وقتی چشمانم را میبندم کودکی با چشمانی چون مردابِ فرات را میبینم که لیوان را به سویم گرفت و گفت: اشْرَب یا زائر و جوانِ لباسفروشِ بازار کربلا را به
سوغات دل خونین دلم برای زمینی که آسمانش با ناله های عاشقان ترک برمی دارد، تنگ شده است. برای خاکی که اگر هر ذره اش را در مشت بفشاری، اشک می بارد. اینجا نشسته ام با سوغاتی که نه در کیف، که در اعماق وجودم جای گرفته؛ سوغاتی از جنس
آقای من، حسین جان! سه سال گذشت… سه سالِ تمام، شب و روز با حسرت کربلای تو سر کردم. سه سال که هر نسیمی وزید، بوی حرمت را نداشت و هر صدایی شنیدم، نوای دلنشین اذان از گلدستههایت نبود. دیگر از این انتظار دیوانه شدهام آقا! چشمهایم خشک
در ازدحام مسیر، خسته و خاک گرفته، پاهایم دیگر رمقی نداشتند. آفتاب تند ظهر بر سر زائران میتابید و صدای قدمها، زمزمهها، و نوای “لبیک یا حسین” در هوا پیچیده بود. در آن لحظه که گمان میکردم دیگر توان ادامه ندارم، چشمم افتاد به کودکی که کنار موکب کوچکی ایستاده
تا مهر قرمزرنگ خروج از ایران بر گذرنامهام نخورده بود هر آن امکان میدادم با اتفاقی یا دلیلی از این سفر جا بمانم، نمیدانم چرا فکر میکردم امسال شاید روزیام نباشد که راهی سرزمین عشق شوم، سرزمینی که به برکت حسین(ع)، عزیز فاطمه سرشار از نور است، مسیری که آسمانیترین
از ژرفای اربعین: اقیانوس بیکران عشق خاک، نه از هیبتِ بادی مهیب، که از نجوایِ قدسیِ میلیونها گامِ برهنه برمیخیزد. هر ذرهاش، داستانی نهفته در دل دارد؛ دعایی که از اعماق جان، از تار و پودِ هستی برآمده، آرزویی دیرین که در هر نفس، با حسرت و امید زمزمه میشود.
باز هم عقب مانده ام کاروان رفت و من ماندم، با دلی شکسته و چشمانی اشک بار این دلتنگی را به کجا ببرم، که جز آستان تو درمانی ندارد؟ هر روز که میگذرد و اربعین نزدیکتر میشود ، دل بیقرارم تندتر میتپد و باز هم حسرت…. آهی میکشم، اشکم جاری
پرنده های زائر خاموش تر از بغض های مانده در گلوی پرندههای زائرت مینشینم، در مسیر قدمهایی که به سمت چراغهای روشن اشکت روانهاند به بالهایم آسمان آبیت را و به چشمانم ضریح شش گوشه ات را قول داده ام که مگر میشود تو مرا خوانده باشی و من
دلنوشته سالار مولائی “به نام خدای جاماندکان اربعین” دلنوشته یک جامانده اربعین دلم هوای مرز مهران کرده است؛ همان لحظات شلوغ، پر از طپشهای بیقرار قلب، گویی جان میخواهد از زندان دنیا رها شود و به سوی بهشت خداوند پرواز کند. انگار قیامتی برپا شده و همه مشتاقانه در مسیر
جاده های دلدادگی اربعین، نبض جاری زمان نیست، که خود زمان در چشمانش متجلی است. تلاقیِ هر آنچه از “بودن” میدانیم با “نشدن”های ابدی. این سفر، گشودنِ دریچهای به قلبِ هستی است، جایی که روح از تنگنای جسم میگریزد و در بیکرانهی “حسین” پر میکشد. هر قدم، شمیمی از عطری
شیرین ظفری تمام عاشقان امام حسین علیه السلام شب قدر تنها یک آرزو در دل دارند و آن هم سفر به کربلا در اربعین است، خوشبختانه امسال من همراه با خانواده راهی سفر عشق شدیم با کلی ذوق کوله سفر خود را بستیم و راهی شدیم. از مرز که رد
امن یجیب بخوانید برای جاماندهها توفیق یافتگان راهِ حسینی و کاروانِ دلدادگان پیاده نجف تا کربلا؛ امن یجیب بخوانید برای جامانده ها!! این روزها که صدای پای کاروان زائران اربعین حسینی بیش از هر چیز گوش فلک را پر کرده و رَشک ستارههای آسمان را هم برانگیخته است قلمها
سکوتی که مرا بیدار کرد از سفر که برگشتم، چمدانم سبک بود. نه عطری میان لباس ها بود، نه تسبیحی که بوی تربت بدهد، نه حتی تکه پارچه ای که متبرک شده باشد. اما دلم… دلم سنگین بود. نه از خستگی راه، نه از گرمای سوزان مسیر، نه از تاول
پیاده تا مهمانی خورشید/ اینجا یکجا و یکصدا صدایش میکنند این روزها اربعین واژه آشنایی است. از کوچک و بزرگ که میپرسی محال است آن را نشناسد و یا به گوشش نخورده باشد. مگر میشود کسی دلداده حسین بن علی (ع) و فاطمه (س) باشد و در مسیر عاشقی نباشد.
باسمه تعالی رفتم اربعین با دل پر از شوق… فکر میکردم فقط قراره برم حرم آقا رو ببینم و برگردم. اما از همون قدمهای اول، انگار یه صدایی تو دلم میگفت: «این جاده رو فقط با حسین نمیری… زینب هم همراهته.» هر جا خسته میشدم، هر وقت پاهایم سنگین میشد
مسیر عشق اربعین حسین(ع) خنکای مرهمی میشود بر غزلهای سوختهی من، شوق رسیدن به وصال یار، انتظارهای کشیده شده در این مسیر را تحقیر میکند. در دالان ذهن ناگهان صدایی آهسته زمزمه میکند و در جایجای آن پژواک مییابد: “انتظار را پایان ببخش!” این همان صدایی است که روح را
🔸 دلنوشته اربعینی – به زبان یک رکابزن هر بار که رکاب میزنم در جادههای سبز همدان، یاد جادهای میافتم که از نجف تا کربلا میگذرد… جادهای که درختانش با تسبیح باد ذکر میگویند و خاکش با قدمهای عاشقانه زائران وضو میگیرد. رکاب زدنم بهانهای است برای فهمیدن رنج پیادهروی
ما ترکناک یابن الحسین (ع) مشق مویه یا مشق حماسه مساله این است؟! هر روز عاشورا و هر زمین کربلاست…. سالها بود این زمزمه ورد زیر لب و ملکه ذهنمان شده است؛ زمزمهای عاشقانه و گاه سرشار از بوی ابتلا و بلا و آزمایش و گاه سرشار از حماسه و
“یا شهید” قرار اربعین… داستان درباره مادر شهیدی مفقود الاثر است که 35 سال پیش در عملیات والفجر 8 در سال 61 فرزندش به شهادت رسیده و تاکنون مفقودالاثر است و مادر چشم براه فرزند خویش است ساعات پایانی شب و نزدیک اذان صبح است. مادر در خواب فرزندش را
دل نوشته : سکینه عقیقی یا حسین جان 40 روز گذشت ، 40 روز است که گل های حسینی از باغستان خویش جدا شدن و باغبان خود را تنها گذاشتن.یا حسین جان دنیا بعد از شما پر شده از بی عدالتی، بطوری که مادر هم نمی تواند بین فرزندانش محبت
پیاده تا مهمانی خورشید اینجا یکجا و یکصدا صدایش میکنند این روزها اربعین واژه آشنایی است. از کوچک و بزرگ که میپرسی محال است آن را نشناسد و یا به گوشش نخورده باشد. مگر میشود کسی دلداده حسین بن علی (ع) و فاطمه (س) باشد و در مسیر عاشقی نباشد.
دلنوشته سمیه مولائی با آغاز محرم آهنگ دلم به سوی روزهای زیبای پیاده روی اربعین پیش می رود هر روز و هر شب مشتاق تر از روز و شب قبل برای حضور در این مراسم هستم و از خداوند متعال خواستم که پیاده روی اربعین را نصیب من گرداند.
بِسْمِ رَبِ الْخَلَقَ الْحُسَیْن تجربه اولم از پیادهروی اربعین بود سالهای قبل این پیاده روی عظیم را با خیل جمعیت از تلویزیون تماشا میکردم وناگاه اشکهایم جاری میشد و میگفتم یعنی من هم میتوانم روزی قطره ای از این دریا باشم ؟! گفته های زیادی درباره عظمت این مسیر شنیده
هدیهای که در باد جا ماند… همیشه فکر میکردم سوغات یعنی بستهای کوچک در گوشهی چمدان؛ چیزی که بشود با روبان بست و به کسی داد. خرمایی شیرین، تسبیحی از دانههای کهنه، یا مُهری که بوی خاک بارانخورده بدهد. اما اربعین که آمد، فهمیدم بعضی هدیهها نه در جعبه جای
باسمه تعالی سمیرا ونائی (همسر جهادگر احسان آبکار) از جهاد دانشگاهی واحد همدان از اربعین که برگشتم، هیچکس باور نکرد سوغاتم چیه. نه مهری آوردم، نه خاکی، نه تسبیحی که عطر حرم بده. گفتن: «یه چیزی نشونمون بده، یه نشونه از اونجا…» و من فقط لبخند زدم. چی میتونستم بگم؟
هدیهای از کربلا سفر به کربلا در اربعین، تنها گذر از یک مسیر نیست؛ عبوری است به عمق دل و روح. آنچه از این سفر به خانه آوردم، نه یک جسم یا چیز مادی، بلکه تجربهای گرانبها و نورانی بود که در جانم حک شد. در میان جمعیت پیادهرو، هر
به نام خدا نثر ادبی « گام های تشنه» سال ها، با پای واژگان، مسیر شاعرانه ی عشقت را پیموده ام تا ارادت خالصانه ام را بیتِ بیت به تصویر بکشم. این اربعین کوله پشتی ام را می بندم کوله پشتیِ سبکی، رسالتی سنگین بر شانه هایم نشانده است. با
دلنوشته_سوغات اربعین من جفتی کفش سادهام، نه رنگی خاص دارم، نه دوختی زیبا. تمام عمرم در کوچهها و خیابانهای این شهر با صاحبم قدم زدم. خاک بارانخوردهی زمستان را لمس کردم، گرمای آسفالت داغ تابستان را سوختم اما در دل خود همیشه رویایی را پنهان داشتم، رویای لمس خاکی که
دلا بسوز اثر : دل نوشته اربعین چند سالی بود جامانده بودم… حسرت اربعین، مثل زخمی همیشه تازه، بر دل من بود. هر بار که کاروانها راهی میشدند، من تنها میماندم و با آهی جانسوز، خودم را در صف جاماندگان میدیدم. اما امسال، لطف خدا دستم را گرفت. با خانواده
به نام حسین (ع) که هر تپش قلبم او را صدا میکند. دستم ب قلم نمی رود و گویی نوشتن از دلی که که دیگر در سینه ام نیست سخت است… دلی که جا مانده در بین الحرمین یا اباعبدالله دلم را در حرمت جا گذاشتم تا بی قرارت نشوم…
به نام خدا دلنشوته((سوغات اربعین)) من هنوز توفیق سفر اربعین رو نداشتم. هر سال وقتی تلویزیون یا شبکههای اجتماعی صحنههای پیادهروی رو نشون میدن، دلم میگیره و همونقدر هم پر از شوق میشه. آدمها رو میبینم که از نجف تا کربلا با پای پیاده میرن، با خستگی، با اشک، با
دلنوشته تجربه از پیادهروی اربعین امسال اولینباری بود که قدم در مسیر پیادهروی اربعین گذاشتم، نمیدانستم چه چیزی در انتظارم است. فقط شنیده بودم که این راه، راه دل است، نه فقط راه پا. از نجف تا کربلا، هر قدمی که برمیداشتم، انگار فاصلهام با دنیا کمتر میشد و نزدیکیام
دلنوشتهای از مسیر عشق از همان لحظهای که کفشهایم را پوشیدم و پا در مسیر نجف تا کربلا گذاشتم، حس کردم دارم از خودم عبور میکنم. هر قدم، انگار تکهای از دلبستگیهای دنیایی را پشت سر میگذاشتم. این راه، فقط جاده نبود؛ یک سفر درونی بود، سفری از منِ خاکی
نام من فاطمه است؛ و این چند خط دلنوشته، سوغاتی است از دلم برای اربعین🖤!.. اربعین برای من فقط یک سفر نیست؛ یک راه است، راهی که هر بار دلم را به نجف و کربلا پیوند میدهد. سوغات این راه برای من چیزی فراتر از تسبیح و تربت و چفیه
به نام خدا (داغ مکرّر) شانه به شانۀ باد آمدهام با کولهباری از داغ بر دلی خون. اینجا آرامستان دلهای بیشمار است. عمود به عمود، این سیلِ به راه افتاده، سوگوار آفتابی است که از گودال سر برآورده است؛ در ظهری عطشناک که کمر آسمان خم شد و سنگریزههای بیابان
دستهای مهربان و گامهای عاشقانه اربعین(1) وسط مرداد، گرمای عراق سنگین و بیرحم بر سرم سایه انداخته بود. ستیغ آفتاب، مثل پتکی از بالا میکوبید و زمین زیر پاهایم داغی داشت که هر قدم را به چالش میکشید. نفسها سنگین و نفسگیر بود، اما هیچکس در مسیر نجف و کربلا
دل نوشته: راه بی پایان عارفه حیدریان منش استان لرستان، شهرستان ناحیه دو خرم آباد امسال نیز دل در گروی راه نجف تا کربلا داشتیم… همهچیز آماده بود: گذرنامه، دینار، بیعانه سرکاروان… و شوقی بیپایان برای قدمزدن در مسیر عاشقی. اما تقدیر، داستانی دیگر برایمان نوشت. ناگهان مادرم دچار تشنج
دلنوشته: حقیقتی زنده(2) نرفتهام… اما هربار که محرم میرسد و اربعین نزدیک میشود، انگار دل خودش کفش سفر میپوشد. چشمهایم را میبندم و میگذارم روحم از همینجا، از خانهای ساده در ایران، راه بیفتد. از لحظهای که کوله سبکم را میگیرم، تا قدمهای اول در خاکی که پر از عطر
دلنوشته: دلِ جا مانده(3) اربعین که میرسد، دل انگاری از تقویم جلو میزند. نه بهوقت مرداد ۱۴۰۴، که بهوقت دلدادگی و بیقراری. اینجا در خانهام، اما دلم آنجاست؛ جاده خاکی مهران، عطر چای موکب، نجوای بیپایان یا حسین… من سالهاست نرفتهام، اما دلم به وقت اربعین نشسته بر بال خیال،
بسم الله الرحمن الرحیم علی تابع، مفتخر به زائر الحسین ” متفاوت تر از هر سفر “ انسان ها در طول عمر راهی سفر های متعددی میشوند، سفر هایی با اهداف گوناگون ، مسافت متفاوت ، مناظر مختلف و خاطرات شیرین و تلخ. در میان تمام سفر ها ،
موضوع دلنوشته: سوغات اربعین هر بار که به کربلا فکر میکنم، ذهنم پر از سؤال میشود: چه سوغاتی میتوان از این سفر آورد که نه فقط یادگار باشد، که دلها را گرم کند و جانها را آرامش بخشد؟ خاک مقدس، تسبیح و مهر نماز، یا حتی روسری و پیراهنی معطر
دلنوشته اربعینی اولین باری که پا به مسیر نجف تا کربلا گذاشتم، فکر میکردم اربعین فقط یک سفر است، سفری برای زیارت و بازگشت. کولهام پر بود از وسایل ضروری: آب، کمی خوراکی، لباس اضافه و یک جفت کفش راحت. اما وقتی قدم در جاده گذاشتم، فهمیدم که این مسیر،
سوغات اربعین تنها یک بار به این سفر رفتهام. نه در مرزهای جغرافیایی، که در مرزهای ادراک. هر قدم، داستانی بود و هر نگاه، درسی. یادم میآید آن روز که پاهایم از تاول و دلشوره از هجوم حسها پر بود، کنار عمود هزار و چندم، کودکی با چشمان معصوم و
دلنوشته راضیه حاجیلویی دلتنگیهای یک سوغاتی اینجا، در این شهر شلوغ، گاهی دلم لک میزند برای آن کوچه و پس کوچهها. برای آن حال و هوا. برای نفسنفسزدنهای توی راه، برای خستگیهایی که شیرینتر از هر آسایشی بود. همه میگویند: «اربعین رفتی، سوغات چی آوردی؟» و من لبخندی میزنم و
پویش سوغات اربعین با هدف به تصویر کشیدن راهپیمایی اربعین و نمایش اجتماع عظیم مسلمانان و خلق این رویداد جهانی در قالب های فیلم، عکاسی، کلیپ. شعر، دلنوشته و خاطره، خوشنویسی و نقاشی برگزار میگردد.
021-67641716
Culture@jdsharif.ac.ir
تهران، بلوار اکبری، کوچه شهید قاسمی، سازمان جهاددانشگاهی صنعتی شریف