علی خدامی – زائر جانباز
در مسیر مردی رو دیدم با پای مصنوعی که آهسته قدم برمیداشت. هر چند قدم میایستاد، ولی لبخند از لبش نمیرفت. رفتم کمکش کنم، گفت: «نه برادر، این قدمها رو برای حسین خودم برمیدارم.» اشک از چشمم جاری شد. گفتم: «سخته برات.» گفت: «سختی من در برابر مصیبت حسین هیچه.» اون صبر و لبخند، برای من بزرگترین درس ایمان بود.