تماس با ما
در صورت بروز هرگونه سوال یا مشکل میتوانید با ما در ارتباط باشید
گالیکش
گلستان
عمود ۲۰۲، کوچه پسکوچهها… بوی خاک نمخورده میپیچید لابه لای عطر چای عراقی و صدای همهمه زائرها. این روزها، خانه به خانه، موکب شده بود و قلب به قلب، حرم. ما هم چند تا دختر دبیرستانی، که پارسال برای اولین بار طعم شیرین اربعین رو چشیده بودیم و حالا انگار روحمون رو جا گذاشته بودیم تو بینالحرمین، دوباره برگشته بودیم. این بار اما نه فقط به عنوان زائراولی، که به عنوان “خادم”!
اصلا فکرش رو نمیکردیم بشه اینقدر شیرین. منزل یک خانواده عراقی مهمان بودیم. از همون لحظه اول که وارد شدیم و خانم خونه با اون لبخند مهربون و چشمهای پر از مهرش بهمون خوشآمد گفت، فهمیدیم اینجا خونهمونه، نه یه جای غریب. ما هم که پر از انرژی و شوق، گفتیم: “خانم! هر کاری باشه، ما هستیم!”
و چه کارهایی که نبود! از همون سبزی پاک کردنهای دسته جمعی که بساطش کف حیاط پهن بود شروع شد. کیسههای سبزی میاومد جلوی رومون، سبزِ سبز و پر از طراوت. ما هم دور هم جمع میشدیم و شروع میکردیم به پاک کردن. اوایلش یکم خجالتی بودیم، ولی خب، مگه میشد تو اون فضا خجالتی موند؟ خندهها و شیطنتهامون قاطی میشد با صدای “یا حسین” و “یا ابوالفضل” که از بلندگوهای موکبهای کناری میاومد. یهو یکی از بچهها شروع میکرد به مداحی زیر لب، اون یکی جواب میداد، بعد میدیدیم همهمون داریم همخوانی میکنیم! “ای اهل حرم میر و علمدار نیامد، سقای حسین سید و سالار نیامد…” و اون وقت بود که نگاه میکردیم به خانمای عراقی که کنارمون نشسته بودن و بعضیشون اشک تو چشماشون حلقه زده بود.
به زور سبزیها رو از دستشون میگرفتیم تا خودمون پاک کنیم. اونقدر تعارف و احترام میذاشتن که دلمون میخواست زمین رو جارو کنیم زیر پاشون. “شما زائر امام حسینید، جای شما روی چشم ماست!” این رو با لهجه قشنگشون میگفتن و ما از شرمندگی، نمیدونستیم چیکار کنیم. ولی چه شرمندگی شیرینی!
فقط سبزی پاک کردن نبود. پتو و تشکها رو که صبح جمع میکردیم و بعدازظهر دوباره پهن، سفرههایی که پهن میشد و جمع میشد، و حتی کیسههای زباله رو که خودمون میبردیم دم در… برای ما که تا دیروز تو خونهمون شاید لیوان خودمون رو هم جابجا نمیکردیم، این کارها مثل بازی بود! هر کدومش یک خاطره جدید میشد.
یادمه یک بار، یکی از دخترای زیارت اولی که تازه همراه ما اومده بود، وسط سبزی پاک کردن، یهو بغض کرد. آروم گفت: “باورم نمیشه من الان اینجام. کربلا! فکر میکردم فقط باید خوابش رو ببینم.” خانم عراقی، همونطور که دستش پر از سبزی بود، آروم دستشو گذاشت رو شونهاش. هیچی نگفت، فقط لبخند زد. ولی اون لبخند، پر از حرف بود. پر از “خوش اومدی به خونه خودت دخترم.”
اون روزها پر بود از این لحظههای ناب. لحظههایی که محبت بدون کلام، دلها رو به هم وصل میکرد. حالا که چند روزی از اربعین گذشته و برگشتیم، صدای اون همخوانیها تو گوشمونه، بوی سبزی تازه و چای عراقی تو مشاممون مونده. دلتنگی، مثل یه مهمون ناخونده ولی عزیز، نشسته گوشه دلمون. دلتنگ اون صفا، دلتنگ اون همدلیها، دلتنگ اون اشکهای بیصدا، دلتنگ اون روزها…
حیف که خانمای عراقی اجازه نمیدادن از صورتشون فیلم بگیریم، والا اشکهاشون واقعاً دیدن داشت. چقدر این همه فروتنی و مهربانی برای ما تازگی داشت. اینقدر که ما رو شرمنده میکردند، غافل از اینکه نمیدونستن ما داریم چه ذوقی میکنیم از این همه خادمی! نمیدونستند که این “شرمندگی” ما، هزار تا حس خوب و قشنگ پشتش داره…
ما الان دلتنگ اون نوای “یا حسین”ایم که با هر نفسی که سبزی پاک میکردیم، تو دلمون میپیچید. دلتنگ اون صفایی که تو عمود ۲۰۲، تو اون خونه کوچک ولی بزرگ، تجربه کردیم. دلتنگ اون روزها که هرچقدر هم خسته میشدیم، خستگیش شیرین بود. حیف… که زود گذشت. ولی خب، خاطرهاش تا همیشه باهامون میمونه… مثل اکسیژن، برای جانمان…
فاطمه میرزایی
پویش سوغات اربعین با هدف به تصویر کشیدن راهپیمایی اربعین و نمایش اجتماع عظیم مسلمانان و خلق این رویداد جهانی در قالب های فیلم، عکاسی، کلیپ. شعر، دلنوشته و خاطره، خوشنویسی و نقاشی برگزار میگردد.
021-67641716
Culture@jdsharif.ac.ir
تهران، بلوار اکبری، کوچه شهید قاسمی، سازمان جهاددانشگاهی صنعتی شریف