روز و
ساعت مانده تا اختتامیه پویش
انّا علی العهد

مهرشاد مهدوی فر – 2025-09-03 10:49:54

دفترچه خاطرات اربعین من
از همان لحظه‌ای که تصمیم گرفتم به زیارت اربعین بروم، دلم آرام و قرار نداشت. حس می‌کردم دعوتی درونی است، صدایی که مدام در قلبم می‌گفت: «بیا… حسین منتظرت است.» روزی که حرکت کردم، هرچند با دست خالی و دل پر از نگرانی بود، اما ته وجودم مطمئن بودم این سفر با هیچ سفر دیگری قابل مقایسه نیست.
وقتی به نجف رسیدم، قلبم پر از شوق شد. سلامی به مولا علی علیه‌السلام دادم و در همان لحظه احساس کردم نیرویی پنهان در جانم دمیده شد. بعد از زیارت، خودم را آماده کردم تا راهی شوم. می‌دانستم مسیر سختی در پیش دارم، اما عشق حسین تمام سختی‌ها را برایم شیرین می‌کرد.
راه نجف تا کربلا، جاده‌ای بود پر از عشق. هر قدم که برمی‌داشتم، به یاد عاشورا می‌افتادم. خاک داغ زیر پا، آفتاب تیز روی سر، و جمعیتی بی‌پایان که همگی در یک هدف مشترک بودند: رسیدن به حسین.
در میانه راه، خستگی به سراغم آمد. پاهایم تاول زده بود و کمرم درد می‌کرد. دلم می‌خواست لحظه‌ای بنشینم، اما وقتی نگاه می‌کردم می‌دیدم در کنارم پیرمردی با عصا و کودک خردسالی با پای برهنه در حال حرکتند. با خودم می‌گفتم: «اگر آن‌ها توانسته‌اند، من هم می‌توانم.» یاد زینب سلام‌الله‌علیها می‌افتادم که با آن همه داغ و اسارت، مسیر کوفه تا شام را طی کرد. آن وقت خستگی برایم بی‌معنا می‌شد.
موکب‌ها هر چند قدم یک بار بودند. مردم عراق با چه اخلاص و محبتی خدمت می‌کردند. گاهی جوانی کفش‌های مرا در می‌آورد تا گرد و خاکش را پاک کند. گاهی کودکی با دست‌های کوچک خود لیوانی آب جلویم می‌گرفت و با لبخندی معصومانه می‌گفت: «هذا للحسین.»
وقتی آن نگاه‌های بی‌ریا را می‌دیدم، اشک در چشمانم جمع می‌شد. با خودم می‌گفتم: «این مردم شاید از نظر مادی چیز زیادی نداشته باشند، اما ثروتی دارند که هیچ ثروتمندی در دنیا ندارد: عشق به حسین.»
شب‌ها روی زمین می‌خوابیدیم، زیر آسمان پرستاره. گاهی صدای روضه‌ای از دور به گوش می‌رسید. آن لحظه‌ها قلبم تندتر می‌زد. ستاره‌ها را نگاه می‌کردم و به خودم می‌گفتم: «شاید همین آسمان، روزی شاهد گذر کاروان اسرا بوده.» اشک‌هایم بی‌اختیار جاری می‌شد.
یک شب، وقتی خیلی خسته بودم، کنار جاده نشستم. پیرزنی عرب با چهره‌ای مهربان آمد و تکه‌ای نان و کمی خرما جلویم گذاشت. با زبان ساده‌اش گفت: «کلوا یا ضیف الحسین.» (بخورید ای مهمان حسین.)
آن لحظه فهمیدم در این مسیر، ما تنها نیستیم. حسین خودش میزبان ماست، و این مردم فقط دست‌های اویند.
وقتی روزهای آخر رسید، اشتیاقم چند برابر شد. جمعیت هرچه جلوتر می‌رفت بیشتر می‌شد. همه با اشک و شوق می‌دویدند. وقتی برای اولین بار گنبد طلایی از دور نمایان شد، قلبم لرزید. انگار سال‌ها منتظر این لحظه بودم. پاهایم دیگر توان نداشت، اما دلم می‌خواست پرواز کنم.
اشک‌هایم بی‌امان جاری بود. دستم را روی سینه گذاشتم و زیر لب زمزمه کردم:
«السلام علیک یا اباعبدالله…»
هر بار که نزدیک‌تر می‌شدم، حس می‌کردم همه سختی‌های زندگی‌ام رنگ می‌بازد.
وقتی وارد حرم شدم و ضریح را دیدم، دیگر اختیار از دستم رفت. خودم را میان جمعیت رساندم و با تمام وجودم ضریح را گرفتم. اشک‌هایم ضریح را خیس کرد و فقط یک جمله مدام بر زبانم بود:
«حسین جان! دیر رسیدم، اما آمدم…»
آن لحظه حس کردم همه غم‌هایم شسته شد. دلم سبک شد و آرامشی وصف‌ناپذیر بر جانم نشست. فهمیدم این سفر فقط راه رفتن از نجف تا کربلا نبود؛ این سفری بود از دنیا به آخرت، از غفلت به بیداری، از خستگی به آرامش.
و آنجا با خودم عهد بستم: هر سال، تا وقتی جان در بدن دارم، دوباره این راه را بروم.

دسته بندی