روز و
ساعت مانده تا اختتامیه پویش
انّا علی العهد

مسعود آزادبخت – 2025-08-21 11:47:51

نام خاطره: گناهکار یا گناه؟

اربعین امسال طبق روال همیشگی برای کارم که مسافرکشی بود، صبح زود از خواب بیدار شدم.
اربعین همیشه حس و حال عجیبی به من می دهد؛ درون خیابان که می روم شهر سیاهپوش با پرچم هایی که در سر درخانه ها با عبارات و مضامینی در مدح و یا طلب کمک از سیدالشهدا (ع) و حضرت عباس (ع) باعث می شود انسان به یک مسیری در ذهن خود برگردد شاید کمی انسانیت را پیدا کند.بیهوده نیست در چنین شرایط و ایامی اگر غریبه ای نا مسلمان به ایران و شهرهایش سفر کند با خود می گوید : این حسین (ع) کیست؟
جلوی پای مسافری که دستش را بالا گرفته و تکان می دهد، می ایستم.
-میدان امام خمینی (ره) می ری؟
– بله بفرمایید
در ماشین را باز می کند و می نشیند،به او صبح بخیر می گویم و او با علامت سر پاسخم می دهد .مسیرم را به سمت میدان شروع می کنم.
پیرمردی خمیده و لاغر اندام با جثه ای ریز که نشان می دهد سالهای سال از اندوه کسی یا چیزی شکسته شده است.نیم نگاهی به من می اندازد و با حالتی از افسوس حاکی از اینکه انگار کسی را از دست داده است می پرسد:
-چند سالته جوون؟
همانطور که فرمان ماشین را گرفته ام و به جلو نگاه می کنم بدون معطلی جوابش را می دهم :
-32 سالمه عمو.
در شهر ما به غریبه ها و افراد مسن جهت ادای احترام (عمو ) می گویند و من در بسیاری از موارد این کلمه را به کار برده ام به طوری که دیگر تیکه کلامم شده بود ،حتی یادم می آید زمانی به پسر خاله ام که چند سال از من بزرگتر بود ،گفتم و او از جواب من خنده اش گرفت.
پیرمرد به گونه ای که از ادای احترام من قوت چندانی گرفته باشد نگاهش را به سمتم چرخاند.برای یک لحظه احساس کردم دارد دنبال گمشده ای می گردد که سالهای سال از داشتنش بی نصیب است.
سپس نگاهش را از من گرفت و به خیابان نگاه کرد و آهی کشید.
خیابان خلوت بود و به ندرت ماشین و یا عابری رد می شد .به سر چهار راه آزادی رسیدیم و چراغ قرمز شد و من ترمز گرفتم. دنده ماشین را در حالت خلاص قرار دادم و سپس ترمز دستی را کشیدم.همین فرصتی شد تا به دقت به چهره ی پیرمرد نگاه کنم.موهای سفید سرش با ته ریش سیاه صورتش اصلا همخوانی نداشت.دوباره نگاهم کرد و به گونه ای که من متوجه شوم از سر حسرت آهی کشید.
-چیزی شده عمو؟
می دانستم می خواهد حرف بزند و دنبال هم دردی می گردد که حرفهایش را بشنود.
-هیچی،یه پسر داشتم هم سن و سال تو، عصای دستم بود …قوت قلبم …
بغض گلویش را گرفت و نتوانست بقیه جمله اش را بگوید لبان بسته اش داشت می لرزید انگار می خواست گریه کند اما جلوی خود را می گیرد.نتوانستم بیشتر از این نگاهش کنم و به سمت جلو سرم را چرخاندم ، چراغ سبز شد و من حرکت کردم .صدای آهش دوباره بلند شد.
-خدا بهتون صبر بده .
نمی دانم چگونه از دهنم پرید.چرا که احساس کردم پسرش را از دست داده است منتظر بودم تا جوابم را بدهد.
پیرمرد کمی خودش را جمع و جور کرد و سپس برای اینکه توجه مرا دوباره به خود جلب کند گفت:
– من همیشه روضه دار امام حسین (ع) بودم و سیاه می پوشیدم …می دونی چرا الان سیاه نپوشیدم؟
نگاهی به لباس هایش انداختم ؛ یک پیراهن سفید چهارخانه با یک شلوار سرمه ای طوسی پوشیده بود.کنجکاو شدم ادامه ی حرفش را بشنوم و به حالت انتظار چشمانم را باز نگه داشتم و سری تکان دادم و گفتم:
-چرا؟
پیرمرد سرش را به نشان رضایت از پرسشم تکان ریزی داد و گفت:
-پنج سال پیش پسرم از سرکار اومد خونه گفت می خوام برم مشهد خادم الرضا بشم..
همانطور که با تعجب نگاهش می کردم به میدان انقلاب اسلامی رسیدیم .میدان را رد کردم و به کوچه فرعی پیچیدم.می خواستم از راهی بروم که مسیرش طولانی تر باشد و او بتواند حرفهایش را بزند.کمی سرعتم را آهسته تر کردم و در جواب گفتم:
-خب….
کمی خودش را روی صندلی جابه جا کرد و دوباره نگاهش را به من دوخت .
-هرچی بهش اصرار کردم که نرو .من و مادرتو تنها نذار…گوش نداد که نداد.می گفت می خوام برم حرم امام رضا(ع)…می خوام خادم بشم.
سپس آب دهانش را قورت داد و با حالت ملتمسانه ای گفت:
-می دونی از اینجا تا مشهد چقدر راهه؟
داشتم توی ذهنم حساب می کردم تا جوابش را بدهم که خودش ادامه داد:
-از اینجا باید بری تهرون که هشت ساعت راهه
تازه فهمیدم از کوهدشت تا مشهد مستقیم اتوبوس نداره و باید از تهران به مشهد رفت.سرم را به نشانه تایید تکان دادم و ادامه حرفش را گرفت:
– از تهرون تا مشهد هم 12 ساعته که سر جمع میشه 20 ساعت.
می خواستم بگویم سعادت می خواهد بروی خادم الرضا بشوی و تو باید از این موضوع خوشحال باشی که خودش بدون آنکه به من فرصت حرف زدن و قضاوت بدهد گفت:

– بعد از اینکه رفت اونجا یه مدت موند و برگشت اونم با چی؟ دست یه دختر تو دستش بود.
کم کم داشتم می فهمیدم پیرمرد چه می خواهد بگوید و از چه چیزی ناراحت است.بیشتر شبیه احساسی بود که جامعه ما به خصوص قشر جوان درگیرش شده بود.جامعه ای که در آن ازدواج سنتی دیگر رنگ باخته و جوانان به روش غربی ها تمایل پیدا کرده بودند و مواردی مثل ازدواج سفید و صورتی و رنگین کمانی در آن رواج داشت.
به پیرمرد گفتم :
-جوونای این دوره زمونه همینجوری ان …کمتر پیش میاد کسی سراغ ازدواج سنتی بره
صدایش را صاف کرد و گفت:
– آخه مگه من گفتم ازدواج سنتی بکنند؟
کوچه را رد کردم و فرمان را به سمت خیابان اصلی چرخاندم و گفتم :
– پس چی؟
پیرمرد از اینکه کسی را پیدا کرده بود و می توانست حرفهایش را به او بزند احساس راحتی پیدا کرده بود .من این را از حالت چهره اش تشخیص دادم.
-آخه می گفت ما ازدواج کردیم…هرچی میگفتم پدر و مادرش کیه میگفت مهم نیست .مهم اینه من باهاش احساس خوشبختی می کنم.
باز هم احساس کردم باید به پیرمرد بگویم اشکالی ندارد شاید با هم دیگر تفاهم داشته باشند که یک دفعه دوباره شروع کرد به گلایه:
-پسر من نمازخون بوده .من برای امام حسین (ع) آبرو گذاشتم ….
میدان امام خمینی (ره) از دور پیدا بود و راهم را را مستقیم در پیش گرفتم.پیرمرد حرفش را ادامه داد:
-واسه محرم اومده بودن کوهدشت…دختره با موهای باز آش نذری پخش می کرد…آخه مگه تو روضه امام حسین (ع) جای اینکاراست؟
-اشکالش چیه عمو ؟ اونم یه بنده خداست …عزاداری کرده دیگه
پیرمرد صورتش سرخ شد و بادی به غبغب انداخت :
-آخه این چه حرفیه می زنی؟ یزید هم واسه امام حسین (ع) عزاداری کرد….مجلس امام حسین (ع) جای گناهکارا هست اما جای گناه کردن نیست جوون.
جمله ی آخرش در جا میخکوبم کرد و روی ترمز زدم دیگر به میدان امام خمینی(ره) رسیده بودیم.پیاده شد و راهش را ادامه داد.

 

نکته: به اسم خیابان ها ومیدان ها و مسیر آن توجه شود.
همچنین در این داستان به وضوح به یک اشکال عمده سوال جوانان عصر معاصر پاسخ داده شده است.

 

دسته بندی