روز و
ساعت مانده تا اربعین حسینی
انّا علی العهد

محسن بیدآبادی – 2025-08-11 17:32:05

«هر وزش نسیم»

انگار با هر وزش نسیم پرچم‌ها تکان می‌خورند تا داستانی را نجوا کنند. داستانی از عشق، داستانِ اشک‌ها و داستانِ پاهای تاول‌زده‌ای که توقّف را نمی‌شناسند.
راه طولانیست. آفتاب سوزان است. اما در این مسیر گم نمی‌شوی چون دست‌هایی غریبه و ناآشنا، مامورند تا راه را نشانت دهند.
دستی لیوان چای پیشت می‌گذارد، دیگری با مهربانی غذایی تعارف می‌کند. مردی از سرزمین عرب، با چشمانی پر از مهر، تو را به خانه‌اش دعوت می‌کند. زبانش را نمی‌فهمی اما دلش را چرا، دلش مثل تو برای حسین(ع) می‌تپد.
اینجا، مرزهای جهانی محو می‌شوند. رنگ پوست، زبان، ملیت… هیچ‌کدام دیگر مهم نیستند. تنها چیزی که می‌ماند، آوایی از قلب‌های عاشق است: «لبیکَ یا حسین»
پرچم‌های سیاه، سایه‌بانِ این ملت عزادارند. زیر این پرچم‌ها، پیر و جوان، ثروتمند و فقیر، گناهکار و پرهیزگار کنار هم می‌نشینند و از سفره‌ی معرفت حسین(ع) غذا می‌خورند. گویی اینجا، بهشتِ روی زمین است؛ بهشتی که انسانیت را دوباره زنده می‌کند.
و موقعی که کم‌کم به کربلا نزدیک می‌شوی، گنبدی طلایی را می‌بینی. انگار همه‌ی آن محبت‌ها، همه‌ی آن نگاه‌های مهربان، مامورین صاحب این گنبد طلا بودند. ناگهان از سوی آن گنبد نجوایی به گوش دلت می‌رسد:
«خوش آمدی داغدار برادر بی‌سرم حسین(ع). خوش آمدی عزادار ماتم آل‌محمد(ص). برادرم یک اربعین منتظر بود تا تو بیایی.»
و تو، در میان این دریای بیکرانِ مهر، آرام اشک می‌ریزی… چون می‌دانی اینجا خانه‌ی پدریِ توست. خانه‌ی همیشگیِ همه‌ی ما.
🌿محسن بیدآبادی
جمعه | ۱۷مرداد۱۴۰۴ |

دسته بندی


ارسال نظر

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.