روز و
ساعت مانده تا اربعین حسینی
انّا علی العهد

محبوبه قائدی – 2025-08-27 07:49:24

دلنوشته «امید»

علو چند مشت کوتاه و پشت سر هم به پیشانی خودش کوبید و با تشر گفت:«برگردیم.»
خجو بغضش را بلعید و جواب داد:«دست خالی؟؟؟»
سر و صدای بچه ها و همهمه ی در سرا تو هم پیچید. چشم هایش دود گرفت و ضعف کرد و بی رمق از روی پله ها افتاد. جلو چشمش که تار شد، همهمه ول شد.
صورت علی مَحد و مَحدعلی و مَحدقلی جون گرفت. دست هایشان به هم بود و می رقصیدند. پچ پچک زن ها و آواز بچه ها می آمد. قطرات آب توی صورتش پاشیدند. چشمش که باز کرد چهره پسرهایش محو شد. دورش شلوغ شده بود. بین زن ها، پیرعامه هم بود. دو ور لپ های گوشت آلودش از دو طرف مینار بیرون زده بود. دو تیزی چشم های پرچینش را تنگِ هم کرد تا بهتر ببیند. جلو آمد. دست های پینه بسته اش حلقه شد دور سر خجو و پیشانیش را کش دار بوسید و رو به جمعیت گفت: «قربونتون بشم دورش خَلفَت کنین» بعد آرام بغل گوش خجو گفت:«بَرَت خبر خوبی دَرم.» نگاه مات خجو تغییر نکرد. نورکم جان خورشید پشت شیشه های رنگی پنج دری، کل سرا را پوشانده بود. علو سیگار را با سیگار روشن می کرد. هوا شرجی بود و دم غروب. جمعیت دورشان پراکنده شد.
– تو یه چیزی براش بگو‌. پاک زده به سرش، از صبح هیچی نخورده و اینجاییم.
– وسیله دَری؟
– با موتور اومدیم.
– نه قربونت بشم. خجو با سِکِل ایور اوور نکن. حالش خَش نی. ای یکی دو روزه دیگه که بارش اِ زمین می‌زاره، بایه پیش خووم باشه. برو اَ یکی ماشین بیگیر. وخی که وخت تنگه دِی.
– نمیشه، حرفشم نزن.
– نه نیار. بری دِیت هم بگی پیش منه هیچی نیگه. بعدشم مو هسم، دخترم و یه خونه درندشت، بِش می رسیم تا وَختی که بارِشِ زمین بهله.
علو که دور شد، خجو چشم از بازی بچه ها گرفت و لب هایش را به زحمت جنباند:«چه کُنم؟ پیرعامه برام دعا کن. اینم برام نمی مونه، دارم میسوزم.»
پیرعامه خم شد و بیخ گوشش نجواکنان گفت:«دیرو پسین یه بچه اِی نهادن پشت پن دری. دختره یِ بی عقل منم پیداش کرده و آوردتش راس اَ خونه با من بیا تا وَختی بچت دنیا میا. آب دور بَچَت زیاده، همه جا هم خو چو افتاده خجو دو قلو دَره. چه بِختر. هیشکی حالیش نیشه.»
خجو سیخ نشست. جا خورد، مردد ماند. توی سرش حرف ها و قصه ها چرخید.
– چی؟؟؟!!!!
– خوب شد اینجا دیدمت. می خواسم اگر امرو کسی پیِ بچه نیمده، تحویل یتیم خونه بدم.»
– علو رو چه کنم؟!
– مگه تو و علو بچه نیخِین؟؟ ایَم بچه.
– دی علو چی؟ رضا نیشه.
– من و دی علو عمرمون به دنیا نی.
علو از راه رسید. حرف در دهان خجو خشکید. سوار که شدند، ماشین پت پتی کرد و راه افتاد. دو بر مسیر درخت های کهور و آکاسیا ولوله به پا کرده بودند شاخه ها دست می زدند و بغل هم می شدند. خنده ای زیر پوست خجو دویده بود.
/محبوبه قائدی/

دسته بندی


ارسال نظر

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.