روز و
ساعت مانده تا اختتامیه پویش
انّا علی العهد

علی اکبر ناصری – 2025-08-12 07:53:06

انگار چیزی کم داشتم. نه از جنس دنیا، نه از مال و مقام… دلم یک سفر می‌خواست، سفری که مقصدش دل باشد، نه شهر… و اربعین، همان نجوای آرامی بود که مرا خواند… آرام و بی‌صدا، ولی پرشکوه و سوزناک. نمی‌دانم چه شد، فقط دلم گرفت و دیدم پایم افتاده به جاده… نمی‌دونم چی شد… فقط یه لحظه حس کردم باید برم.
یه چیزی تو دلم گفت: «پا شو، راه بیفت… خودش می‌خوادت.»
راه افتادم، با دلِ پر، ولی سبک…
هر قدمی که می‌رفتم، انگار یه تیکه از غمام جا می‌موند پشت سرم.
میون اون همه آدم، حس غریبی داشتم… نه اینکه تنها باشم، نه… اتفاقاً خیلی دیده می‌شدم.
حس می‌کردم یکی داره از دور نگام می‌کنه و می‌گه: “رسیدی بالاخره… خوش اومدی زائرم.” اون شب خسته‌تر از همیشه بودم.
از صبح راه رفته بودیم، آفتاب حسابی سوزونده بود، پا‌هام تاول زده بود، و دلم فقط یه جایی می‌خواست که بشینم، یه لیوان آب بخورم و فقط چند دقیقه چشمامو ببندم.
رسیدیم به یه موکب کوچیک، بیرونش با نور ضعیف چراغ نفتی روشن بود و یه پرچم مشکی روش نوشته شده بود: “موکب خدام الحسین – خالص لوجه الله.”
در حدی ساده بود که فکر نمی‌کردیم بخوان پذیرایی کنن. ولی هنوز نزدیک نشده بودیم که یه پسر نوجوان اومد جلو، با لبخند گفت: “تفضلوا، بیتکم…”
بیاین تو، اینجا خونه‌ی شماست.

وارد شدیم. یه اتاق بزرگ بود، با فرش ساده و چند تا پتو گوشه‌ی اتاق. صدای قرآن از یه رادیوی کوچیک می‌اومد. چند زن مشغول آماده کردن غذا بودن، و مردها چای می‌ریختن.
بدون اینکه سوالی بپرسن یا نگاه سنگینی بندازن، دعوتمون کردن بشینیم، کفش‌هامونو در بیاریم، و یکی از زن‌ها اومد جلو، گفت: “أنت أخی… لا تستحی.”
تو برادر منی… خجالت نکش.
نشستم، ولی بغضم گرفته بود. نه به‌خاطر خستگی راه… به‌خاطر اون مهربونی بی‌تکلف، اون صداقت بی‌ریا.
یه پسر کوچیک، شاید ۷ ساله، پتو انداخت رو پام. خودش کنارم نشست و شروع کرد با دست‌های کوچیکش پامو ماساژ دادن.
گفتم: “بابا جان، لازم نیست…”
مادرش با لبخند گفت: “هو یخدم زوار الحسین، یحب هالشی.”
دوست داره به زائرای حسین خدمت کنه.
بعد از شام، یه روضه‌ی کوچیک گرفتن. با نور کم، با صداهای آهسته… ولی چقدر دل‌نشین بود. وسط روضه، پیرمردی که صاحب موکب بود، اشک‌ریزون گفت:
“ما عدنا شی، بس عدنا حب للحسین و لحب الحسین… أنتم أهلنه.”
ما چیز زیادی نداریم، ولی عشقی که به حسین داریم، همه دار و ندار ماست… شما هم اهل خونه‌ی ما هستین.
اون شب، تو اون موکب ساده، شاید بهترین خواب عمرمو کردم.
نه به‌خاطر پتو، نه به‌خاطر خستگی… بلکه چون دلم آروم بود. چون حس کرده بودم مهمون واقعی امام حسینم، و این مردم، فرشته‌هایی‌ان که خدا گذاشته سر راه آدم، تا بفهمه کرامت یعنی چی.

 

علی اکبر ناصری دانشگاه صنعتي همدان

دسته بندی