روز و
ساعت مانده تا اختتامیه پویش
انّا علی العهد

عطیه موحدی – 2025-08-27 10:36:30

خاطره

خیلیا فکر می‌کنن وقتی زیارت تموم شد، دیگه همه‌چی آسونه و فقط باید برگردی، ولی واقعیت اینه که سختی برگشت خودش یه سفر جداست. ما هم همین فکر رو می‌کردیم. صبح روز آخر، بعد از وداع با حرم، راه افتادیم سمت ترمینال تا برگردیم نجف. گفتیم حداکثر یکی دو ساعت طول می‌کشه، ولی وقتی رسیدیم، صحنه‌ای که دیدیم با چیزی که تصور کرده بودیم زمین تا آسمون فرق داشت.
صف اتوبوس‌ها از چند خیابون اون‌طرف‌تر شروع می‌شد. اصلاً صف نبود، یه دریای آدم بود که همه می‌خواستن برگردن. یکی گفت: «بچه‌ها، اینجا اگه وایسیم، فردا هم نمی‌رسیم!» همه خسته بودیم، ولی چاره‌ای نبود. زدیم به دل جمعیت، یه جا پیدا کردیم و نشستیم روی زمین. آفتاب می‌زد، خستگی راه هم روش.
بعد از نیم ساعت، یکی از بچه‌ها گفت: «من میرم یه چیزی بگیرم بخوریم.» رفت و با چند تا نون و خرما برگشت. همون وسط، چند نفر ایرانی نشسته بودن، سلام کردن و شروع کردیم باهاشون گپ زدن. یکی‌شون از شیراز بود، یکی از اراک. همه از یه چیز می‌گفتن: «رفتن راحت‌تر از برگشته!»
یک‌دفعه یه پیرمرد عراقی اومد، سماور به دوش، لیوان‌های یکبارمصرف توی یه سینی. با لهجه شیرینش داد می‌زد: «شای؟ شای؟» همه دست دراز کردن. یه لیوان چای داغ گرفتم، همون لحظه انگار کل خستگی بدنم نصف شد. یکی از بچه‌ها گفت: «این یه لیوان، اندازه یه ساعت خواب انرژی می‌ده.»
سه ساعت طول کشید تا نوبت‌مون شد. وقتی بالاخره سوار اتوبوس شدیم، صندلی‌ها مثل تخت به نظر می‌رسیدن. راننده داد زد: «سریع، سریع، راه طولانیه!» همه بی‌حال افتاده بودن رو صندلی. اتوبوس که حرکت کرد، سکوت عجیبی شد. حتی کسی حرف هم نمی‌زد، فقط صدای نفس کشیدن آدم‌ها می‌اومد.
من به شیشه تکیه دادم، چشمام رو بستم، ولی خوابم نمی‌برد. همه خاطره‌های مسیر تو ذهنم مرور می‌شد: ستون‌ها، موکب‌ها، آدم‌هایی که دیدیم، اتفاقاتی که افتاد. با خودم گفتم: «این همه خستگی، این همه سختی… ولی انگار ارزشش رو داشت.»
وسط راه، اتوبوس چند بار وایستاد. هر جا می‌ایستاد، دوباره موکب‌ها بودن. حتی تو برگشت هم نمی‌ذاشتن آدم گرسنه بمونه. یکی از توقف‌ها، یه خانم عراقی با یه سینی پر از سیب اومد دم اتوبوس و می‌گفت: «هدیه… هدیه.» همه دست دراز می‌کردن، می‌گرفتن، تشکر می‌کردن.
تا نجف که رسیدیم، دیگه شب شده بود. خستگی به اوج رسیده بود، ولی یه حس عجیبی داشتیم. انگار برگشت هم بخشی از این سفر بود، با همه سختی‌هاش، با همه آدم‌هایی که تو این مسیر دوباره می‌دیدی. وقتی پیاده شدیم، یکی از بچه‌ها گفت: «بچه‌ها، به سلامتی، تموم شد.» ولی من تو دلم گفتم: «این تازه شروعشه… شروع دلتنگی برای همین روزها.»
عطیه موحدی شاهرود

دسته بندی