روز و
ساعت مانده تا اختتامیه پویش
انّا علی العهد

عصمت دهقانی – 2025-09-06 19:41:02

بسم الله الرحمن الرحیم

 

چشم به راه

خاطره

 

مانده بودم چکار کنم. پاسخ سئوال‌ها و نیش کنایه‌ها و اعترض‌هایشان را چطور بدهم. قیافه شان داد می‌زد که من را مقصر صد درصد می‌دانستند.  دست از کار و زندگی شسته  و جمع شده بودند خانه پدری. جایی که من، مادرم و لیلا زندگی می‌کردیم.

با اینکه چند روزی از آخرین وعده ای که یک دل سیر با آرامش غذا خورده بودم می‌گذشت، گرسنگی و تشگی برایم معنایی نداشت. نه اینکه این چند روز هیچی نخورده باشم! نه، خورده بودم اما چه خوردنی!

سرم را پایین انداخته بودم و هیچی نمی‌گفتم. یعنی چیزی برای گفتن نداشتم! باید بهشان حق می‌دادم. بیشتر از واکنش مرتضی می‌ترسیدم که  تنها کسی بود که با من اتمام حجت کرد که مسئولیت همه چیز با خودم است و من هم که باورم نمی‌شد چنین اتفاقی بیفتدُ قبول کرده بودم. حالا که بیشتر از هر زمانی نیاز به همفکری و کمکش داشتم از روبه رو شدن باهاش هم می‌ترسیدم و هم خجالت می کشیدم.

با دیدن برخوردهای بقیه اعضا خانواده، با خودم گفتم:

-حتما  داداش مرتضی هم یادش می‌رود که حالا بزرگ خانواده است و با این همه حس مرد سالاری که سال‌هاست به خصوص بعد از مرگ بابا از خود نشان داده است الان وقتش است که  بزرگتری کند.

با اوضاع پیش آمده باید سعی می‌کرد بقیه اعضا خانواده را آرام کند که ببینیم چه خاکی توی سرمان بریزیم!

بقیه هم به غیر از گریه و زاری و غر زدن و ابراز نگرانی از حرف‌های در و همسایه و قوم و خویش،  کاری نمی‌کردند.  از  آبجی لیلا که فقط دو سال از من بزرگتر بود تا معصومه دختر ارشد خانواده، هر کدام می‌خواستند  توپ را بی‌اندازند به زمین حریف. البته با جلساتی که تا دیر وقت برگزار می‌شد، معلوم شد تنها حریف آنها من بی‌نوا هستم. همه در یک جبهه متحد ایستاده بودند روبه رویم؛ من یک طرف، آنها یک طرف.

زهرا دومین دختر خانواده،  انگار یادش رفته بود که همش توی گوش من می‌خواند:

«نباید آرزو به گور بره، فردا پس فردا خدایی نکرده زبونم لال اتفاقی براش بیفته، برامون  حسرت می‌شه. »

دوست نداشتم هیچکدام از فامیل بویی از قضیه ببرند. برایم اُفت داشت ببینم همه آنهایی که موقع بدرقه،  چقدر قربان صدقه ام می‌رفتند و ماشاء الله  گفتن‌شان  گوش فلک را کَر کرده بود و مثل پروانه دورم می‌چرخیدند، حالا که  از شانس بد من، چرخ زمانه بد چرخیده،‌ انگشت اتهامشان را به سمت منی که  دلشوره امانم را بریده بود و دلم هزار راه می‌رفت،  بگیرند و تُف سر بالا شوم. اما مگر می‌شد نفهمند!

خواهرهای دست گلم که انگار آلزایمر مثل یک بیماری مسری درگیرشان کرده بود، یادشان رفته بعد از اینکه به خاطر وضیعت سلامتی اش زیر بار نرفتم  که با خودم ببرمش، عمه و خاله‌ها را هم انداختند جلو.

دلم تنگ لحظاتی شد که در هر آشفته بازاری پشت مامان سنگر می‌گرفتم و گرمای بدنش را که با تمام وجود حس می‌کردم، انگار در امن ترین پناهگاه دنیا بودم و خیالم راحت که دیگر کسی کاری به کارم ندارد.

این پیشامد همه شیرینی زندگی ام را تلخ کرده و روح و روانم را به هم ریخته بود.  از فرط غصه خوردن، اشتهای خوردن هیچ چیزی نداشتم. شب و روز برایم یکی شده بود. واقعا نمی‌دانم چرا همه از من انتظار داشتند، من هم از همه کوچکتر بودم و بی‌تجربه تر اما حالا که عشق زیارت به سرم زد که بروم کار به این بزرگی افتاده بود روی شانه‌های ضعیف منِ بد اقبال.

سخت بود یک تنه به میدان این همه آدم  عصبانی  آمدن. غیض نگاهشان هوای خانه ای که  همیشه  برایم بهترین جای دنیا بود، را سنگین کرده بود اما باید هر طور شده پیدایش می‌کردم یا خودش یا زبانم لال جنازه اش را.

سینه صاف کردم و مِن مِن کنان  گفتم:

«هر کاری کردم پیدایش می کنم. به عراق بر می‌گردم. وجب به وجبش رو می‌گردم اگر هم پیدا نشد، خودم هم بر نمی گردم!»

صدای هِق هِق لیلا بلند شد و در پی صدای او همه زدند زیر گریه. معصومه با اون قد کوتاه و چاقش که  تکیه داده بود به مبل دم در هال، در حالی‌که با  گوشه‌ی روسری  مشکی‌اش اشک‌هایش را پاک می‌کرد، گفت:

«آخه حواست کجا بود دختر!  تو که دختر سر به هوایی نبودی!  ولی خودمونیم غریبه اینجا نیست اگه عُرضه داشتی این اتفاق نمی افتاد.»

به او تشری زدم و گفتم :

  • چی داری میگی. بذار احترامت دست خودت باشه آبجی خانم که هر چی می کشم از دست شماهاست یادتون رفته چقدر  توی گوش من خوندید که فقط تو می‌تونی ببریش زیارت. تو زبر و زرنگی و به تو از همه ما وابسته تره

با عصبانیت بلند شدم. به داخل اتاق کوچک ته ساختمان که وسایل من و لیلا  آنجا بود رفتم.  در را پشت سرم بستم. چشمم به عکس مامان که گوشه‌ی آینه بالای دِراورد گذاشته بودم، افتاد. پٌقی زدم زیر گریه. خودم را روی تخت خوابم انداختم و یک دل سیر گریه کردم و بعدش گوشی موبایلم را  که روی دراور گذاشته بودم برداشتم. تمام کانال‌ها و گروه‌هایی که داشتم و آگاهی گم شدن مامان را ارسال کرده بودم، چک کردم بلکه خبری دستگیرم شود.

اما بجز پیام‌هایی از دوستانم که با ارسال جملاتی و استیکر غمگین ابراز ناراحتی کرده بودند و دعا برای پیدا شدنش، خبری که منتظرش بودیم، نبود.  مانتوی عبایی ام را ازروی چوب لباسی که به سینه دیدار کوبیده شده بود،  بر داشتم و پوشیدم. روسری نخی مشکی و شلوار و جوراب‌هایم را هم از کشوی دِرآوِر برداشتم و پوشیدم. به داخل هال آمدم. زهرا داخل آشپزخانه عین دیوانه ها دور خودش می‌چرخید و انگار خودش هم نمی‌دانست  آنجا می خواهد چکار کند. معصومه هم که یک دستش را گذاشته بود زیر چانه و آه می کشید و همچنان روی مبل نشسته بود.

گفتم:

-آخرش همه کاسه کوزه‌ها سر من شکست راست گفتن سگ باشی بچه کوچیک نباشی!

زهرا که به پهنای صورت اشک ریخته بود و پوست صورت بورش، قرمز شده بود، گفت:

– کجا؟

گفتم:

-کاریه که شده نه گریه وزاری دردی دعوا می کنه نه غُر زدن. هر طور شده باید پیداش کنیم. اون بدبخت که حتی سواد نداره یک شماره بگیره و فارسی هم بلد نیست صحبت کنه و لَکی صحبت کردنش رو کسی متوجه نمی‌شه. بالا بودن قند خونش هم که غوز بالا غوزه. معلوم نیست توی هوای گرم عراق چی به سرش اومده. خدایا به دادمون برس.

به طرف جا کفشی چوبی گوشه هال رفتم. دستم را به سمت درِ جا کفشی درزاز کردم.  صدای زنگ آیفون یک سره شد. ترس تمام وجودم را در بر گرفت. لیلا گوشی آیفون را برداشت و گفت:

  • سلام داداش

حدسم  درست بود. داداش مرتضی بود که  با سگرمه‌های درهم وارد شد.  بدون اینکه حرفی بزند با عصبانیت به طرف آمد. دست زمختش که بوی گوشت می‌داد را بلند کرد .سرم را پایین انداختم و لب‌هایم را مچاله کردم. حرفی برای دفاع نداشتم. چشم‌هایم را بستم. منتظر بودم سیلی محکمی بر صورتم فرود آید. زهرا و معصومه عین برق پریدن مابین ما. زهرا گفت:

-داداش تورو به خدا، به ارواح خاک بابا، به جون هر کی دوست داری کاری بهش نداشته باش از اولش هم مقصر ما بودیم که این همه اصرار کردیم وگرنه این اتفاق نمی‌افتاد.

چشمانم را باز کردم. حس می‌کردم صورتم گًر گرفته است.

معصومه در حالی‌که  دست مرتضی را گرفته بود: گفت:

-بشین داداش. بشین. با عصبانیت هیچی درست نمی‌شه.

 

لیلا سینی ورشو  قدیمی که چند تا استکان کمر باریک پر از چای و یک قندان چینی گل قرمز کوچک پراز قند رویش بود، گذاشت روی میز عسلی مقابل مبلی که مرتضی نشسته بود و در حالی‌که یکی از استکان‌های چای را برداشت و به سمت آبجی معصومه می‌رفت. با چشمانی پر از اشک و ملتمسانه گفت:

-داداش تو رو به خدا، تو رو با بزرگی آقا امام حسین(ع) کاری بکن. من برات پیام ارسال نکردم که بیایی سر و صدا راه بندازی گفتم بیایی ببینم چکار کنیم.

داداش مرتضی که حتی لباس در قصابی اش را هم عوض نکرده بود  سیگار لای انگشتانش را توی جا سیگاری مچاله کرد و دود غلیضش را بیرون داد و گفت:

– سرم به فدای امام حسین کربلا هم شده بچه بازی هر بچه پا می‌شه می‌ره کربلا.

زهرا گفت:

-این چه حرفیه  دادش. مگه خود امام حسین(ع) با زن وبچه و یارانش راهی کربلا نشد!

معصومه  گوشی تلفن همراهش را که روی دسته مبل بود، برداشت و نگاهی به صفحه اش انداخت و نگاهش را به سمت دادش مرتضی که لکه کم رنگ خون روی لباس سفید رنگش بود چرخاند و گفت:

-تا صبح هم بشینیم در موردش حرف بزنیم فرقی نمی‌کنه و با حرف زدن ما کاری از پیش نمی‌ره،  یاعلی بگیم و بریم دنبالش.

زهرا  پسر کوچک تپلش، را جلویش خواباند بود و داشت پوشکش را عوض می‌کرد. پسر نقی زد که معصومه چشم غره ای بهش داد و گفت:

-شانس ما را ببین همه از برگشتن عزیزاشون از پیاده روی اربعین خوشحالن. حال روز ما رو ببین.

رفته رفته  شب چادرسیاهش را بر پهنه آسمان کشید. دلشوره و نگرانی از سر و روی همه‌شان می‌بارید. لیلا که قبلاً از لب‌تاپش جدا نمی‌شد و مدام پشت سیستم بود و پیگیر کار پایان نامه اش بود، ولی حالا به هیچی محل نمی گذاشت، نگاهی به ساعت چسبیده به سینه دیوار کرد و  گفت:

-هرشب این ساعت بعد از خوردن شام سبکی، قرص‌هاشو را می‌خورد نمی دونم از قرص‌هایی که برایش گذاشته بودم، داره بخورد یا نه؟ خدا به دادمون برسه.

مرتضی که هر چند وقت زیر لب یک لااله الا الله می گفت، آهی کشید  و گفت:

کدوم آدم عاقلی مریض دیابتی رو  اون هم توی این گرما که آدم‌های سالم هم کم میارن، می‌فرسته پیاده روی اربعین که شما این کار رو کردید. من هم با وجود اینکه اولش مخالف بودم، بعدش انگار زبونم قفل شد. حالا هم بسه دیگه به کبری صغری چیدن و گردن هم انداختن، مادر برنمی‌گرده باید برم دنبالش.

گفتم:

-بله باید بریم دنبالش.

مرتضی داد زد باید بریم؟ تو کجا خانم خانم‌ها اگه راست می‌گی همونجا می موندی تا خبری ازش  دستگیرت نشد بر نمی گشتی حالا هم نیازی به اومدن شما ها نیست خودم تنها میرم یک کلام ختم کلام! و محکم با مشت زد روی میز عسلی.

این حرف و حرکت  داداش مرتضی شد مهر ختم جلسه ای که با سکوت جمع حاضر تایید شد. من مانده بودم و دلشوره ای که از درون به حد انفجارم  رسانده بود.

دایی و عمه و خاله‌ها هم که متوجه قضه شده بودند هر روز سرکی می کشیدند خانه ما و پیگیر آخرین اخبار مربوطه بودند. و عملاْ هیچ کاری انجام نمی‌ دادند.

اگر من هم جای آنها بودم  همین کار را می کردم چه بهتر که کاسه کوزه‌ها را بشکنی سر یک نفر. ماند بودم چکار کنم؟ به دست و پای دادش مرتضی بیفتم که من هم برگردم کربلا یا منتظر خبری باشم.

البته موی‌های خاله‌ها حالم را بد می کرد.

با خودم می‌گفتم:

– ای کاش آن روز به خیال اینکه مادرم همراه همشری‌هایمان به مرز آمده و فکر کرده حالا که از هم جدا شده ایم در مرز هم را می بینیم، به مرز مهران نمی‌امدم که آنجا هم که خبری نبود گفتم پس بروم و خانواده رادر جریان بگذارم و..

صورت پر از چین و چروک  و مظلومانه مادرم که در اثر رژیم غذایی و مصرف قرص متفورمین خیلی هم لاغر شده بود، جلوی چشمم آمد. دوست داشتم بنشینم وسط هال و با صدای بلند های های گریه کنم. آن وقت حتما  داداش مرتضی که مغازه قصابی اش را سپرده بود به دست شاگردش و آمده بود خانه‌ی ما، با اون هیکل درشت و سر تاسش خیلی خون سرد نگاهم می کرد و می‌گفت:

– به به چه خوب دستت در نکنه  آبجی .. اصلاً بیا دو تا نشون افتخار هم بزارم رو شون هات و یک مدال هم بندازم گردنت!

بدبختی از وقتی شروع شد که در ازدحام جمعیت در بین الحرمین یک لحظه بین من و مامان فاصله افتاد و هرچی هاج و اج دور و برم را نگاه کردم ندیدمش. دنیا روی سرم خراب شد. در بد وضیعتی گرفتار شده بودم  عین مرغ سر کنده دور خودم می‌چرخیدم.

نه پای آمدن بدون مادر را داشتم و نه شرایط ماندن. . دختری تنها آنجا چه کاری از دستم بر می‌آمد در آن شلوغی و گرمای طاقت فرسا. به ذهنم رسید که هر طور شده خودم را به مرز برسانم بلکه آنجا همدیگر را ببینیم.

البته قبلش به هرکجا که می‌توانستم سر زدم و مشخصات مادر را دادم.

هر لحظه که می‌گذشت، بیشتر نگران مادر و دلتنگش می‌شدم. تعجب می کنم که چرا به عقلم نرسیده بود مشخصاتش، یک شماره تلفن و آدرسی را داخل کیف کوچکی که مقداری پول  و قرص‌هایش را گذاشته بودیم و به گردنش آویزان کرده بود بگذارم.

آبجی معصومه که پای ثابت مجالس فال قهوه و رمالی و این جور چیزهاست… پیشنهاد رفتن پیش رمال را داد بلکه خبری از مادر را به ما بدهد  آبجی زهرا  که انگار خدا یک راه حل گذاشته جلوی پایمان سراغ آدرس رمال را از معصومه گرفت.

احترام معصومه را نگه داشتم اما با عصبانیت توی چشم‎های زهرا خیره شدم آرام طوری که آبجی بزرگه متوجه نشود گفتم:

– این چرندیات را ببر برای زن‌های توی کوچه به جای اینکه به خود آقا امام حسین علیه السلام و سایر شهدای کربلا متوسل بشی، می‌خوایی بری سراغ رمال!؟

یاد  روز تاسوعا و آماده شدن مادر برای رفتن به مراسم چهل منبر افتادم که  بهش می‌گفتیم:

– چهل تا مجلس یا روضه و یا تکیه و … باید بری  و شمع روشن کنی که چی بشهُ؟! می‌گفت

– من برای سلامتی  شما نذر کردم که به یاد اسارت و مظلومیت حضرت زینب(س) این مراسم رو برم که حضرت زینب خودش نگهدارتون باشه.

روی خودش را با نقاب سیاه می پوشاند و طبق قرار قبلی که با خانم‌های همسایه گذاشته بود، می رفت.

به هر جایی که می‌دانستم مثل  صدا و سیما هلال احمر ستاد اربعین مراکز درمانی و… گم شدن مادر را اطلاع دادم وعکس و مشخصاتش و شماره تلفن خودم را به آنها دادم.

با اینکه داداش مرتضی برای پیدا کردن مادر راهی کربلا شد، صبح  و ظهر و نصف شب نداشتیم. دلم مثل سیر و سرکه می‎جوشید شب تا صبح بیدار بودم کانال‌های خبرگزاری در پیام رسان‌های اجتماعی را نگاه می‌کردم بلکه خبری از مادرم دستگیرم شود. انگار آب شده بود و به زمین رفته بود.

لیلا هم که در بیست و چهار ساعت فقط لازم بود پنج دقیقه پلک‌هایش آرام بگیرد مثل جن زده‌ها از خواب می‌پرید می‌نشست توی رختخواب. می‌رفتم کنارش  می‌نشستم. وقتی چمباته می‌زد کنارم، غمباد گلویش را حس می‌کردم. مثل خودم.

سرکی که به داخل کوچه می‌کشیدم زن‌های همسایه را می‌دیم  در حال پچ پچ کردن، بیشتر دلم می‌شکست و از خودم متنفر می‌شدم. با خودم می‌گفتم:

معلومه دارن از چی می‌گن. تا حالا همه شان حتما فهمیده اند.

هر چه زمان می گذشت دوستان و آشنایان بیشتر قضیه رو می شنیدند و جمعیت بود که به خانه ما سرازیر می‌شد.

در خانه چهار طاق بود و نمی‌فهمیدم کی می‌آید و کی می رود. همه شده بودند کار آگاه. خیلی‌هایشان را نمی‌شناختم تا  خانه شلوغ بود، صدای تلق و تلوق استکان‌های چای توی مغزم بود. مخم تحمل انعکاس بال پشه ای  راهم نداشت چه برسد به این ازدحام.

به گمانم  حالا دیگر همسایه‌ها هم خواب نداشتند. نورهای کوچک پنجره‌های مشرف به کوچه‌ی ما قاب‌های طلایی درست کرده در دل سیاه دیوارهای رنگ   و رو رفته این را نشان می‌داد.  کاش من  هم جزیی از آدم‌های پشت آن پنجره‌ها بودم.

چند ساعتی  از شب گذشته بود. آرام  به داخل حیاط آمدم.  خودم را به سیاهی شب سپردم. یاد غریبی حضرت زینب(س) افتادم اشک در چشمانم حلقه زد و متوسل شدم به بانو. سپیده ذره ذره شب را با همه سیطره اش می‌بلعید و نسیم خنک شهریور ماه را  کشید داخل حیاط. دوست داشتم سینه ام را بشکافم تا خالی شود از این همه مصیبتی که دامن گیرمان شده بود.

همه‌اش با خودم می‌گفتم:

– باید من هم با دادش مرتضی می‌رفتم. نباید زود تسلیم می شدم و کوتاه می آمدم. وضو گرفتم و برگشتم داخل اتاق.  نماز صبح را خواندم. تسبیح چوبی دانه درشت روی سجاده را برداشتم و تسبیحات حضرت فاطمه(س) را بر زبان جاری کردم و برای پیدا شدن مادرم دست به دامان بی بی دو عالم شدم. به محض بلند شدن از سر سجاده، یک راست رفتم سر وقت کمد وسایلم و ساکم را برداشتم و شروع کردم به چپاندن خورده ریزهایی که  برای سفرلازم بود.

از پنجره نگاهی به بیرون انداختم. هوا گرگ و میش بود. باید تا طلوع آفتاب صبر می‌کردم.

نمی‌دانم چطور خوابم گرفته بود که با صدای زنگ گوشی که روی دراور بود،  از خواب پریدم.عین برق پریدم و گوشی را بر داشتم.

هاج و واج به صفحه گوشی نگاه می کردم.

– این وقت روز کی می تونه باشه؟

لیلا که در آشپزخانه بود با شنیدن صدای گوشی پرید وسط  اتاق و گفت: -جواب بده  آبجی چرا معطلی؟!

– الو … الو… بفرمایید.

-خانم الیاسی؟

-بله خودم هستم بفرمایید. در خدمتم. شما؟

– من از شهرستان نور آباد مزاحم شما می‌شم. از خانواده شما کسی در کربلا گم شده؟

هیجان زده گفتم:

-بله  بله مادرم. مادرم.

گوشی را روی پخش گذاشتم که لیلا هم که چهار گوش منتظر شنیدن خبری بود، بشنود.

-مژده گونی می خوام مادرتون الان پیش اقوام ما هستند که رفتن پیاده روی اربعین.

جیغ لیلا فضای خانه را در بر گرفت.

بلند گفتم:

یا امام حسین. یا امام حسین.

سینه صاف کردم و پرسیدم:

-آخه چطور شما متوجه شدید مادر من هستن؟

-اقوام ما به حرم حضرت ابوالفضل رفته اند آونجا که با هم لکی صحبت می کنند خانمی که گوشه حرم ایستاده بوده پیششان آمده  و ماجرای گم شدنش رو تعریف کرده و اینکه جایی رو بلد نبوده  ابتدا پیش موکب دار عراقی  رفته و موکب دار هم که دیده یک خانم پیر و تنها ابتدا اونو می‌بره خونه که استراحت کنه و یکی دو روز ازش مراقبت می کنن ولی از صحبت‌هایش چی متوجه نمی شن. بعدش به خاطر اینکه شاید هم زبون خودشو  پیدا کنه میارنش حرم.

 

به دقت به حرف‌های شخص پشت خط گوش می دادم و لیلا از خوشحالی نمی دانست گریه کند یا بخندد.

گفتم:

– شما شماره منو از کجا پیدا کردید؟

گفت:

-از اگهی که در پیام رسان‌ها منتشر کرده بودید.

آدرس دقیق جایی که اقوامشان و مادرم بودم پرسیدم و بعد از کلی تشکر خواستم خداحافظی کنم که یادم افتاد فامیلی شان را نپرسیده ام که شماره را ذخیره کنم و برای دادش مرتضی هم ارسال کنم بلکه نیاز باشد.

-ببخشید خوتان را معرفی نکردید؟

-محمدی هستم کوچک شما

به محض اینکه قطع کرد شماره داداش مرتضی را گرفتم.

 

پایان

نگارنده: عصمت دهقانی

استان: لرستان

شهرستان: خرم آباد

 

 

دسته بندی