روز و
ساعت مانده تا اربعین حسینی
انّا علی العهد

طیبه شهسوار – 2025-08-27 05:26:13

چندین روز راه رفته بودیم. خستگی در استخوانم مانده بود. پاهایم تاول زده بودند، اما دلم بی‌قرار بود. همه می‌گفتند وقتی گنبد طلایی را ببینی، تمام خستگی‌ها می‌رود.
صبح بود که ناگهان صدای یکی از زائران بلند شد: «نگاه کنید! گنبد!»
سرم را بلند کردم. از دور، در میان غبار و آسمان آبی، چیزی درخشید. گنبد حرم عباس بود یا حسین؟ نمی‌دانستم. فقط اشک از چشم‌هایم سرازیر شد. نمی‌توانستم حرکت کنم. زانو زدم وسط خاک. بغضی که از روز اول در دلم بود، ترکید.
دوستم کنارم نشست، شانه‌ام را گرفت و گفت: «دیدی؟ رسیدیم». نمی‌توانستم جواب بدهم. فقط گریه می‌کردم. انگار سال‌ها این لحظه را در رویا دیده بودم.
هرچه نزدیک‌تر می‌شدیم، قلبم تندتر می‌زد. صدای یا حسین در گوشم می‌پیچید. وقتی به ورودی کربلا رسیدیم، حس کردم پاهایم دیگر مرا نمی‌برد. آنجا فهمیدم، این سفر فقط پیاده‌روی نیست؛ سفری است از دل به عشق. گاهی نگاه به گنبد کافی است تا تمام خستگی‌هایت رنگ ببازد.

دسته بندی


ارسال نظر

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.