روز و
ساعت مانده تا اختتامیه پویش
انّا علی العهد

سکینه روحی – 2025-09-04 14:35:01

موکب خیلی شلوغ بود
زائری همراه دو کودک وارد شد
توجه همه به سمت آنها رفت.
نگاهی به اطراف کرد تا یک‌جالی پیدا کند.
یک خانم عرب زبان متوجه آن ها شد و بلند شد و پرسید چند نفر هستید ؟خانم هم با اشاره ی انگشتان دست و به زبان فارسی گفت به اندازه دو نفر هم باشد کافیه .
اون خانم به دو تا دختر جوان کنارش به عربی گفت بلند شید یاالله یاالله. خانم زائر گفت لا لا بلندشون نکن من نمی‌خواهم کسی اذیت بشه که یک خانم دیگر که لباس عربی تنش بود ولی فارسی حرف می‌زد گفت ناراحت نشو ایشون خادم اینجا هستند و این دو دخترهای خودشان هستند. همان خادم کمک کرد که زائر های جدید جابه جا شدند.
همان موقع همسفرش وارد موکب شد با یک دختر هشت ماهه و بچه را به او داد و رفت تا ساکهایشان را بیاورد.
آنها جابه جا شدند و توجه جمع از آن ها برداشته شد.

لحظاتی گذشته بود که دو کودک هیجان زده با خوشحالی می‌گفتند سیاره سیاره و هرکدام ماشینی را به بغل گرفت و خیلی سریع به چشم برهم زدنی جعبه ماشین رو باز کردند و به خوشحالی پرداختند.
این بار توجه جمع جلب آنها شد
مادرشان که یک خانم عرب خادم بود برای لحظاتی خشکش زد و به آرامی گفت سیاره.

برای لحظاتی اطراف سکوت شد خادمه عراقی به عربی و با گریه چیزهایی می‌گفت که ما نمی‌فهمیدم و آن خانم زائر جدید که ظاهراً ماشین ها را برای نذر و هدیه به بچه ها داده بود فقط تکرار می‌کرد هدیه از طرف امام سید علی خامنه ای هست. تا اینکه اون خانم مترجم رو صدا کردند آمد و صحبتهای خادم عراقی رو ترجمه کرد حالا ما خشکمان زده بود و شوکه شده بودیم.

داستان این بود که بچه ها از مدتها قبل به مادر اصرار می‌کردند که برایمان ماشین بخر مادر برای اینکه بچه ها را ساکت کند به آنها می‌گوید اگر ماشین می‌خواهید، باید اربعین بیایید برویم موکب خادمی زوار امام حسین را بکنیم تا آقا به شما ماشین بدهد و بچه ها پذیرفته بودند. مادر به خیال خودش گفته بود چند روز بچه ها پیش هم هستند و از ماشین یادشان می‌رود.

با توجه به اینکه فردا اربعین بود روز قبل می‌خواستند به شهر خودشان برگردند ولی بچه ها در عین ناباوری مادر می‌گویند که ما که هنوز ماشینی نگرفتیم پس به خانه نمی‌آییم.

خانم مترجم می‌گفت دیروز هرچه کرد این مادر این دوتا بچه گریه کردند و راضی به برگشت نشدند. به مادر بچه ها گفتیم چون سر دخترت هم شکسته و خون آمده شاید به صلاح نیست امشب بروی بمان تا فردا، فردا برو و حالا هم این دو تا ماشین در دستان این دو کودک پایان ماجرا بود.

حالا ما چشمهایمان پر از اشک شده بود.آن خانم زائر به مترجم گفت اینها نزدیک ۲۰ ماشین بوده که ما نیت کردیم در مسیر از طرف حضرت آقا هدیه دادیم این دو تا هم از دیشب هرچه کردیم مشکلی پیش آمد و نشد که هدیه بدهیم و برایمان هم عجیب شده بود ولی حالا فهمیدیم این دو تا روزی و سهم این دو کودک بودند هدیه ای از طرف امام حسین علیه السلام.

این خاطره نقل قول یکی از دوستان است

سکینه روحی
مازندران
ساری

دسته بندی