روز و
ساعت مانده تا اربعین حسینی
انّا علی العهد

سعیده خراسانی زاده – 2025-08-11 07:33:05

سوغات اربعین

رفیق، اگه ازم بپرسی سوغات اربعین چیه، نمی‌دونم دقیقاً چی بگم. بخوام راستشو بگم، اون چیزی که از نجف و کربلا میاری، نه تسبیحه، نه خاک تربت، نه چایی‌های نذریه، نه حتی اون پاپوش‌هایی که پای زائرا درمیارن و پا برهنه می‌رن. اربعین، یه چیز دیگه‌س… یه چیزی که نه تو ساک جا می‌شه، نه تو چمدون.
سوغات اربعین، یه جور حاله. یه نوری که تو دل آدم روشن می‌شه، یه بغضی که تا مدت‌ها نمی‌ذاره گلوتو راحت صاف کنی. اگه با پای پیاده رفته باشی، می‌دونی چی می‌گم. هر قدم که برمی‌داری، انگار یه تیکه از خودتو جا می‌ذاری اونجا. نه واسه اینکه دیگه نخوای برگردی؛ واسه اینکه بخوای یه بخشی از دلت همیشه اونجا بمونه.
من خودم اولین بار که رفتم، فکر می‌کردم مهم‌ترین چیز اینه که به حرم برسم. ولی راستش، اون چیزی که بیشتر از رسیدن مهم بود، راه بود. آدمایی که باهاشون راه می‌رفتی، نگاهی که بین زائرا رد و بدل می‌شد، اون پیره‌مردی که با دستای پینه‌بسته‌ش توی راه چایی می‌داد و وقتی تشکر می‌کردی، می‌گفت: «آبروی ما به زائراست». اینا سوغات اربعینه.
بعضیا فکر می‌کنن سوغات یعنی چیزی که می‌خری بیاری. اما اون‌هایی که رفتن، می‌دونن بهترین سوغات اونیه که برمی‌گردی و دلت دیگه اون دل قبلی نیست. انگار یه چیزی توت عوض شده. یه تلنگر، یه شوق، یه فهم جدید از اینکه دنیا خیلی بزرگه، ولی درد حسین خیلی بزرگ‌تر از دنیاست.
یه بار وسط راه یه جوون عراقی جلو پام زانو زد، کفشم رو باز کرد. هاج‌ و واج مونده بودم. گفتم: «چرا این کارو می‌کنی؟» گفت: «خودمو نوکر زائرا می‌دونم». اون لحظه یه چیزی تو دلم لرزید. نه برای تعارف، نه برای احساساتی شدن… برای اینکه فهمیدم اربعین فقط یه سفر نیست؛ یه مدرسه‌ست.
یه درس بزرگ: خدمت، بی‌چشم‌داشت. محبت، بی‌توقع. اشک، بی‌خجالت.
برگشتم و دیدم دیگه نمی‌تونم مثل قبل زندگی کنم. صبرم بیشتر شده بود. زود از کوره در نمی‌رفتم. دلم نرم‌تر شده بود. انگار اون چله‌ی پیاده‌روی، خاک از دلم تکونده بود.
راستش رو بخوای، اگه بخوام به کسی سوغات بدم از اربعین، براش یه خاطره تعریف می‌کنم. از اون زنی که بچه‌شو بغل کرده بود و با یه دست چایی می‌داد به زائرا، یا از اون پسربچه‌ای که با دمپایی پاره وسط خاکا می‌دوید تا یه خرما برسونه به یکی. یا حتی از اون راننده‌ای که مجانی ما رو رسوند، چون می‌گفت: «شما مهمون حسینید».
ببین، اینا رو نمی‌شه خرید. نه تو بازار کربلا، نه تو صحن حرم. اینا رو باید با چشم دید، با دل حس کرد. باید بری و بذاری روحت همسفر پات بشه.
یه بار توی موکب، یکی گفت: «حسین زنده‌ست، چون ما هنوز براش راه می‌ریم». این جمله توی گوشم مونده. آره، رفیق، اربعین یعنی راه. یعنی زنده نگه داشتن یه راه، یه حقیقت، یه فریاد بی‌انتها: «هیهات منّا الذله».
سوغات اربعین یه جور بیداریه. یه طنین از حقیقت که تو شلوغی‌های دنیا، هنوز آدمو صدا می‌زنه.
برگردی خونه، شاید آدما نفهمن چرا اینقدر آروم شدی، یا چرا با اشتیاق چایی می‌دی به مهمونا، یا چرا دیگه از دردای کوچیک نمی‌نالی… ولی تو می‌دونی. تو با خودت یه چیزی آوردی که قیمت نداره.

اگه قراره چیزی به کسی بدی از اربعین، بهش یه تیکه از دلت رو بده. براش دعا کن اونجا. اسمشو ببر پیش حسین. از ته دل. حتی اگه ندونه. همین می‌شه ارزشمندترین سوغاتی که می‌تونی از این سفر بیاری.
تو مسیر اربعین، آدم می‌فهمه چقدر کوچیکه و چقدر می‌تونه بزرگ بشه اگه دلش سمت نوره. اون نور هم چیزی نیست جز عشق، جز ایثار، جز «لبیک یا حسین».
و آخرش…
وقتی خسته‌ای، پاهات تاول زده، کفش‌هات خاکیه، می‌رسی به اون لحظه‌ی ناب…
نگاهت می‌افته به گنبد طلایی، به اون صحن که اسمش رو هزار بار شنیدی…
و اشک می‌ریزی. بی‌واسطه. بی‌تعارف. بی‌دلیل…
چون می‌دونی رسیدی. چون می‌فهمی تمام این راه، فقط یه چیز بوده:
بازگشت به خویشتن.
سوغات اربعین، رفیق، بازگشت خودته به خودت.
همین.

نویسنده : سعیده خراسانی زاده – دانشجوی ارشد مدیریت ساخت دانشگاه بو علی سینا

دسته بندی


ارسال نظر

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.