تماس با ما
در صورت بروز هرگونه سوال یا مشکل میتوانید با ما در ارتباط باشید
در اعماق ذهنم، خاطراتی چون بادهای سرد پاییزی تاب میخورند، بیقرار، آشفته، ناآرام…نمیدانم از کدام نقطه آغاز کنم نوشتن رااز طلوع اولین بغض؟ از لحظهای که دلم شکست؟یا از اشکی که بیصدا روی خاکهای بینالحرمین افتاد؟همهچیز شبیه یک خواب بود…خوابِ رؤیایی که بر لبانش عطر خاک و خون و مهر میرقصد. رویایی که بوی خاک باران خوردهی بین الحرمین میدهد.صدای آسمانی آن جمله، هنوز در گوش جانم زنگ میزند،در میانهی آتش و دود جنگ دوازده روزه، جرقهای دلم را شعله ور کرد:
“اگر مرگ من فرارسید و تورا ندیدم، بدان که تورا بسیار آرزو کردم…”
در آن لحظه، جهان برایم به دو بخش تقسیم شد:یکی ترسِ سهمگین از مرگی بیحرمت،و دیگری عشق بیکران به کربلایی که ندیده بودمش…تمام غم دنیا جمع شده بود در یک دعا: مبادا بیحرمت بمیرم،مبادا دستم به ضریح نرسد،مبادا چشمهایم، رنگ بهشت را از نزدیک نبینند…سال هاست که آرزویم شده بود خاک حرم، آسمان حرم، غبار بین الحرمین…اما اکنون، حتی مرگ هم شیرین است،چون من این سعادت را داشتم…من حرمت را از نزدیک دیدهام.دستی به ضریح پر از زخم عباس کشیدهام،دل در آغوش پر مهرش جا گذاشتهام، من ضریح باباجان علی را، هزار بار بوسیدهام…دیگر چه میطلبد دل خاکی از این جهان؟چه میخواهد؟جز یک نگاه، یک لمس، یک لحظه کنار حرمت بودن…اما مسیر، آن مسیر سرخفام پیادهروی…آن چهار شب پر از خار و آفتاب سوزان و اشکریزی بیصدا…چه حکایتی داشت…پاهایم زخمی، روحم پرپر، اما دل همچنان پر امید…هر قدم، هر نفس، هر لحظه، هزاران بار تکرار نوای “لبیک یا حسین”و من میان آن همه فریاد، آرام فقط یک ذکر را دائم میگفتم،”حسین…”تا رسیدن به حرمت، دل دل میزدم…دائم با خودم میگفتم: ” نکند لحظه آخر نپذیردم؟ نکند نشود؟ نکند…”وای از آن دلشوره ها که با هر قدم از نجف تا کربلا در جانم ریشه می دواندند… اما وقتی رسیدیم، گویی جهان ایستاد…تن خستهام را روی خاک سرد حرم انداختم،اشکهایم با ضربان قلبم همقدم شده بودند،هر یک از رفقا به گوشهای خزیده بودند،یکی بیصدا اشک میریخت، یکی مات و مبهوت،و من…دستهایم را به صورت گذاشته بودم و آهسته زمزمه میکردم:”حسین، حسین، حسین…”
حالِ ما؟حالِ تکههای شکستهی دل،حالِ دلدادگی که بیقرار بود…شب نخست، در موکبی که بودیم، هیئتی شورانگیز به پا بود،آنگاه که یکی از بچه ها گفت:”یعنی فردا شب باید برگردیم؟”آن جمله، چون خنجری بر دل نشست،غمِ رفتن، سایه سنگینش را بر جانهایمان افکند…نه، هنوز فرصت بود،اما دلها دیگر تابِ خداحافظی نداشتند…
آن شب، برای نخستین بار ایستادم رو به روی حرم حسین،آرزویی که سالها در دل داشتم، در آن لحظه جا گرفت،دلم میخواست دنیا همانجا متوقف شود،اما بازگشت آغاز شد…و من آمدم،ولی تنها جسمم بازگشت…روحم را میان خاکهای گرم کربلا جا گذاشتم،در میان آغوش گرم حرم،و از آن پس، هر نفس، دلتنگترم…دلتنگی که هرگز پایان نمیپذیرد.کربلا رفتنی نیست،او به من آموخت،که هر بار رفتن، به معنای بازگشت نیست…و هر بار بازگشت، گم کردن تکهای از خود است…
سحر رحیمی مهر
پویش سوغات اربعین با هدف به تصویر کشیدن راهپیمایی اربعین و نمایش اجتماع عظیم مسلمانان و خلق این رویداد جهانی در قالب های فیلم، عکاسی، کلیپ. شعر، دلنوشته و خاطره، خوشنویسی و نقاشی برگزار میگردد.
021-67641716
Culture@jdsharif.ac.ir
تهران، بلوار اکبری، کوچه شهید قاسمی، سازمان جهاددانشگاهی صنعتی شریف