تماس با ما
در صورت بروز هرگونه سوال یا مشکل میتوانید با ما در ارتباط باشید
قرار نیست خوش بگذرد… به هیچ کس.
قرار است سختی بکشی! قرار است بیایی و گرمای هفتم، هشتم شهریور را بچشی تا همین گرمای هوا برایت روضه بخواند…
هفتم و هشتم شهریوری که تاسوعا، عاشورا صاف در همین دو روز در تاریخ شمسی اتفاق افتاده اند.
قرار است بروی ببینی آتشی که از تنور هوا می بارد، چه بر سر بچهی شش ماهه و دختر سه ساله آورده! بی آن که کسی راه به راه بهشان مای بارد و شربت خنک خاکشیر و تخم شربتی تعارف کند.
بی آن که کسی التماس شان کند که بیایید به خانهی ما، هر چند روز که دوست داشتید، زیر کولر بمانید و از چند نوع غذای رنگین، نوش جان کنید.
بی آن که پاهای تاول زدهشان را ماساژ بدهند…
گرسنه! یعنی چند روز چیزی نخورده اند.
تشنه! یعنی چند روز زیر دمای بالای پنجاه، شصت درجه به این طرف و آن طرف، دویدن و جنگیدن و اشک ریختن، اما دریغ از یک قطره آب.
این طور نمی شود هم دردی کرد! نقاب و عینک آفتاب را بردار، چفیهی خیس را از روی سرت بکن. بطری آب را زمین بگذار و تا خود کربلا از بی راهه برو ببینم چند مرده حلاجی؟
وقتی زینب از نجف تا خود کربلا می رفت، مگر نه این که زیر برق آفتاب، با گلوی خشک و شکم خالی قدم برمی داشت؟ بدون آنکه کسی بهاش بگوید:
هلبیکم یا زوار الحسین!
و دست و پایش را ببوسد، یا اصلا بشناسدش!
از این خبرها نبود!
پا که در این مسیر میگذاری، پیه کنده شدن پوستت را به تنت بمال.
کفش طبی راحت و سبک میخری که راحت تو را تا کربلا ببرد؟ روزها از آتش آفتاب فرار می کنی توی موکب ها، پا هایت را با صد نوع پماد و کرم چرب میکنی و تا شب می خوابی؟
لابد می خواهی کتمان کنی که گاهی چشم روی وجدانت می بندی و یکی دو دینار خرج ماشین می کنی تا تو را صد عمود جلو تر ببرد؟
ای آرزوی کلک! با همه آره، با امام حسین هم آره؟!
مثلا آمده ای با زینب هم دردی کنی! پس چه شد؟ پس چرا دو قدم نرفته، به چپ و راست نگاه می کنی و لیوان به دست، دنبال شربت خاکشیر خنک می گردی؟!
داری از تشنگی هلاک می شوی؟
بله! آمده ای از تشنگی هلاک شوی! نه این که از خودت پذیرایی کنی!
اصلا بهخاطر این غرولند هایت بود که آن بلا سرت آمد! از بس که گفتی:
_گرمه! بسه دیگه! برگردیم!
و یکی یکی ون ها را قسم میدادی که:
_شلمچه!
کم آوردی!
برای همین نق زدن هایت بود که زیارت دوبارهی ضریح، نصیبت نشد.
یادت می آید دو تا از همسفر ها که آن ها هم گرمازده و عرق سوز شده بودند را قسم دادی که صبح با هم برگردید مرز؟
آن شب توی حیاط عراقی ها، زیر کولر و نخل های بلند پربار، روی تشک و بالش های نارنجی رنگ، از شدت پا درد خوابت نبرد؟
خواهرت با روسری پایت را بست و بهتر نشد!؟
صبح که آفتاب افتاد توی سرتان و غرق عرق از خواب بیدار شدید، هنوز پا هایت داشت گزگز می کرد و کمر درد از یک طرف دهانت را سرویس کرده بود، کم کم سر و کله ی دندان درد هم داشت پیدایش می شد که سوزشی در کمرت احساس کردی!
وقتی فهمیدی زنبور های نجف، مورد عنایت قرارت داده اند، به آسمان نگاه می کنی که خدایا! آخه چرا من!؟
رفتن به مرز به خاطر دبه درآوردن همسفر ها کنسل می شود و باز زیر تابش بی امان خورشید، می زنی به راه و این بار از همه عقب می مانی!
درد زانو نمی گذارد به بقیه برسی؟
این به کنار،
وقتی حس می کنی همهی بدنت دارد به خارش می افتد،
تازه می فهمی نیش زنبور را دست کم گرفته ای!
بعد از دو ساعت پیاده روی و خاراندن سر و کله ات، یک درمانگاه عراقی پیدا می کنی، می نشینی جلوی دکتر حلیم!
هر چه به کله ات فشار می آوری، یادت نمی آید زنبور در قرآن به چه اسمی آورده شده، کلافه دستت را در هوا می چرخانی و صدای زنبور در می آوری.
دکتر میان خنده هایش می گوید:
_ زنبور!؟
سر تکان می دهی و کمرت را نشان می دهی.
و انگار که با یک آدم کر طرف باشی، خودت را می خارانی تا بفهمانی به نیش زنبور حساسیت داشته ای!
قرص و پماد و آمپول نسخه می کند برایت، اما داروخانه پماد را ندارد!
می ماند آمپول که همیشه ی خدا از آن گریزانی و حالا هیچ چاره ای برایت نمی ماند جز این که دراز بکشی روی تخت و پشت دستت را گاز بگیری!
سیتریزین را هم می خوری تا زودتر از شر خارش راحت شوی، اما نتیجه اش این می شود که به همه ی دردسر هایت خواب آلودگی هم اضافه شود!
حین پیاده روی، چرت بزنی و دنیا را پشت هاله ای از وهم ببینی.
همسفر ها بالاخره دلشان به رحم می آید و موکبی گیر می آوری و تخت می خوابی…
صبح روز بعد، سرحال بیدار می شوی. انگار ریکاوری شده ای. هوا هنوز گرم نشده. همه با هم می زنید به دل مشایه.
عراقی ها انگار خواب ندارند. صبح علی الطلوع فعال و پر کار و پر انرژی. دلت ضعف می رود. به هوای صبحانه می روی سراغ موکبی که مشتری زیاد دارد.
چشمت روی ظرف برنج و خورش، قفل می شود!
_آخه صبح، برنج و قیمه!؟
صدای قار و قور شکمت بلند تر می شود اما به راهت ادامه می دهی. جمعیت روز به روز زیاد تر می شود. به پایان راه نگاه می کنی. هنوز پانصد عمود مانده تا مقصد، اما از همین فاصله، نور را حس می کنی و دلت گرم می شود.
از این که از کجا آمده ای و به سوی کجا داری قدم بر می داری، دلت غنج می رود! اشک می دود به چشم هایت.
یادت می آید ننه جان خدا بیامرز، وقتی از سفر کربلا برمی گشت، می گفت استخوان سبک کردم؟!
چشم می بندی و سبکی استخوان هایت را با تمام وجود حس می کنی!
از خودت می پرسی:
کجای دنیا می تواند این جور سبکت کند؟ جوری که بتوانی پرواز کنی؟!
اروپا؟ استرالیا؟ امریکا؟ کدام جزیره و ساحلی در کجای جهان، تو را این طور به وجد می آورد؟
کدام امپراطوری، کدام پادشاه، کدام حاکم، در طول تاریخ، از ازل تا امروز، توانسته بیست، سی میلیون نفر را در چند روز آب و غذا بدهد و حتی جای خواب هم برایشان فراهم کند؟
اینجا امن است! خبری از دزدی و شرارت نیست. همه مسلمانند! جمعیتی از شیعه های دنیا با هواپیما و قطار و اتوبوس، یا با پای پیاده خودشان را رسانده اند تا با بانویی هم دردی کنند که روزی همین مسیر را تک و تنها پیاده قدم برداشته.
تا چشم کار می کند، آدم وول می خورد. عشق می کنی بین این جمعیت قدم بر می داری!
این جا همه عاشق اند! این جا خبری از ژست های روشنفکری یا بهتر بگویم روغنفکری نیست!
این جا کسی بعد از نوشیدن قهوه اش، بحث های مضخرف و مضحک نمی کند! کسی برای این که نشان دهد خیلی کتاب خوانده و فیلم دیده، یا طرز فکرش ورای دین و مذهب است، حرفی نمی زند.
کیف می کنی که در میان میلیون ها شیعه هستی که همه از یک جنس اند.
قهوه فقط به عشق یک آقا نوشیده می شود!
این نقطه از کره ی زمین، تنها جایی ست که همه با هم یکدل و همدل هستند.
همه با هم خواهر، برادر… حتی دختر بچه ها و پسر بچه های کم سن و سال، هم با تو یکی هستند! دلت می خواهد یکی یکی به آغوششان بکشی و ببوسی شان.
حتی خودت را با آن زن و مرد عراقی که اگر خودت را هم بکشی، زبان و لهجه ی غلیظ شان، سرت نمی شود، یکی احساس می کنی! چند روح در بدن!
شاید برای همین شاعر فرموده:
مرا و عشق تو گیتی ز یک شکم زاده ست
دو روح در بدنی، چون دو مغز در یک پوست!
حتی کعبه، هم هرگز نصف این جمعیت، شیعه به خود ندیده!
می رسی به مرد جوانی که قوری دستش گرفته و التماس می کند که طعم قهوه اش را بچشی.. تلخِ قهوه اش، را با شکلات در دهانت میزان می کنی و بالا می کشی، تا بتوانی پا به پای بقیه قدم برداری، تلخی اش اما می چربد.
هر چه چشم چشم می کنی، همسفر ها را نمی بینی! باز گم شده ای! آرزو می کنی ای کاش تنها آمده بودی!
هر چه عقب یا جلو را نگاه می کنی، از خواهرت و بقیه خبری نیست.
خسته از راه آمده، می نشینی روی یک صندلی پلاستیکی، رو به روی مردی که بساط چای ایرانی را به راه انداخته. دلت می خواهد یک تکه ذغال از منقلش برداری و پشت دستت را داغ کنی که با جمع آمده ای!
نود درصد وقتت فقط صرف این می شود که دنبال بقیه بگردی، یا صبر کنی فلانی از حمام برگردد، یا بهمانی بیدار شود تا به مسیر ادامه دهی!
داغی آفتاب از سر و کولت می رود بالا.
ساعت مچی ات می گوید هنوز ساعت نه صبح است!
پس وای به دوازده ظهر!
از خودت می پرسی، این عراقی ها چه طور این جا دوام می آورند!
بعد صدای بلند تری در سرت پخش می شود که چه طور می شود مردانی که در این صحرا آب خنک خودشان را داده اند به لشکر دشمن تا سربازان و اسب هایشان سیراب شوند، را چه طور تشنه سر بریده اند!؟
جواب سوالت، اشک می شود و می چکد روی لباست. از پس پرده ی اشک، خواهرت را می بینی که با اخم دارد نزدیکت می شود! بالاخره پیدایت کردند.
باز آرزو می کنی که ای کاش تنها آمده بودی!
تنهایی می توانستی بروی بنشینی رو به روی حرم و بغض هایی که از بچگی توی گلویت جمع کرده ای را با صدا بشکنی و بیرون بریزی! کنار حسین! کنار شش گوشه! یا در سرداب، کنار قبر سر بریده اش بنشینی و از آن جا جنب نخوری.
اما همه ی این ها حسرت می شود و تجربه ای برای سال بعد…
دوباره می زنی به راه. دلت پرواز می کند و برمی گردد عقب. به آغاز راه. به بهشتی که از آن جا پیاده روی را شروع کردی. قبل تر از قبرستان وادی السلام. به صحن آیینه کاری و دلبر نجف. می روی به اولین روزی که با ذوق و شوق، به سمت حرم پدرت دویدی و باورت نمی شد می خواهی کنار قبر حضرت علی آرام بگیری.
حیاطی که همیشه در عکس ها با حسرت نگاهش می کردی را پشت سر گذاشتی و وارد صحن شدی. با اشتیاق جلو رفتی و به دلت صابون زدی که تا چند لحظه ی دیگر چشمت می افتد به ضریح عزیز ترین عشقت! اما با یک مانع سیاه رنگ مواجه شدی که مثل سد محکم و بی رحمی، جلوی جریان رود خروشانی ایستاده بود!
هاج و واج نگاهش می کنی و از خادم های ایران و عراقی با التماس، سراغ ضریح را می گیری، اما همه تو را به حیاط هدایت می کنند تا از آن جا زیارت کنی!
وقتی می فهمی ضریح و مضجع را فقط مرد ها می توانند زیارت کنند و زن های حسرت به دل، از این سد سیاه نمی توانند جلوتر بروند، دنیا روی سرت آوار می شود. هر چه به خدام التماس می کنی که خوب ضریح را برای مرد ها ببندند و پس زن های بیچاره چی؟
فایده ای ندارد.
له له می زنی روی بلندی بروی و چشمت به ضریح روشن شود، چیزی حتی سکویی پیدا نمی کنی.
چاره ای نداری، جز این که دلت را برداری و از درب سمت راست وارد حیاط شوی، بروی زیر ناودان طلا و بچسبی به شیشه ای که پشتش، شبیه پنجره فولاد مشهد است.
درست همان جاست که حس می کنی کسی تو را در آغوش گرفته! کسی به تو خوش آمد می گوید. کسی که خیلی برایت دل تنگ بوده! کسی که برای اولین بار مهمان خانه اش شده ای و دارد با آغوشش از تو پذیرایی می کند. چشم می بندی و می بینی اش. حتی عطر عبایش را هم استشمام می کنی. خودت را مثل بچه ها می اندازی توی بغل پدر مهربانت و همه ی دلتنگی هایت را، حسرت هایت را، بغض هایت را، نداشتن ها و نتوانستن هایت را، ترک های دلت را، گناه های ریز و درشتت را… گریه می کنی.
روضه می خوانی. برای خودت و برای او. برمی گردی به بعد از غدیر. وقتی آمده اند به زور پدرت را ببرند برای گرفتن بیعتی که خلاف امر خداست. وقتی که خانه نشین شده، وقتی که مادرت برای دفاع از امام زمانش، جلوی در می ایستد و میخ در پهلو و سینه اش را می شکافد و محسن را شهید می کند.
می روی به روزی که مادر را شبانه و غریبانه غسل می دهد و به خاک می سپارد، با یک دنیا بغض، بچه ها را بلند می کند و به خانه می برد، در حالی که پشتش خم شده.
چشم باز می کنی و از خودت می پرسی، چند ساعت است پشت این پنجره ام؟
دلت نمی خواهد از امن ترین جای دنیا، از آغوش پدرت بیرون بیایی!
سبک می شوی… آن قدر که حس می کنی پری معلق در هوایی.
آرام پس می روی و می نشینی زیر ناودان طلا.
سرت بالاست و چشم ازش برنمی داری. یکی یکی درد دل هایت روی زبان می آید و هر چه در دل انبار کرده ای، بیرون می ریزی.
برای رسیدن به کربلا از وادی السلام می گذری. از کنار صالح و هود که چند هزار سال است، زیر این دو قبر خوابیده اند. از میان قبر های قدیمی و جدیدی که عکس های روی سنگ قبرشان، زل زده اند به تو. یکی شان دختر سه ساله ی زیبایی است که روی سنگ قبرش نوشته:
نرجس، تاریخ فوت: 2020
چه قدر دوست داشتی این قبرستان را از نزدیک ببینی! قدیمی ترین و بزرگ ترین قبرستان جهان! که در گینس هم به ثبت رسیده.
همان گور های خانوادگی که در دارند و چند تا پله ی گنده و ترسناک تو را به تاریکی دعوت می کند. قبلا توی کلیپ های موبایل، داخل شان را دیده ای اما حالا با دیدن شان هراس افتاده در دلت.
از بخت بد شرطی که با همسفرانت بسته ای را می بازی و مجبور می شوی داخل یکی از گورهای زیرزمینی بشوی، جلو می روی تا نشان بدهی شهامتش را داری، اما تاریکی غلیظ گور، پایت را پس می کشد. اما باز جلو می روی. پایت که روی اولین پله می رود، سر و صدای چند مرد عراقی بلند می شود که فریاد می زنند:
_لا لا لا… خوف خوف… لا لا لا…
از خدا خواسته بر می گردی و در دل دعایشان می کنی که نجاتت دادند.
دومین روزی که در نجف بودی، یادت می آید؟
همسفرها را در موکب پیچاندی و چند متر جلوتر از دخول النساء، نزدیک وادی السلام
ایستادی توی صف غذا تا نهار بخوری و بعد بروی توی حرم.
زیر آتش خورشید، صف طولانی غذا ته کشید و ظرف یک بار مصرف غذا را بردی توی سایه، جایی بنشینی بخوری.
همه روی زمین نشسته بودند و تو دنبال صندلی بودی.
فقط یک مبل سه نفره ی زهوار در رفته و یک صندلی قرمز پیدا کردی. روی مبل یک مرد عرب نشسته بود و دو زن ایرانی. از حرف هایشان فهمیدی که می خواهند بروند مسجد کوفه و خانه امام علی را ببینند.
چند روز بود که به همسفرانت التماس می کردی که با تو به مسجد کوفه بیایند و گوششان بدهکار نبود!
صندلی که خالی شد، نشستی رویش و غذا را گذاشتی روی میز جلوی پایت که پر از ظرف خالی غذا بود.
همین طور که داشتی باقالی پلو با مرغ را می خوردی، می شنیدی که خانم ها دارند سر کرایه ماشین تا مسجد کوفه چانه می زنند. از لهجه شان فهمیدی از شیراز آمده اند. از نرخ کرایه ماشین تا مسجد کوفه از آن ها پرسیدی.
مرد عرب که دشداشه ی سفید پوشیده بود، هم مرتب چند مرد را صدا می زد و چیز هایی به شان می گفت و آن ها هم بلافاصله قهوه یا سیگار یا نوشیدنی برایش می آوردند.
غذا که تمام شد، ظرف یک بار مصرف خودت و ظرف هایی که روی میز بود را برداشتی و بردی گذاشتی روی سطل زباله ای که دیگر جا نداشت.
راهت را کشیدی سمت حرم که چند نفر صدایت کردند.
با تعجب برگشتی و دیدی چند عراقی دارند اشاره می کنند که برگردی.
دیدی مرد سفید پوش، صندلی را برای تو خالی کرد و اشاره کرد که بنشینی!
همه با تعجب نگاهت می کردند. وقتی نشستی، به دو مرد گفت هر چه می گویم برایش ترجمه کنید!
مرد اولی گفت:
_شیخ تشکر می کنه که به تمیزی این جا اهمیت دادید!
دومی که ایرانی بود گفت:
_ سرهنگ میگه به عراق خوش آمدید.
تا وقتی نجف هستید، خانه و محل استراحت برای شما و خانواده تون فراهمه!
باز مرد چیزهایی گفت که سر در نیاوردی.
مرد عراقی خندید و دست و پا شکسته ترجمه کرد:
_شیخ میگه از این خانم یاد بگیرید و تمیز باشید.
نتوانستی لبخندت را پنهان کنی.
مرد ایرانی حرف های بعدی اش را به فارسی برایت گفت:
_سرهنگ میگه ماشین در اختیارتون هست تا شما را به همراه خانواده به مسجد کوفه ببره و برگردونه!
اسم مسجد کوفه را که شنیدی، گل از گلت شکفت.
رو به مرد عرب پرسیدی؟
_چند دینار؟!
دست هایش را در هوا تکان داد و بلند گفت:
_لا لا لا… مجانا.
فکر کرده بود خانم های شیرازی خانواده ی تو هستند! لبشان به خنده وا شد که میتوانند مجانی به مسجد کوفه بروند.
پا که توی ماشین شاسی بلند گذاشتی، خنکی کولر به جانت نشست. راننده دست و پا شکسته فارسی بلد بود.
خانم ها هنوز خوش حال بودند و از تو تشکر می کردند که ظرف ها را داخل سطل زباله انداختی!
راننده که پسر زبر و زرنگی بود، نت گوشی اش را به اشتراک گذاشت و ولع زده با واتساپ به ایران پیام دادید.
کم کم راننده صحبتش گل انداخت و در مورد ایرانی ها با لهجه ی عربی گفت:
_ایرانی آرام! آرام! اما عراقی، عجله! عجله! عصبانی!
و تو فکر می کردی که راست می گوید!
ایرانی ها نسبت به عراقی ها ریلکس و آرام اند.
پا که روی ترمز گذاشت، سمت راستت مرقد میثم تمار بود. پیاده شدید و قرار گذاشتید یک ساعت بعد همین جا و پرچم های آبی رنگ را نشانه گذاشتید.
روی درب ورودی صحن جناب میثم تمار، عکس نخل خرما بود.
روی ضریحش هم. دوست و عاشق امیرالمؤمنین!
توی حیاط بارگاهش هم پر بود از نخل. مردی که خرما فروش بود!
جلوتر رسیدی به خانه عشق! خانه ی مولا علی! از اتاق ها شروع می شد و به ضریح کوچکی می رسید، که سنگ سفیدی در آن بود. این جا همان جایی بود که حضرت علی را روی آن غسل دادند و کفن کردند.
شش هفت قدم جلوتر که می رفتی، می رسیدی به چاه همراز علی! چاهی که مولا با دست های خودش کنده بود و درد دل هایش را با آن در میان می گذاشته.
جلوتر مسجد کوفه بود. با یک درب بزرگ با شکوه و چندین و چند مقام که محراب شهادت امام علی یکی از آن ها بود.
سمت چپ ضریح مسلم بن عقیل، مختار و هانی بن عروه را زیارت کردی و دور تا دور مسجد با شکوه کوفه را قدم زدی، مقام، امام صادق…بیت الطشت و…
تازه فهمیدی که این مسجد را امام علی با پول خودش ساخته!
نخلستان های کوفه را که نگاه می کردی، غم عجیب و غریبی توی دلت می نشست که ای کوفه! چه کسی تو را آباد کرد و چه کسی در گرمای بی امانت، چاه می کند و وقف یتیمانت می کرد!!؟ بی آن که خودش قطرهای از آن بخورد؟
و تو چه کردی با او؟؟
.
بر می گردی به پیاده روی… سمت چپت، عمود ۱۴۱۰.
جمعیت آن قدر فشرده و هوا آن قدر گرم است که نمی توانی جلو تر بروی.
وعده ی دیدارتان با همسفرها موکب ۱۴۱۰ ست.
رسیده ای به موعد قرار. رو به رویت، گنبد طلایی رنگ حضرت ابوالفضل برایت دست تکان می دهد. قرار است از همان جا به اش سلام بدهید و برگردید مرز.
تشنه ای؟ پوستت کنده شده و جای نیش زنبور هنوز می سوزد و می خارد، عرق سوز شده ای و دلت می خواهد یک دوش خنک بگیری، کفش هایت را اشتباهی برده اند و حالا یک جفت کفش سوراخ روی دستت مانده؟
همه را از ذهنت می ریزی بیرون و دستت را می آوری بالا.
چشم می دوزی به گنبد و می گویی:
_آب به خیمه نرسید…؟؟؟
فدای سرت! فدای سرت!
خدا را شکر می کنی که دو روز اول سفر، رفتید کربلا و یک دل سیر هر دو ضریح را زیارت کردی! شب های بین الحرمین را یک دل سیر گریه کردی، هر دو کف العباس را در بین بازار پیدا کردی و عشق کردی.
مقام علی اصغر، یعنی محل اصابت تیر سه شعبه به گلوی تشنه ی شش ماهه و مقام علی اکبر، یعنی محل اربا اربا شدنش را در بین کوچه های تنگ و پیچ در پیچ پیدا کردی و زیارت کردی،
وگرنه از این فاصله چه طور می توانستی دلت را راضی کنی که برگردد مرز؟
زهرا علیدوستی
از قم
پویش سوغات اربعین با هدف به تصویر کشیدن راهپیمایی اربعین و نمایش اجتماع عظیم مسلمانان و خلق این رویداد جهانی در قالب های فیلم، عکاسی، کلیپ. شعر، دلنوشته و خاطره، خوشنویسی و نقاشی برگزار میگردد.
021-67641716
Culture@jdsharif.ac.ir
تهران، بلوار اکبری، کوچه شهید قاسمی، سازمان جهاددانشگاهی صنعتی شریف