روز و
ساعت مانده تا اربعین حسینی
انّا علی العهد

رویا عطارزاده – 2025-08-03 10:31:37

دلنوشته‌ای برای اربعین؛ راهی از دل تا دشت خون

اربعین که می‌آید، جهان حال دیگری دارد. زمین سنگین می‌شود از قدم‌هایی که بر آن کوبیده می‌شوند، نه برای رسیدن به مقصدی، که برای رسیدن به حقیقت. آسمان بغض می‌کند، نسیم بوی تربت می‌گیرد و قلب‌ها یک‌صدا می‌تپند: حسین، حسین، حسین…
کجای این جهان را دیده‌ای که برای عزای مردی، چهل روز بعد از شهادتش، میلیون‌ها دل بی‌دعوت، بی‌مژده، بی‌پاداش دنیوی، از دورترین نقاط زمین، راهی شوند؟ مگر نه این است که راز عشق، همین بی‌منطق بودنش است؟ مگر نه اینکه راه کربلا، راه دل است، نه پای؟
ای حسین، تو چه کرده‌ای با دل‌ها، که بعد از قرن‌ها، هنوز چشم‌ها از شنیدن نامت تر می‌شود؟ هنوز نامت، در طنین هر اذان، در تکرار هر لبیک، در اشک هر مادر، در آه هر پدر، در نفس‌های خسته‌ی هر زائر، تپش دارد.
اربعین یعنی زنده بودن. زنده بودن یک راه، یک آرمان، یک عشق. اربعین یعنی راه رفتن در جاده‌ای که از کربلا آغاز شده، اما به آسمان ختم می‌شود.
زائر اربعین، مسافر جغرافیا نیست. او از خاک می‌گذرد تا به افلاک برسد. هر قدمی که برمی‌دارد، دانه‌ای اشک می‌کارد. هر نگاهی که به افق می‌دوزد، ذکری از داغ حسین در دلش می‌پیچد.
و من…
من هنوز از دور نگاه می‌کنم. نه کفش در پا دارم، نه توشه‌ای در کوله. فقط قلبی که تنگ است، دلی که سنگین است، و نگاهی که به راه مانده.
خودم را در میان آن کاروان می‌بینم. در میان آن‌هایی که سکوت کرده‌اند تا صداها شنیده شود. آن‌هایی که غذا نمی‌خورند، تا نام حسین بیشتر مزه دهد. آن‌هایی که شب نمی‌خوابند، تا سحر را در کنار ضریح، با نجوای “السلام علیک یا اباعبدالله” تحویل کنند.
اربعین یعنی زینب. یعنی بانویی که از آتش خیمه‌ها گذشت، اما از ایمانش نگذشت. بانویی که از مدینه تا شام، پرچم حقیقت را بر دوش کشید و در مقابل تمام یزیدها ایستاد.
اربعین یعنی بازگشت کاروانِ دل‌داده به قتلگاه. به جایی که زخم‌ها هنوز تازه‌اند، به جایی که جای نیزه‌ها هنوز بر دل زمین پیداست.
اربعین یعنی وقتی زینب بر می‌گردد، خاک کربلا خجل می‌شود از صبرش. وقتی علی بن الحسین به حرم می‌رسد، آسمان گریه می‌کند از غربت نسل علی.
چه رازی‌ست در این راه؟
چرا این‌همه آدم، خسته، گرسنه، تشنه، با پاهای تاول‌زده، با دل‌هایی شکسته، اما با لب‌هایی پر از لبخند، راهی می‌شوند؟
شاید چون در کربلا، چیزی هست که هیچ‌کجا نیست. نوری هست که در هیچ قصر و کاخی پیدا نمی‌شود. مهربانی هست، که در هیچ بازاری خریده نمی‌شود.
حسین جان…
من زائر نیستم، اما بگذار دلم را بفرستم. دلم را بگذار میان زائرانی که در راه می‌خوابند، اما از شوق بیدارند. بگذار دلم کنار زنی باشد که کفش زائران را واکس می‌زند، پسرکی که با لبخند آب می‌دهد، پیرمردی که در گرما نذر چای کرده است.
بگذار دلم کنار کودکانی باشد که در مسیر، شکلات پخش می‌کنند و با چشم‌هایشان دعا می‌خوانند.
کربلا…
تو جغرافیای داغی. اما اربعین، تو را از مرزها بیرون کشیده. حالا تو، مقصد دل‌هایی هستی که در همه جای این زمین پراکنده‌اند. تو دیگر نه فقط خاکی در عراق، که خاکِ دل مایی.
اربعین یعنی رستاخیز قدم‌ها. قیامت اشک‌ها. معراج دل‌ها.
و ما، هر سال، در این جاده‌ی خاکی، زنده می‌شویم…
به امید آن روز که صاحب‌العصر بیاید و پرچمی را که در عاشورا بر زمین افتاد، به دوش بگیرد…
و انتهای این جاده، نه کربلا، که ظهور باشد…
السلام علی الحسین
و علی علی بن الحسین
و علی اولاد الحسین
و علی اصحاب الحسین

 

رویا عطارزاده

دسته بندی


ارسال نظر

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.