تماس با ما
در صورت بروز هرگونه سوال یا مشکل میتوانید با ما در ارتباط باشید
1.
دراینجا هر عمود از جاده را پیمانه باید گفت
نجف تا کربلا را راه… نه، میخانه باید گفت
شبیه شمع با اینکه تمام راه میسوزد
پیاده آنکه راه افتاده را پروانه باید گفت
بر او که از نجف بسته است بارش را، چرا غربت؟
هر آنکه راه افتاده است را در خانه بايد گفت
نمیگیرد کسی دیگر سراغ عقل را جایی
اگر هر زائری که هست را دیوانه باید گفت
جز این حرف کسی که سفره وا کرده، نخواهد بود
اکر زائر نیاید خانه را ویرانه باید گفت
زمین خشک را وقتی که زائر میرسد از راه
چنان سر میگذارد، هم ردیف شانه باید گفت
عمود اول این راه هم از وصل میگوید
به جز این داستان را، هرچه هست افسانه باید گفت
به او دل داده دنیایی، اگرچه شاعرش مانده
کجا از دام باید در کجا از دانه باید گفت
حسین و کربلایش را کسی یک بار هم حتی
اگر نشناخته با خویش هم بیگانه باید گفت
کسی که روی دستش در مقام عشق، دستی نیست
به جز در کربلایش، این جهان مهمان مستی نیست
چه آفاق پر از نوری است پایِ هر عمود اینجا
نخواهد بود جز دریا شدن، تقدیر رود اینجا
چه اذکاری مقدس که از اینجا می رود بالا
چه باران عنایاتی که می آید فرود اینجا
برای او که ذکر یا حسین از لب نیفتاده
دری بسته نماند از عالمِ کشف و شهود اینجا
به بالا و بلند آسمان بر می شود یک عمر
هرآنکه لحظه ای افتاده باشد در سجود اینجا
مسیری که تسلسل هم در آن همراه زیبایی است
سرود اینجاست، صبح اینجا، سلام اینجا، درود اینجا
مسیری که نمی نالد کسی از دوری و دیری
تمام راه ها همواره نزدیک است و زود اینجا
پیاده تا عمود آخر این راه باید رفت
که عشق از ابتدا تا انتها آسان نمود اینجا*
هرآنکه هر چه گفته یا شنیده، ذکر ارباب است
چگونه خسته باید بود از گفت و شنود اینجا
حرم پیداست از پایِ عمود اول و زائر
گرفته با دوچشم خیس خود، اذن ورود اینجا
همیشه گرم بوده روضه دستی که افتاده
همیشه گرم بوده روضه چشم کبود اینجا
سحر سر میزند در هر قدم با زائر این راه
چه آفاقی نشسته پیش پای هر عمود اینجا
*الا یا ایها الساقی ادرکاسا و ناولها
که عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکل ها حافظ
امیر رسولی
زنجان بهارستان، باران یک، بهار هفت شرقی
2.
حال و روز خوش پس از این در دلِ شب دارد اینجا
در عمودِ چارده، ماهی که موکب دارد اینجا
ایستاده در میانِ زائران و رویِ دستش
کاسه های روشنایی از سرِ شب دارد اینجا
مست کرده رهگذرها را نسیمی که وزیده
با «هَلابیکُم، هَلابیکُم» که بر لب دارد اینجا
موکب اوّل همیشه قسمتِ فصل بهار است
رنگ و آبِ تازه از گلهای کوکب دارد اینجا
آنکه راه افتاده، بر می دارد آهسته قدم را
بادی آشفته است، رفتارِ مودب دارد اینجا
نیست فرقی ابتدایِ راه باشد یا رسیده است
هر کسی در هر کجا، شأنِ مقرّب دارد اینجا
از نجف که میزند بوسه به انگورِ ضریحی
تا عمودِ آخرین، جامی لبالب دارد اینجا
آن یکی از درد خود می گوید و از مرهم این یک
هر که را حرفی به لب باشد، مخاطب دارد اینجا
دل نسوزد از چه در این داغ و خاکستر نباشد؟
یادِ اشک و گریه و آهی که زینب دارد اینجا
یادِ آن سرها که رویِ نیزه بر معراج بودند
آسمان از تاب رفته است و زمین تب دارد اینجا
آنکه کوتاه است دستش، آنکه جا مانده دوباره
بیشتر از آنکه راهی هست، مطلب دارد اینجا
امیر رسولی
زنجان
بخش فارسی ۳
راهی دراز آمده با اینکه، خسته نیست
اینجا که هیچ واژه ای از پا نشسته نیست
پا در ره است هر چه که مضمون جاری است
حال و هوای هر چه که گفتم بهاری است
راهی شدیم در عرفاتی که اسم تست
کردیم رو به باب نجاتی که اسم تست
راهی شدیم با همهء سر نهاده ها
ما را حساب کن یکی از این پیاده ها
رودند و می روند به دریا یکی یکی
تعبیر جاری اند سراپا یکی یکی
در ابتدای راه به آخر رسیده اند
لبریز مستی اند و تماشا یکی یکی
پاییز را خریده به جانند و با بهار
ره می برند سمت شکوفا یکی یکی
آنگونه در رهند که انگار می روند
رو به حرم به عالم بالا یکی یکی
خورشیدهای سر زده در صبح هر عمود
راهی شده به سمتِ بلندا یکی یکی
مانند موج های پر از جذبه و جنون
نشناختند هیچ سر از پا یکی یکی
گرم از مرورِ داغِ تنی مانده روی خاک
آواره اند در دل صحرا یکی یکی
” اَبکی” است کار این و ” بَکی” کار آن یکی
بالا گرفته کارِ ” تَباکا” یکی یکی
آنجا رسیده اند که باید اجازه خواست
با چشم های خیس ز سقا یکی یکی
آنجا رسیده اند که حرفی ز آب نیست
افتاد چشمشان به ” عَطاشا” یکی یکی
گفتم از آب و داغِ دلم باز تازه شد
حرفی که داشتم همه سوز و گدازه شد
گفتم از آب و حال غزل هم خراب شد
داغی که داشت مشک، نصیب رباب شد
باید هر آنچه هست فقط با اشاره گفت
از بغض مانده در گلوی گاهواره گفت
در سینه حبس شد نفس مثنوی اگر
دیگر نداشت حضرت عباس، بال و پر
اینجا قلم به آنچه نباید، گذاشت دست
تیری به مشک خورد و دل کودکان شکست
جز اینکه آب را ببرد در دلش نبود
موجی رها شده که غمِ ساحلش نبود
غیر از هلالِ خنده به روی لبِ علی
ماه چهارده شبهء کاملش نبود
او را که خوانده اند همه ” کاشِفَ الکُروب”
جز اینکه آب را ببرد مشکلش نبود
از این به بعد داغِ جگر سوز پا گرفت
دردی که در ادامهء آن روز پا گرفت
داغی که سینه سوخته خود را به شب رساند
داغی که در دل همگی تا همیشه ماند
سر را گذاشتند به بالین یکی یکی
با گوش های زخمی و خونین یکی یکی
ناگفتنی است شام غریبان کربلا
ناگفتنی است حال پریشان کربلا
” از آب هم مضایقه کردندکوفیان
خوش داشتند حرمت مهمان کربلا
بودند دیو و دد همه سیراب و می مکند
خاتم ز قحط آب سلیمان کربلا
زان تشنگان هنوز به عیوق میرسد
فریاد العطش ز بیابان کربلا”*
*محتشم کاشانی
امیر رسولی
زنجان بهارستان، باران یک، بهار هفت شرقی
پویش سوغات اربعین با هدف به تصویر کشیدن راهپیمایی اربعین و نمایش اجتماع عظیم مسلمانان و خلق این رویداد جهانی در قالب های فیلم، عکاسی، کلیپ. شعر، دلنوشته و خاطره، خوشنویسی و نقاشی برگزار میگردد.
021-67641716
Culture@jdsharif.ac.ir
تهران، بلوار اکبری، کوچه شهید قاسمی، سازمان جهاددانشگاهی صنعتی شریف