روز و
ساعت مانده تا اختتامیه پویش
انّا علی العهد

الهام غوابشب – 2025-09-26 15:03:34

“سینی ذرت”

 

هوا دیگر هوا نبود؛ گویی تار و پودی بود بافته شده از نداهای مقدس. “اتفضل یا زایر… هله ابزوار الحسین…” این ندای آسمانی، که از هر خیمه و موکبی برمی‌خاست، با نسیم گرم کربلا درمی‌آمیخت و نوایی می‌ساخت که روح را پرواز می‌داد. در این مسیر، گرسنگی و تشنگی معنای نخستین خود را باخته بودند. اینجا، دریایی از کرامت بود که هر زائری را در آغوش می‌کشید و غرق مواج بخشش خود می‌کرد.

دختران و پسران، مردان و زنان، هر یک تابلوی زنده ای از مهمان نوازی بودند. سینی‌های بزرگ مملو از نعمت را، که گاه از خودشان فراتر می‌رفت، با رنجی شیرین برمی‌گرفتند و پیشکش رهگذران خسته و تشنه می‌کردند. این صحنه‌ها، آینه‌ای بود برای جلا دادن دل‌های زنگار گرفته.

ناگاه چشمانم بر گروهی از کودکان افتاد. کودکانی که سینی‌های کم‌عمق و لبریز از ذرت‌های بوداده را همچون گنجی گرانبها حمل می‌کردند. بزرگترهایشان، پس از رساندن آنان به مسیر پیاده‌روی، این امانت‌های کوچک را به دستان معصومشان می‌سپردند. میانگین سنی این خادمان کوچک به زحمت به نه سال می‌رسید.

چه منظره‌ای! سینی‌ها بر فراز سرشان تاب می‌خوردند و آنان با چشمانی بی‌آلایش و لبخندی بر لب، با لهجه‌ای شکسته اما سرشار از شوق زمزمه می‌کردند: “اتفضل یا زایر”. گاه، در حالی که دهانشان از ذرت‌های بغل دستی انباشته بود، برای جذب زائران با یکدیگر به رقابت برمی‌خاستند.

قصد داشتم از آنجا دور شوم و به همراهانم بپیوندم، اما هوس چشیدن ذرتی از این سینی‌های پر ماجرا، دلم را لرزاند. به سوی کوچک‌ترین خادم رفتم. سنش بیش از سه سال نبود، اما آرام و جدی‌تر از دیگران، نگهبان سینی کوچکش بود. پدری نگران و مهربان، همچون فرشته‌ای نگهبان، پشت سر او بر زمین نشسته بود و مراقبش بود.

ناگهان زائری از راه رسید. با دیدن آن پسرک کوچک و معصوم که با جدیتی کودکانه سینی را نگه داشته بود، ذوق‌زده شد. عددی ذرت از سینی برداشت و با مهربانی و شوخ‌طبعی، به جای دهان خودش، آن را به سوی دهان پسرک برد. پسرک سرش را به عقب کشید و با مقاومتی شگفت‌انگیز، لب‌هایش را به هم فشرد و اجازه نداد. ذرت بینوا تنها برای لحظه‌ای به لبانش چسبید و سپس به درون سینی بازگشت.

چهره پسرک یکباره در هم رفت و سرخ شد. چشمانش از ناراحتی برق زد. او که خود را خادمی مهم و مسئول می‌پنداشت، این حرکت را بی‌احترامی به خود و سینی امانتی‌اش می‌دانست. شاید با خود اندیشید که این زائر چرا با او چون طفلی نوزاد رفتار می‌کند؟ مگر نمی‌بیند که او همچون بزرگترها ایستاده و خدمت می‌کند؟ اکنون آن ذرت که به دهانش خورده بود، دیگر “پاک” نبود و نمی‌شد آن را به زائری تعارف کرد. وجود آن، نظم و پاکی سینی او را بر هم زده بود.

با دقتی ژرف به درون سینی نگریست، گویی به جستجوی گمشده‌ای ارزشمند می‌گردد. سرانجام ذرتِ از دهان افتاده را یافت. آن را با نوک انگشتانش، با حالتی از انزجار، از میان دیگر ذرت‌های سالم و پاک جدا کرد. چنان دور پرتابش کرد که از دید ناپدید شد، گویی می‌خواست آن توهین به مقامش را نابود کند. آنگاه سرش را بالا گرفت. لبخندی رضایت‌بخش و زیبا بر لبانش نشست و نوری بر چهره و موهای فرفری‌اش افکند. اکنون سینی او دوباره پاک و شایسته پیشکش به زائران بود.

این صحنه، حس شگفتی در من برانگیخت. رو به پدرش کردم و گفتم: «دیدید پسرتان چه کرد؟» پدر سرش را فرود آورد. لحظه‌ای سکوت کرد و سپس با چشمانی نمناک و آوایی آکنده از درد دل گفت: «پسرم کر و لال است. برایش دعا کنید.» تنها همین را گفت و بار دیگر سکوتی گران فضا را میان ما انباشت.

در یک چشم‌برهم‌زدن، همه ی آرزو و حاجت‌هایی که با خود به این سفر برده بودم، از خاطرم محو شدند و تنها یک دعا بر لبم جاری گشت و از آن لحظه تا پایان مسیر پیاده‌روی، تنها آن را زمزمه می‌کردم: “خدایا، همه بیماران را شفا ده، به ویژه این پسر خادم دلبند و با غیرت را. و پس از آن، در فرج امام زمانمان شتاب کن.”

و در ژرفای دل دانستم که مردانگی، تنها در شنیدن و گفتن نیست. مردانگی، در آن نگاهِ مصممِ پسرک به سینی‌اش نهفته بود؛ در همان غیرتی بود که برای پاسداری از حرمت خدمتش داشت.

 

الهام غوابشی

1360

اهواز

 

دسته بندی