تماس با ما
در صورت بروز هرگونه سوال یا مشکل میتوانید با ما در ارتباط باشید
اولین باری که تصمیم گرفتم در پیادهروی اربعین شرکت کنم، نمیدانستم چه در انتظارم است. فقط شنیده بودم که این مسیر، چیزی فراتر از یک سفر است. کولهام را بستم، با چند بطری آب، کمی نان و یک جفت کفش که فکر میکردم برای این راه کافی است. اما چیزی که در آن جاده تجربه کردم، چنان در دلم نشست که حالا، هر بار به آن فکر میکنم، انگار دوباره در همان مسیرم.
روز سوم پیادهروی بود. پاهایم از تاول و خستگی سنگین شده بود و آفتاب بیامان عراق، توانم را کم کرده بود. کنار جاده، زیر سایه یک موکب کوچک نشستم تا نفسی تازه کنم. موکب ساده بود، یک چادر پارچهای با چند صندلی پلاستیکی و یک میز که رویش چند لیوان شربت و خرما بود. پیرمردی با چهرهای پرچین و چروک، اما چشمانی که برق میزد، به سمتم آمد. یک لیوان شربت زردرنگ به دستم داد و با لهجه غلیظ عربی گفت: «بخور، زائر حسین! این شربت، خستگیتو میبره.» تشکر کردم و لیوان را گرفتم. شربت خنک بود، اما چیزی که بیشتر دلم را خنک کرد، لبخند او بود.
کنجکاو شدم. از او پرسیدم: «چطور هر سال اینهمه زائر رو پذیرایی میکنید؟ اینهمه خرج از کجا میاد؟» پیرمرد لحظهای مکث کرد، انگار که سؤالم برایش عجیب بود. بعد با همان لبخند گفت: «این موکب، خونهی ماست. هر چی داریم، برای حسین میذاریم. زائراش مهمونای اویند.» بعد به گوشهای از چادر اشاره کرد که چند کودک مشغول بازی بودند. گفت: «اون بچهها نوههامن. پارسال خونهمون رو فروختیم تا این موکب رو نگه داریم. حسین ارزششو داره.»
آن لحظه، چیزی در دلم فرو ریخت. خونه فروختن؟ برای موکب؟ برای پذیرایی از غریبههایی که شاید هیچوقت دوباره نبینیشان؟ نمیدانستم چه بگویم. فقط نگاهش کردم و سعی کردم اشکهایم را پنهان کنم. او انگار حالم را فهمید. دستش را روی شانهام گذاشت و گفت: «نگران نباش، زائر. تو هم اومدی برای حسین. این راه، قلب آدم رو بزرگ میکنه.»
آن شب، وقتی دراز کشیده بودم و به سقف موکب نگاه میکردم، صدای زمزمه دعای کمیل از دور میآمد. به حرفهای پیرمرد فکر میکردم. به اینکه چطور یک انسان میتواند اینقدر بیچشمداشت، همهچیز را برای عشق به حسین بدهد. آن لحظه فهمیدم که اربعین فقط زیارت نیست؛ یک درس زندگی است. درسِ از خود گذشتن، درسِ محبت بیحسابوکتاب.
وقتی به کربلا رسیدم و گنبد طلایی را دیدم، احساس کردم قلبم سبکتر شده. نه به خاطر رسیدن به مقصد، بلکه به خاطر آن پیرمرد، آن شربت خنک، و آن جملهای که گفت: «این راه، قلب آدم رو بزرگ میکنه.» سوغات آن سفر برای من، نه تسبیح بود و نه مهر؛ یک قلب بزرگتر بود که یاد گرفت عشق واقعی، یعنی بخشیدن بدون انتظار.
افسانه سعادتی
پویش سوغات اربعین با هدف به تصویر کشیدن راهپیمایی اربعین و نمایش اجتماع عظیم مسلمانان و خلق این رویداد جهانی در قالب های فیلم، عکاسی، کلیپ. شعر، دلنوشته و خاطره، خوشنویسی و نقاشی برگزار میگردد.
021-67641716
Culture@jdsharif.ac.ir
تهران، بلوار اکبری، کوچه شهید قاسمی، سازمان جهاددانشگاهی صنعتی شریف