روز و
ساعت مانده تا اربعین حسینی
انّا علی العهد

آیدا باقری – 2025-08-03 18:57:34

جرعه‌ای از دل

 

اولین بار نبود که چای می‌خوردم، اما آن روز، در میانه‌ی راه نجف به کربلا، جرعه‌ای نوشیدم که مزه‌اش هیچ‌وقت از خاطرم نرفت.
پاهایم از فرط خستگی سنگین شده بود و نفس‌هایم بوی غبار جاده می‌داد. نسیم گرم بیابان، ذرات خاک را روی صورتم می‌نشاند و صدای اذان از دور، آرام‌آرام دلم را می‌لرزاند.
در حاشیه‌ی جاده، پیرمردی با دشداشه‌ی ساده و چهره‌ای آفتاب‌سوخته نشسته بود. نگاهش پر از آرامش بود؛ همان آرامشی که انگار از دل تاریخ به این مسیر آمده باشد. با دست‌های پینه‌بسته‌اش، کاسه‌ای کوچک از چای سیاه را به سمتم گرفت و با لهجه‌ای شیرین گفت: «تفضّل…»
کاسه لب‌پَر بود، ترک‌خورده و کهنه؛ اما وقتی دستانم آن را گرفتند، گرمایش به عمق جانم دوید. اولین جرعه را که نوشیدم، خستگی روزها راه رفتن، یکباره از تنم بیرون رفت. طعم چای، آمیخته با عطر هیزم، چیزی فراتر از نوشیدنی بود؛ انگار محبت خالص انسانی را
می‌نوشیدم.
پیرمرد لبخندی زد و آرام گفت: «هذا هدیة…» این هدیه است.
همان لحظه فهمیدم که «سوغات اربعین» درون کیسه‌ها و بازارها پیدا نمی‌شود. سوغات، همین لحظه‌ای است که کسی از عمق دلش برایت می‌ریزد، حتی اگر ظرفش شکسته باشد.
وقتی برگشتم، آن کاسه را با خود نیاوردم، اما هر بار که در خانه چای دم می‌کنم، عطر آن لحظه در هوای اتاقم می‌پیچد و من دوباره خودم را در جاده‌ی خاکی نجف تا کربلا می‌بینم.
اربعین به من آموخت که ارزش هدیه، به قیمتش نیست؛ به عشقی است که پشتش پنهان شده. و چه بسا… جرعه‌ای کوچک، از دلی بزرگ، می‌تواند توشه‌ی تمام عمرت شود.
آیدا باقری
دانشجو معلم
فرهنگیان زینب کبری اراک

دسته بندی


ارسال نظر

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.