روز و
ساعت مانده تا اختتامیه پویش
انّا علی العهد

مصطفی نجفی عمران – 2025-10-05 07:14:10

به نام خدا

کوله‌ای که دل داشت

 

من یک کوله‌پشتی هستم؛ مشکی‌رنگ، با جیب‌های بزرگ و کوچک، با زیپ‌های سالم و خراب!

خانه‌ام در یک انباری کوچک، انتهای راهروست. گاهی وقت‌ها کیف مدرسه‌ یا چمدانی به دیدنم می‌آیند.

هنوز سفر نرفته‌ام… اما همیشه دلم می‌خواست سفر خاصی بروم؛ بدانم آدم‌ها کجا می‌روند و چه می‌گذرد؟

 

یک روز، همان‌طور که گوشه‌ای افتاده بودم و باد از لای زیپم عبور می‌کرد، صدایی شنیدم:

– «مهیار… مهیار… کوله‌تو بیار، داریم کم‌کم وسایل رو جمع می‌کنیم.»

 

خیلی خوشحال شدم. یعنی قرار بود سفری در پیش باشد؟

قلبم، همان جیب کوچکم، تندتند می‌تپید.

 

دست کوچکی مرا برداشت و به اتاق پذیرایی برد، بازم کرد و زیپم را گشود.

ناگهان حس کردم خالی‌ام…

اما خیلی زود جوراب، لباس، خوراکی و تبلت درونم جا گرفتند.

 

پدر مهیار از اتاق صدا زد:

– «مراقب باش سنگین نشه، قراره پیاده‌روی طولانی داشته باشیم.»

 

مامان مهیار گفت:

– «پسرم، برو از آشپزخانه چندتا پلاستیک زباله هم بیار.»

 

مهیار با تعجب پرسید:

– «برای چی مامان؟»

 

مامانش لبخند زد و گفت:

– «برای اینکه توی مسیر، اگر زباله‌ای دیدیم، جمعش کنیم. این سفر فقط برای خودمون نیست… برای زمین هم هست»

 

تمام وسایل جمع شده بود، اما هنوز چیزی کم بود.

مهیار یادش آمد!

آن را برداشت و در دلم، همان جیب بغلم گذاشت و گفت:

– «اینم همسفرته، کوله‌جون!»

 

راستی، مهیار همان پسر کوچولویی است که قرار است روی دوشش باشم.

درست است که کوچک است، اما دلش خیلی بزرگ است.

 

بالاخره راه افتادیم…

از اتوبوس، صف‌های طولانی و ایستگاه‌های زیاد گذشتیم.

من روی دوش مهیار بودم. گاهی نسیم خنکی صورتم را نوازش می‌داد و گاهی گرد و خاک نرمی بر تنم می‌نشست.

 

در راه، آدم‌های زیادی دیدم: بچه‌ها، پیرمردها، خانم‌های خسته، جوان‌های پرانرژی…

آن‌ها خسته بودند، اما چشمانشان برق خاصی داشت…

 

به یک ایستگاه رسیدیم. مهیار گرسنه شده بود و پدرش یک ساندویچ برای او گرفت.

می‌خواست گاز اول را بزند که دید پسرکی با چشم‌های درخشان به او خیره شده.

لحظه‌ای مکث کرد، لبخند زد و ساندویچش را با پسرک تقسیم کرد.

احساس کردم دلم پُرتر شده، نه از خوراکی، بلکه از محبت.

 

به مسیر ادامه دادیم. همه چیز زیبا بود…

انگار همه آمده بودند برای یک مهمانی بزرگ…

 

بین راه، یک آقا دستی به سرم کشید و خاک را از روی من پاک کرد. خیلی خجالت کشیدم…

بعد از مقداری پیاده روی مهیار من را زیر سایه درختی گذاشت و رفت دنبال چای.

ناگهان بلند شد و بدون من رفت.

وای! نکند مرا یادش رفته باشد! نگران شدم… اگر فراموشم کند چه؟

 

در همین فکرها بودم که نفس‌زنان برگشت و گفت:

– «کوله‌جون! اصلاً نفهمیدم جا موندی!»

در دلم گفتم:

«شما پسرها همیشه همین‌قدر بازیگوش هستید!»

 

کمی بعد در بین راه، خانمی را دیدیم که با ویلچر آرام حرکت می‌کرد.

پدر مهیار آهسته گفت:

– «پسرم، این خانم نذر داشته تا اربعین بیاد…میای با هم ویلچرش رو هل بدیم؟»

من از دوش مهیار توی دست پدر قرار گرفتم.

همگی با ویلچر و لبخند به حرکت ادامه دادیم.

 

روزهای پیاده‌روی زود گذشت تا اینکه…

یک صبح، در شلوغی و ازدحام، ناگهان همه‌چیز در دلم چرخید.

مهیار خم شده بود و از دور به یک گنبد طلایی خوشرنگی سلام می‌داد…

– «سلام آقای قشنگم…»

برای چند لحظه، همه‌چیز ایستاد. حالا مطمئن شده بودم که رسیدیم.

 

پدرش گفت:

– «بیا روی دوشم تا گنبد رو بهتر ببینی.»

مهیار با خوشحالی بالا رفت و از همان‌جا گفت:

– «امام عزیزم، به خدا بگید علیرضا رو شفا بده… و بقیه‌ی هم‌کلاسی‌هامم سالم باشن.»

 

چند قدم جلوتر رفتیم.

ما را به قسمت امانات بردند. من و چند ساک دیگر وارد جای بزرگی شدیم که پر از کیف و کوله بود.

آنجا کلی دوست جدید پیدا کردم!

 

یک ساک سفری گفت:

– «من سومین بار است که آمده‌ام. سال اول با مش‌حسن آمدم که پاهایش درد می‌کرد، اما تا آخر مسیر آمد. حالا دو سال است که به رحمت خدا رفته. امسال با پسر و نوه‌اش سجاد آمده‌ام.»

 

یک کیف صورتی با غرور گفت:

– «من مال زهرا کوچولوام. آن‌قدر قشنگم که همه نگاهم می‌کردند!»

 

یک کوله‌ی رنگی با لهجه گفت:

– «سَلام علیکم! من مال حَسُّون است. من از نجف آمد. او خیلی دوست داشت زیارت، من پشتش بود… سنگین بود، اما خوشحال بود.»

 

همه ساکت شدیم.

کیف صورتی گفت:

– «فارسی‌ات خیلی خوبه!»

همگی خندیدیم.

حسون هم خندید و گفت:

– «من هر سال اربعین آمد و کمی فارسی یاد گرفت.»

 

یک کوله‌ی دیگر که از پاکستان آمده بود اضافه کرد:

– «اینجا همه مثل یک خانواده‌ایم.»

 

من هم گفتم:

– «خیلی از این سفر خوشحالم، چون می‌دانم آن‌طرف، در حرم، مهیار هم خوشحال است.»

 

یک ساک چرم قدیمی با صدایی خش‌دار گفت:

– «کوله‌جان… می‌دانی فرق این سفر با بقیه‌ی سفرها چیه؟»

 

پرسیدم:

– «چی؟»

گفت:

– «اینجا، آدم با دلش می‌آید. حتی اگر کفش نداشته باشد، حتی اگر خسته باشد… با دلش آمده. و تو، همه‌جا همراه دلش بوده‌ای.»

 

من ساکت ماندم. قلبم، همان جیب کوچکم، گرم شده بود.

 

چند ساعت بعد، مهیار آمد دنبالم و دوباره روی دوشش قرار گرفتم.

گفت:

– «کوله‌جون، امروز کلی دعا کردم برات!»

 

با خودم گفتم:

«من هم دعا کردم… برای همه‌ی بچه‌هایی که دلشان می‌خواهد بیایند،

برای همه‌ی کوله‌پشتی‌هایی که هنوز این سفر را تجربه نکرده‌اند…»

 

وقتی برگشتیم خانه، من را سر جایم گذاشتند.

باز خالی بودم،

اما دلم پر بود؛

پر از گرد راه،

از لبخند آدم‌ها،

از دعاهای میان راه…

 

حالا دوباره ساکتم،اما تنها نیستم، چون وقت رفتن، آن چیزی که مهیار در دلم، همان جیب بغلم گذاشت، هنوز با من است:

تسبیح خاکی… خاکی که بوی کربلا را دارد.

 

باز منتظر می‌مانم…تا سال بعد دوباره مامان مهیار صدا بزند:

– «کوله‌تو بیار… وقتشه بریم!»

و من، باز می‌روم…

در مسیر نور

با دلی که دیگر خالی نیست…

دسته بندی