روز و
ساعت مانده تا اختتامیه پویش
انّا علی العهد

سید محمد جواد بنی کمالی – 2025-10-05 05:36:37

بسمه تعالی

 «نفس‌های خاک نجف»

 

چندمین باره که راهی سفر اربعین می‌شوم، اما باور کن هر بار، دلم مثل بار اول می‌تپد. این جاده، تکراری نمی‌شود. انگار هر بار، دل آدم را از نو می‌سازد.

 

از شهر خودمان با کاروان راه افتادیم. جاده طولانی بود، اما هیچ‌کس از خستگی حرف نمی‌زد. هر کس گوشه‌ای از دلش را به یاد حسین(ع) سپرده بود. وقتی به مرز رسیدیم و اولین قدم را در خاک عراق گذاشتم، دلم لرزید. بوی خاک و گرمای هوا باهم قاطی شده بود، اما حس عجیبی داشت… مثل بوی حرم.

 

وقتی به نجف رسیدیم، خستگی سفر از تنم بیرون رفت. از دور که گنبد طلایی امیرالمؤمنین(ع) پیدا شد، اشک بی‌اختیار روی گونه‌ام لغزید. نمی‌دانم چرا، اما هر بار که به اینجا می‌رسم، احساس می‌کنم پدرم را در آغوش گرفته‌ام. همان آرامش، همان مهربانی.

 

روز بعد، راه افتادیم به سمت کربلا. جاده مثل همیشه زنده بود. زائرانی از همه جا، با زبان‌ها و لباس‌های گوناگون، اما دلی یک‌رنگ. صدای صلوات و نوحه از دور می‌آمد، گاهی صدای پای بچه‌ها که می‌دویدند، گاهی خنده‌ی خسته‌ی زائران. انگار همه در یک حس غرق شده بودند: عشق.

 

در یکی از موکب‌ها، پسر بچه‌ای با لهجه شیرین عربی گفت: «هَذا لِزُوّارِ الحُسَین.» لیوان آبی به دستم داد که از سادگی‌اش دلم لرزید. دستان کوچکش پر از گرد و خاک بود، اما چشم‌هایش می‌درخشید. همان‌جا فهمیدم که خدمت در این راه، یعنی بندگی واقعی.

 

پاهایم تاول زده بود، اما دلم نمی‌خواست حتی یک قدم را از دست بدهم. هر موکب، دنیایی از عشق بود. یکی کف پای زائر را می‌شست، یکی چای می‌داد، یکی فقط لبخند می‌زد و می‌گفت: «ادعِ لِی» — برایم دعا کن.

من هم با تمام خستگی لبخند می‌زدم و زیر لب می‌گفتم: «خدایا، این عشق را از ما نگیر.»

 

شب، در یکی از موکب‌ها، کنارم پیرزنی نشست. نان گرم به من تعارف کرد و گفت: «کُلُّنا لِلحُسَین.» فارسی نمی‌دانست، اما عشق حسین، زبان نمی‌خواهد. در نگاهش چیزی بود که با هیچ حرفی گفته نمی‌شد. همان‌جا فهمیدم اربعین فقط یک مسیر نیست، یک مدرسه است؛ مدرسه‌ای که در آن فروتنی، محبت و ازخودگذشتگی را یاد می‌گیری.

 

نزدیک ظهر اربعین، از دور گنبد طلایی حرم پیدا شد. مردم گریه می‌کردند، بعضی می‌دویدند، بعضی روی خاک افتاده بودند. من هم اشک می‌ریختم، بی‌اختیار. هر بار که به این لحظه می‌رسم، حس می‌کنم تازه متولد شده‌ام.

در بین‌الحرمین، جوانی کنارم نشسته بود که دست نداشت. گفت چند سال پیش در جنگ از دست داده، اما هر سال خودش را پیاده به اینجا می‌رساند. با لبخند گفت:

«وقتی برای حسین چیزی می‌دهی، از تو کم نمی‌شود، زیاد می‌شوی.»

این جمله‌اش مثل نوری در دلم نشست.

 

هر بار که برمی‌گردم، حس می‌کنم تکه‌ای از دلم را جا گذاشته‌ام. در صدای نوحه‌ها، در خاک جاده، در نگاه همان بچه‌ی موکب. حالا هر وقت اسم حسین می‌آید، قلبم تندتر می‌تپد.

 

می‌گویند سفر اربعین دعوت است، نه تصمیم.

و من باور دارم؛ چون هر بار که فکر می‌کنم شاید امسال نتوانم بروم، اتفاقی می‌افتد و راه باز می‌شود.

انگار حسین خودش صدا می‌زند: «بیا… هنوز با تو کار دارم.»

 

و من، با هر بار رفتن، حس می‌کنم تازه‌کار این راه عشقم.

راهی که انتها ندارد، چون مقصدش، خودِ عشق است.

دسته بندی