روز و
ساعت مانده تا اختتامیه پویش
انّا علی العهد

دنیا اسکندرزاده – 2025-09-02 10:06:18

دنیا اسکندرزاده   

متولد 1384  

دانشجو  از تهران

 

خاطره: گمشده

یکی از اقوام ماجرایی از گم شدن یک پسربچه در بین الحرمین تعریف می کرد. می گفت تا دیدمش فهمیدم پسر باهوشی است. چون هم اسمش را می دانست هم اسم کاروانشان را. بغلش کردم و نشاندم روی میزم. برخلاف بچه های دیگر اصلاً نمی ترسید و گریه و زاری هم راه نینداخته بود. احتمالاً خانواده از قبل برای چنین شرایطی آموزشش داده بودند. از او پرسیدم:

ـ می تونی یه کم دقیق تر بگی کجا گم شدی؟

پسر چشمهایش را گرد کرد و با لهجۀ شیرین آذری گفت:

ـ من چه جُم نشدم. آگا جون و ننه جون و مامان و بابام و خاله صفیه و بی بی فاطی جُم شدن.

خنده ام گرفت و گفتم:

ـ عجب! پس کل خانواده ات دستشونو از دست تو ول کردن و گم شدن آره؟

پسرک سرش را بالا و پایین کرد و من باز خندیدم. از خندۀ من حرصش گرفت و گفت:

ـ نخند عمو! برو اونا رو پیدا کن. آگا جونم خیلی پیره. می ترسه ها.

کلاهم را سرم گذاشتم و چشم نظامی دادم به دستور مافوق کوچکم. بیسیمم را روشن کردم و گفتم:

ـ سلام!خسته نباشید. می خواستم گم شدن یه پسربچه رو گزارش بدم. اسمش امیرحسین فاطمیه. از کاروان حضرت زینب اعزامی از اردبیل.

مکالمه ام که با مرکز تمام شد، گفتم:

ـ می خوای تا خانواده ات رو پیدا کنیم، نقاشی بکشی؟

سرش را به معنای نه تکان داد و گفت:

ـ نه! من نکّاشیم خوب نیست. عوضش بلدم نوحه بجم. می خوای برات بخونم؟

عاشق لهجۀ شیرینش شده بودم. گفتم:

ـ آره! تو بخون! من هم سینه می زنم.

آب دهانش را قورت داد و دم گرفت تا بخواند اما پشیمان شد. گفتم:

ـ چی شد؟ یادت رفت؟

گفت:

ـ نه! یادم نرفت. آخه من فقط ترچی بلدم نوحه بجم. تو ترچی بلدی؟

خیلی به زبان آذری مسلط نبودم اما کم و بیش می فهمیدمش. اگر نمی فهمیدم هم دلش را نمی شکستم. گفتم:

ـ آره عمو! ترکی بلدم. بخون!

دوباره دم گرفت و شروع کردن به خواندن:

ـ زینب زینب زینب! کنز حیا زینب! کان وفا زینب! زینب زینب زینب! غرق بلا زینب!

این نوحه را بارها با صدای بی نظیر مؤذن زاده شنیده بودم اما شنیدنش از زبان یک پسربچۀ پنج شش سالۀ آذری زبان، در یکی از خیابانهای منتهی به بین الحرمین، صفای دیگری داشت و اشک به چشمانم نشاند. پسرک بلند شد و روی میز ایستاد و صدایش را بلندتر کرد و در حالیکه خودش هم سینه می زد، خواند:

ـ غم قهریمانی! زهرا نیشانی! ای روح با ایمان! جانیم سنه قوربان …

انگار تا همین جای مرثیه را بلد بود چون برمی گشت و از اول زینب زینب می خواند و هر بار پرشورتر از قبل. ناگهان حس کردم دور و برم شلوغتر از معمول شده است. سرم را که چرخاندم، دیدم عدۀ زیادی از زوار دور ایستگاه جمع شده اند و هم آهنگ با نوحه، سینه می زنند و زینب زینب می خوانند. یک نفر هم که جلیقۀ خبرنگاری پوشیده بود، داشت از این صحنه فیلمبرداری می کرد. لبخندی از رضایت بر لبم نشست. آقا داشت وسط بین الحرمین، مؤذن زادۀ دیگری برای محفل روضه هایش تربیت می کرد.  

دسته بندی