روز و
ساعت مانده تا اختتامیه پویش
انّا علی العهد

سهیلا سپهری – 2025-08-31 15:31:32

خاطره: مدال شهادت

با پیرمرد ویلچرنشین از موکب پذیرایی حضرت زهرا سلام الله علیها همراه شده بودم. همراه که نه! او سوار بر رخش چرخدارش می تازید و من پای پیاده به دنبالش می رفتم. پیرمرد سی چهل متری از من جلوتر افتاده بود. تازه آنجا بود که متوجه عکسی شدم که چسبانده بود پشت صندلی ویلچرش. عکس نوجوان توی عکس زیادی آشنا بود برایم اما هر چه فکر می کردم، یادم نمی آمد کجا دیدمش. پسرکی که به زحمت سیزده چهارده سالش می شد. فکر کردم شاید از شهدای هشت سال دفاع مقدس باشد اما مدل موها و لباس تنش به دهۀ هشتاد نودیها می خورد. هنوز داشتم با خودم کلنجار می رفتم که یکی از چرخهای ویلچر توی چالۀ آسفالت افتاد و گیرکرد. پیرمرد هر چه تقلا کرد، نتوانست ویلچرش را از چاله آزاد کند. بر سرعت قدمهایم افزودم و نفس زنان خودم را به او رساندم. با اندک هلی از طرف من، چرخ از چاله درآمد و دوباره در مسیر قرار گرفت. حالا با هم همقدم شده بودیم. زیرچشمی نگاهش کردم. موها و محاسنش یک دست سفید شده بودند و صورتش پر از رد گذر سالهای عمرش بود. عمداً قدمی عقب کشیدم تا چهرۀ نوجوان پشت صندلی را واضحتر ببینم. بی اختیار زمزمه کردم:«چقدر این چهره برام آشناست!» پیرمرد با چشمانی بی فروغ نگاهم کرد و در عرض یک ثانیه، طوفان موج انداخت به دریای چشمانش. چشمانش همان چشمان پسرک بودند اما خالی از شور زندگی. پیرتر از آن بود که آن نوجوان پسرش باشد. پرسیدم:« ببخشید پدرجان! این عکس … ؟» با صدایی بغض آلود میان حرفم آمد و گفت:« نوه ام بود.» تا بخواهم حرفی بزنم، دست لرزانش را توی جیب پیراهنش کرد و دو پاسپورت بیرون آورد. یکی که لکه های سرخ رنگ داشت و کمی مستعمل به نظر می رسید را مقابل چشمانم باز کرد و گفت:« براش پاسپورت گرفته بودیم. قرار بود امسال با هم بیاییم اربعین. می گفت خودم نوکرتم آقاجون. تا خود بین الحرمین ویلچرت رو هل میدم اما انگار آقا برای دیدنش خیلی عجله داشت. زودتر از اربعین طلبیدش.» بغض طنین صدایش را خاموش کرد. بغضش انگار مسری بود. گلوی من هم مبتلا شد. گفتم:« خدا بیامرزدش. فضولی نباشه. چطوری فوت شد؟» پیرمرد سرش را با افتخار بالا گرفت و به عمودی که به نام حضرت قاسم مزین شده بود، چشم دوخت و زمزمه کرد:« شهید شد! نامردا بچه ام رو تو خواب شهید کردن. درست روزی که پاسپورت سفر اربعینش رسیده بود دستش.» با انگشتهای لرزان دستی به لکه های سرخ روی پاسپورت کشید و ادامه داد:« همین پاسپورت تو دستش بود که موشک زدن به خونه شون. اینا رو می بینی، اینا خون بچۀ بیگناه منه. ازش همین پاسپورت برام مونده. پاسپورتی که جای مهر سفر اربعین، با خونش مهر شده. این پاسپورت رو آوردم به آقا نشون بدم تا اسم شهید من رو هم کنار قاسم و علی اکبرش بنویسه. من شکایتم رو آوردم پیش خودش. خودش باید تقاص خون بچۀ بیگناه من رو بگیره.» قصۀ پیرمرد به سر رسید و شکایتنامه اش به باران ختم شد. بارانی که غم چشمهایش را قطره قطره می بارید. چشمان من هم می باریدند. وقتی اشکها باریدند و غبار فراموشی را از دیدگانم شستند، تازه فهمیدم آن نوجوان را توی تلویزیون دیده ام. یادم نمی آمد نخبۀ علمی بود یا قهرمان ورزشی اما یادم بود که روی سینه اش مدال طلایی قهرمانی داشت. حالا او علاوه بر آن مدالهای طلایی، مدال شهادت هم گرفته بود. مدالی که یقین داشتم از دست خود سیدالشهدا گرفته است.

سهیلا سپهری
نویسنده و فعال ادبی در حوزه دفاع مقدس و ادبیات پایداری و مقاومت
متولد 1358 از تهران

دسته بندی