روز و
ساعت مانده تا اختتامیه پویش
انّا علی العهد

سهیلا سپهری – 2025-08-31 15:28:49

خاطره: شربت شهادت
باز صدای ویراژ موتور را از پشت سرم شنیدم و ترس برم داشت. فوراً دست انداختم روی کولۀ حسین و او را از وسط راه کنار کشیدم. موتور به ما که رسید، سرعتش را کم کرد. نگاهم به سوارش افتاد. مطمئن بودم خودش است. این چندمین بار بود که متوجه صدای غرش موتور و سوار عجیبش شده بودم. مردی تنومند ترک موتور نشسته بود و سر و صورتش را هم کاملاً با چفیه پوشانده بود. به طوری که فقط چشمان براقش پیدا بود. یک کوله پشتی بزرگ، نه! غول پیکر هم به خودش آویزان کرده بود و خرامان خرامان به ما نزدیک می شد. زدم روی شانۀ حسین و با چشم و ابرو به موتور اشاره کردم. حسین مسیر نگاهم را گرفت و موتوری را دید. لبخند گل و گشادی بر لبها نشاند. دستش را بلند کرد و تقریباً فریاد زد:« لا تتعب یا اخی!» با تعجب به حسین نگاه کردم. یک ماه بود داشت عربی تمرین می کرد اما فقط سلام و خسته نباشید و شکراً را یاد گرفته بود. تازه سلام را هم که از قبل بلد بود! غریدم:« تو هم خسته نباشی دلاور! معلوم هست چی کار می کنی حسین؟ من دارم یواشکی بهت گرا میدم یارو موتورسواره مشکوکه، اون وقت تو بلندگو گرفتی دستت و صداش می زنی؟» لبخند حسین ناگهان مثل گلهای وسط کویر پژمرد. چشمهای ریزش را ریزتر کرد و دوباره به موتوری نگاه کرد. وقتی خوب او را آنالیز کرد، لبی تاباند و گفت:« کجاش مشکوکه تو هم؟ اون هم مثل ما زائر اربعینه دیگه.» از خوش خیالی اش کفری شدم و گفتم:« چقدر تو ساده ای مرد! از عمود صد و سیزده تا حالا دست کم سه بار دیدمش. زائر اربعینه؟ پس چرا سر و صورتش رو اونطوری پوشونده؟ اون تپه که به خودش بسته چیه به نظرت؟ می دونی اگه توش بمب باشه، چند نفر رو میتونه بفرسته هوا؟» حسین اخم کرد و دوباره به موتوری زل زد و بعد با اشاره به کوله های حجیم خودمان گفت:« بمب چیه؟ لابد مثل ما وسایلش زیاد بوده بنده خدا.» داشتم توی گوگل ذهنم چند بد و بیراه تر و تمیز که منافاتی با زیارت اربعینی مان نداشته باشد، برای حسین جستجو می کردم که ناگهان، موتور سوار با یک حرکت آرتیستی و شاید هم تروریستی پیچید جلوی من و حسین و جکش را داد پایین. هر چه از اغذیه و اشربۀ بهشتی در طول مسیر خورده و نوشیده بودم، پرید و خون در رگهایم منجمد شد. ناله زدم:« یا امام الشّهدا! درسته که من عاشق شما هستم اما به خدا راضی به زحمتتون نیستم. همین زیارت ضریح مطهرت برام کافیه. ان شالله زیارت روی ماهت بمونه بعد از صد و بیست سالگی. به جون مامانم من الان آمادگی شهادت رو ندارم.» بعد به حسین اشاره کردم و گفتم:« اما این مرد داره. طیّب و طاهر! جون میده برای سر کشیدن شربت شیرین شهادت.» حسین با تعجب به من نگاه کرد و پرسید:« چی میگی زینب؟ بلند بگو نمی شنوم.» گفتم:« هیچی! داشتم از تو پیش آقا تعریف می کردم.» حسین خواست حرفی بزند که با پیاده شدن موتورسوار فرصت نکرد. همه تن چشم شده بودم و حرکات آن مرد را می پاییدم. دیگر مطمئن بودم او یا دزد است یا قاتل. توی دلم گفتم:« تو اگه فقط دزد هم باشی، مجبوری الان قاتل هم بشی. چون من جون به عزرائیل میدم اما موبایلم رو به دزد نمیدم. از اول مرز تا حالا کلی عکس و فیلم نگرفتم که تقدیم یه دزد بی دین و ایمون بکنم. هنوز یه دونه اش رو هم استوری نکردم.» غرق اختلاط ذهنی ام با خودم بودم که دیدم مرد مشکوک یک بطری شربت خوشرنگ که قطره های آب روی بدنه خبر از تگری بودنش می دادند، به طرف حسین گرفت. حسین هم شکراً شکراً گویان و بی معطلی، بطری را گرفت و رفت بالا. صدای قورت قورت شربت خوردن حسین یادم انداخت که چقدر تشنه ام اما محال بود من آن شربت را بنوشم. دستم را نامحسوس بردم پشت حسین و یکی از نرم ترین قسمتهای بدنش را گرفتم بین انگشتانم و یک پیچ اساسی به آن قسمت دادم. حسین انگار که مار گزیده باشدش، از جا پرید و با فریاد گفت:« این دیگه چی بود؟» با تأسف سری تکان دادم و گفتم:«عزرائیل بود!» با اینکه خودم او را برای شهادت کاندید کرده بودم، بغضم گرفت و گفت:« آخرش این شکمو بودنت کار دستت داد. اینی که خوردی، شربت شهادت بود. دیدار به قیامت همسرم!» ناگهان صدای خنده بلند شد. نگاه اشک آلودم را از حسین گرفتم و به موتورسواری که داشت با صدای بلند می خندید نگاه کردم. نه نگاه معمولی! نگاهی پر از تیرهای سه شعبۀ زهرآگین. مرد که زهر نگاهم را گرفت، دستهایش را به نشانۀ تسلیم بالا برد و گفت:« من معذرت می خوام همشیره! انگار ترسوندمتون.» با دیدن فارسی حرف زدنش، توجهی به حرفهایش نکردم و فوراً خم شدم تا لنگه کفشم را در بیاورم و بکوبم توی ملاجش. همزمان هم گفتم:« یعنی آبروی هر چی هموطنه بردی دزد قاتل!» مرد دوباره خنده اش گرفت و گفت:« دزد و قاتل چیه خواهر! من موکب سیّارم.» کفش را دور سرم چرخاندم و گفتم:« من هم مرده شور سیّارم. الان جنازه ات رو می اندازم اینجا و می شورم. فکر کرده ما زیارت اولی هستیم. من ده ساله دارم این راه رو میرم و میام. تا حالا موکب سیّار ندیدم.» حسین با دهان باز داشت به حرکات من نگاه می کرد. داد زدم:« چیه بر و بر منو نیگا می کنی؟ دو تا حرکت هم تو بزن. خیر سرت مرد منی مثلاً!» مرد موتور سوار فوراً دست توی جیب کرد و کارت شناسایی اش را نشان حسین داد و گفت:« خواهرم درست میگن. موکب سیّار از امسال اومده تو کار. برای اینکه بعضی جاها نمی شد موکب زد، طرح موکب سیّار راه انداختیم تا زوار بی آب و غذا نمونن. اینترنت و شارژر هم دارم اگه لازمتونه.» پوزخندی زدم و با خود گفتم:« فکر کرده من هم مثل این حسین بی نوا ساده دلم.» بعد کارت را از دست حسین قاپیدم و با نوک ناخن افتادم به جان هولوگرام کارت اما هر چه تراشیدم، تغییری در کارت حاصل نشد. در من اما چرا! من آب شدم از خجالت و هر چه آب توی بدنم بود، شد عرق شرم و روی پیشانی ام نشست. خودم را نامحسوس پشت حسین قایم کردم تا چشمم به موتورسوار نیفتد اما متأسفانه من از آن دخترهای ریزه میزه نبودم که بشود قایمشان کرد. داشتم با خجالت خودم را خفه می کردم که یکی دیگر از آن شربتهای خنک و دلبر پیش چشمم ظاهر شد. مرد که حالا چفیه را از صورت آفتاب سوخته اش باز کرده بود، خندید و گفت:« بفرمایید همشیره. شربت آبلیموئه نه شربت شهادت.» با شنیدن این حرف، دنیا دور سرم چرخید. محکم روی گونه ام زدم و گفتم:« مگه شما ذهن آدما رو هم می خونین؟» حسین چپ چپ نگاهم کرد و گفت:« نخیر! شما حرفهای تو ذهنت رو بلند بلند میگی!»

 

سهیلا سپهری
نویسنده و فعال ادبی در حوزه دفاع مقدس و ادبیات پایداری و مقاومت
متولد 1358 از تهران

 

دسته بندی