روز و
ساعت مانده تا اختتامیه پویش
انّا علی العهد

سهیلا سپهری – 2025-08-31 15:27:08

دلنوشته
مهریۀ من
نمی دانم دادگاه چندمان بود. هیچ چیز به نفع من پیش نرفته بود. داشتم در دلم به خدا گله می کردم. چرا هیچ کس حرف مرا و درد مرا نمی فهمید؟
قاضی دوباره پرسید:
ـ نمی خوای بهش فرصت بدی دخترم؟
نگاهی به چهرۀ درهم حمید انداختم. دلم باز داشت می رفت تا سر بخورد برایش اما این بار جلوی دلم قرص و محکم ایستادم و گفتم:
ـ نه جناب قاضی! چند بار بهش فرصت دادم. دیگه نمی تونم صبر کنم. این آقا باید امسال مهریۀ منو بده.
پیرمرد لبخندی زد و گفت:
ـ من قاضی نیستم دخترم! دادیارم. من سعی خودم رو کردم که شما با هم سازش کنین اما اگه راضی نیستید، پرونده رو ارجاع میدم به دادگاه.
هول و دستپاچه پرسیدم:
ـ چقدر طول میکشه تا پرونده بره دادگاه؟ بعدش چقدر طول میکشه تا رسیدگی کنن؟ کی حکم صادر میشه؟ کی اجرا میشه؟
قاضی یا همان به قول خودش دادیار با دهان باز به من نگاه می کرد. این بار دیگر لبخند نمی زد و اخم کرده بود. می دانستم از نظر تمام مردان، زنهایی که مهریه شان را طلب می کنند، زنهای بدی هستند. حتی اگر آن مرد خود بر مسند قضاوت نشسته باشد. دادیار با لحن خشکی گفت:
ـ خم رنگرزی نیست که خانم! مراحل داره. ممکنه تا ماه ها و حتی سالها هم طول بکشه.
آه از نهادم برخاست و نالیدم:
ـ ماهها طول بکشه؟ یعنی چی؟ تا اون موقع به چه درد من میخوره؟ پس این همه میگن مهریه عندالمطالبه است، همه اش کشکه؟
حمید با تأسف نگاهم کرد و دادیار کلافه پوفی کرد و گفت:
ـ کشک نیست دختر من اما باید بررسی بشه و ببینیم آیا همسرتون توانایی پرداخت سکه های مهریۀ شما رو داره یا نه.
با تعجب تکرار کردم:
ـ سکه؟ کدوم سکه؟
با سوءظن به حمید نگاه کردم و گفتم:
ـ تو بهشون گفتی من سکه می خوام نامرد؟
حمید به تته پته افتاد و رنگش پرید. همه چیز دستگیرم شد. آهی کشیدم و رو به دادیار گفتم:
ـ آقای قاضی! من اگه اومدم اینجا و از همسرم درخواست مهریه کردم، برای خاطر سکه ها نبود. به خاطر سفر اربعین بود. سکه ها حلالش. از شیر مادر حلالتر. همه رو می بخشم. بحث من سر یه چیز دیگه است.
دادیار بیچاره گیج شده بود و داشت از سرش دود بلند می شد. با شک پرسید:
ـ اگه مهریه ات رو می بخشی، پس این شکایت و آژان کشی چی میگه؟
بلند شدم و از توی پرونده کپی صفحات عقدنامه را نشان دادیار دادم و گفت:
ـ اینجا رو ببینید آقای قاضی. مهریۀ من صد و ده سکۀ بهار آزادیه با یک سفر اربعین. عندالمطالبه! من دنبال سفر اربعین اومدم نه سکه. چند ساله می خوام برم پیاده روی اربعین اما ایشون اجازه نمیده. هر چی خودم التماسش کردم، هر چی بزرگترها پادرمیونی کردن، باز اجازه نداد. من هم مجبور شدم شکایت کنم.
اخمهای دادیار با شنیدن توضیحاتم از هم باز شدند. با تحسین نگاهم کرد و لبخندی پدرانه به رویم پاشید و رو به حمید با تشر گفت:
ـ آقای محترم چرا مهریۀ خانمت رو پرداخت نمی کنی؟ زور که نمیگه. حقش رو می خواد.
حمید از تغییر فاز ناگهانی دادیار یکه خورد و با تخسی گفت:
ـ نمیدم! دوست ندارم زنم بره سفر خارج.
دادیار بیشتر توپید و با صدای بلند گفت:
ـ نمیدی؟ دوست نداری؟ مگه دلبخواه توئه؟ اون موقع که داشتی عقدنامه رو امضا می کردی، نمی دونستی کربلا به قول خودت خارجه؟ خجالت نمی کشی؟ خدا یه فرشته انداخته تو دامنت. چرا به جای اینکه قدرش رو بدونی، اذیتش می کنی؟ روزی ده تا پرونده میاد زیر دست من که زنها سر چند تا سکه، شوهرشون رو سکۀ یه پول می کنن. اون وقت خانم تو داره میگه سکه هام رو می بخشم و فقط یه سفر اربعین می خوام ازت. باید روزی صدبار به درگاه خدا سجدۀ شکر به جا بیاری.
حمید هاج و واج ما را نگاه می کرد. از ابروهای گره خورده اش می فهمیدم که دارد دلیلهای تازه می سازد تا به خورد دادیار بدهد. قبل از آنکه دهان باز کند، نگاهم به تقویم روی میز قاضی افتاد. حتی از این فاصله هم می توانستم سرخی تعطیلی اربعین را ببینم. چیز زیادی تا اربعین نمانده بود و می دانستم اگر این بار هم دادگاه را ببازم، اربعین امسال را هم باخته ام.
بغض به سرعت نور بر گلویم نشست و اشکها از آن هم سریعتر پشت پلکهایم را داغ کردند. اولین قطرۀ اشک بر گونه ام جاری شد و با صدایی که بغض زخمی اش کرده بود، گفتم:
ـ اگه منو تو حسرت اربعین بذاری، هیچ وقت حلالت نمی کنم حمید. هیچ وقت!
دادیار با دیدن اشکهایم منقلب شد و رو به حمید گفت:
ـ خجالت بکش مرد حسابی! من میتونم حکم به پرداخت مهریه بدم اما نمی خوام این کار رو بکنم. خرج به دست آوردن دل زنت، یه هفته مرخصیه و یه ویزا و پاسپورت و بلیط. دست زنت رو بگیر و با هم برید سفر اربعین. قول میدم یه بار بری، تمام سال رو روزشماری کنی برای سفر اربعین بعدی.
هر چه خواهش و التماس توی دلم داشتم، ریختم توی نگاهم و به جنگ دل سنگ حمید فرستادم. حمید به چشمهای اشک آلودم خیره مانده بود. لطف خود آقا اباعبدالله بود که دیدم کم کم پردۀ شفافی از اشک روی نگاه سنگی اش کشیده می شود. وگرنه من بارها و بارها با اشک و آه از او درخواست کرده بودم. ثانیه ها کش آمده بودند و زمان انگار ایستاده بود. چشم من و دادیار به دهان حمید دوخته شده بود. بعد از دقایقی که برایم قد سال گذشت، حمید چشمهای سرخش را پشت عینک پنهان کرد و گفت:
ـ باید ببینم مرخصی بهم میدن یا نه.
قلبم از هیجان و شادی مثل گنجشک خودش را به در و دیوار قفسۀ سینه ام می کوبید. نفس حبس شده ام را بیرون دادم و اشکها باز باریدن گرفتند. اما این اشکها کجا و آن اشکها کجا؟ دادیار خندید و گفت:
ـ مبارکه انشاءالله! اگه بهت مرخصی ندادن، بیا پیش خودم. با یه تلفن حلش می کنم. فکر نمی کنم برای این مورد استفاده از روابط اشکالی داشته باشه.
کلی از دادیار تشکر کردم و همراه حمید اتاق را ترک کردیم. وقتی حمید داشت در را می بست، دادیار گفت:
ـ سوغات اربعین من یادتون نره ها!
هر دو خندیدیم و چشم بلند بالایی گفتیم.
و این گونه شد که من هم به خیل عظیم زائران اربعین پیوستم البته کمی تا قسمتی به زور مهریه!

سهیلا سپهری
نویسنده و فعال ادبی در حوزه دفاع مقدس و ادبیات پایداری و مقاومت
متولد 1358 از تهران

 

دسته بندی