روز سوم بود، دیگه خستگی داشت خودش رو نشون میداد. از صبح راه افتاده بودیم، ظهر رسیدیم یه موکب ولی پر بود. گفتیم یه کم جلوتر میریم. هر چی رفتیم موکبها شلوغ بود. آخرش کنار جاده یه جا پیدا کردیم، یه زمین خالی بود با چند تا موکت پهن شده.
همونجا نشستیم، بعد از ده دقیقه یکی یکی بچهها خوابشون برد. منم گفتم فقط یه کم دراز میکشم، ولی وقتی چشم باز کردم، آفتاب داشت غروب میکرد! دو ساعت بیهوش شده بودیم کنار جاده، وسط رفتوآمد زائرا.
جالب این بود که هر چند دقیقه یه نفر میومد، یه چیزی کنارمون میذاشت: یه لیوان آب، یه خرما، یه حوله خنک. وقتی بیدار شدیم، کنارمون پر از خوردنی بود! اصلاً انگار کسی دلش نمیومد آدم رو خسته ببینه.
اون خواب، با اون خستگی، شاید بهترین خواب عمرم بود.
رحمت الله ملک