وسط جاده نجف به کربلا بودیم؛ همان مسیری که به آن «طریقالحسین» میگویند. هوا گرم بود اما دلهایمان داغتر. هر چه جلوتر میرفتیم، جمعیت بیشتر میشد؛ پیرمردی با عصا، کودکی روی دوش پدر، جوانانی که پای پیاده آمده بودند تا فقط بگویند: «لبیک یا حسین».
در یکی از موکبها ایستادیم. صاحب موکب، مردی عرب با لباس ساده و لبخند خالصانه، با همه توانش برای زائرها چای میریخت. وقتی خواستم تشکر کنم، دستم را گرفت و گفت: «لا تقول شکراً… هذا شرف لنا». (نگو ممنون، این برای ما افتخار است.) آن لحظه فهمیدم که این سفر فقط یک پیادهروی نیست؛ یک مدرسه عشق است، یک درس بزرگ از ایثار.
وقتی به کربلا رسیدیم، بغضها ترکید. همه خستگی راه فراموش شد. کنار حرم، با اشک و نگاه، فقط یک جمله در ذهنم بود: «کاش همیشه اینجا بمانم، کنار حسین.»
شایسته سادات میرحسینی