روز و
ساعت مانده تا اختتامیه پویش
انّا علی العهد

محبوبه قائدی – 2025-08-27 03:11:00

«عاشقانه های خواهر برادری»

کفش های زوار در رفته را محکم از دست های لطیف خواهرش کشید و تشر زد: «بازم دیر کردی. جواب معلمم چی بدم؟!»
سِلوا هن و هون کنان ابرو تو هم کرد و داد زد: «همه جا ماموره، بعدم کلی دویدم»
آفتاب بالای ستون قامت بچه ها رسیده بود. سر چهار راه بودند. هر کدام خیابان مقابل هم را کشیدند و رفتند. کمی که گذشت صدای شلیک گلوله آمد و سِلوا را به آن سمت خیابان کشاند. آرسِن پایش را روی زمین سمت سینه دیوار بر می کشید، رد خون پیچ خورده روی زمین به پایش می رسید. گلوله درست بین بندهای گیس بافت کفش را شکافته بود. سلوا جیغ کشیده و نکشیده اش را روی صورتش پهن کرد، اشک از دو طرف صورتش به زیر چانه اش کشیده می شد. آرسن در هم مچاله بود. کلمات را به سختی از بین لب هایش بیرون ریخت: «گم شو خونه»
– نه
– بروووو
– بیا کمکت کنم
صدای دنگ گلوله دوباره سکوت را شکافت و بین آواره ها فروریخته و چرخید. گلوله سینه ی کوله پشتی سلوا را شکافته بود. سلوا به آغوش آرسن پرت شد. آرسن نعره کشید: «نه … نه … نه … نه …»
به در و دیوار رنگ مرده پاشیده بودند هیچ صدایی جز نعره های ممتد آرسن شنیده نمی شد. سنگی از داخل کوله اش، بیرون کشید و به سمت سرباز اسرائیلی نشانه گرفت. کمی بعد هر دو به رگبار بسته شدند.

محبوبه قائدی

 

دسته بندی