اربعین این روزها
راه قُدس از سفر کربُبلا می گذرد
از قدمگاه عروج شهدا می گذرد
قدحی میکده را، شربت مستی بدهید
این شرابی است که از جام خدا می گذرد
اربعین آمده با جمعیّت محترمش
از حرم تا به حرم، مهر و صفا می گذرد
بوی اخلاص و وفاداری و یکرنگی و عشق
از مشام تن و جان، عطر دعا می گذرد
یاد ایران و یمن، سوریه، لبنان و عراق
نغمهء (( قُدسُ لَنا)) از همه جا می گذرد
ای شیوخ عرب خواب زده فتنهء شام
آخرالاَمر ز دیوار شما می گذرد
شیر میدان نبردند ولی مردم ما
کی هراسی به دل از حادثه ها می گذرد
غزّه امسال نگاهش به شما خورده گره
خاک صهیون به لگدکوب فنا می گذرد
شده تکرار غمِ ظلمِ ز ما ریخته خون
عهد دیرینهء ما سمت وفا می گذرد
با حُسین زنده ترین اُمت تاریخ شدیم
هر نَفَس نام حسین از لب ما می گذرد
عُمر این دیو ستم پیشه به سر خواهد شد
مثل سجّیل چو رعدی گذرا می گذرد
می دهد اذن، خدا، منجی عالم برسد
زِ جهان سایهء تشویش و عزا می گذرد
اربعین تو را می خواند
ای به جامانده ز ره٬ برخیز باز از شجاعت٬ پرچمی آویز باز
فرصت پیوستن یاران نکوست باید از دام قفس٬ پرهیز باز
از تعلق دل تهی باشد٬ نَفَس از حسینِ فاطمه٬ لبریز باز
پای میثاق ولایت٬ پایدار تیغ ها بر فتنه ی شب٬ تیز باز
سوریه٬ خاک یمن٬ قدس شریف گشته عاشورا٬ چه پندآمیز باز
خط بطلان روی داعش می کشد یک سلیمانی٬ شگفت انگیز باز
ما ز دریاها نَسَب٬ امّا عدو همترازِ قطره ای٬ ناچیز باز
ساحل آرامش ما، تر شود!می رسد طوفانِ رستاخیز باز
ما در این جغرافیا٬ یک امّتیم وای بر دستِ تعرّض خیز باز
چلّه نشین
اربعین آمد و جا مانده ترینم به حسین آسمان خواهم و در بند زمینم به حسین
کربلا آب حیاتی که شفابخش دل است جرعه ای آب، که من تشنه ترینم به حسین
جان چه قابل، که به پای تو پذیرفته شود ذرّه خاک درِ شاه مُبینم به حسین
کوله باری ز گنه، دوش کشان آمده ام نور اُمّید به درگاه تو بینم به حسین
به نبی دوش نشین، زیر سُم افتاده تنش خیمه ها شعله کشان، چشم حزینم به حسین
ای پیاده به ره عشق، ز خاطر مَبَرم که شبیه تو منم، چلّه نشینم به حسین
مظلوم
از خندۀ مظلوم لبانت اثری نیست
اصلا به تن پاره ات انگار سری نیست
یک قافلۀ عشق٬ به راهت نگرانند
از آمدنت٬ دیر زمانی خبری نیست
از دور٬ تماشای تو استاده نسیمی
افسوس در آغوش تو دیگر پسری نیست
حیرت زده رخساره ی گیتی٬ ز تالّم
بر خانۀ این قوم جفا پیشه دری نیست
این قوم که بس نامۀ دعوت بنوشتند
جز کشتن مهمان عزیزش هنری نیست
کودک به عمو گفت: نشد آب٬ تو برگرد
بر شاخۀ خشکیده این دشت بری نیست
چون قطرۀ باران به تنت٬ نیزه گشودند
افزون ز شمارند و به دستت سپری نیست
هفتاد و دو دُردانه به تاراج ستم رفت
چون سینۀ خونبار نظارت جگری نیست
اندام جهان از غم داغ تو فرو ریخت
بر ظلمت این غمکده٬ گویا سحری نیست
هنگام عروج است و تن خیمه در آتش
بر دوش ستمدیده ات آثار پری نیست
از کوفه خبر داری و بیشک نگرانی
از کوچۀ این شهر هوای گذری نیست
حسن کشاورز زیارانی