روز و
ساعت مانده تا اختتامیه پویش
انّا علی العهد

فاطمه صادقی – 2025-08-22 21:05:48

من یک نوجوان زائر اولی‌ام
نه از آن‌هایی که سال‌هاست در مسیر عشق قدم زده‌اند،
من از آن جامانده‌هایی‌ام که هر سال، با اشک چشم، دوستانم را بدرقه می‌کردم و خودم پشت درهای حسرت می‌ماندم
تا اینکه آن اعتکاف آمد
در مسجدی ساده، سفره‌ای پهن شد به نام حضرت رقیه (سلام‌الله‌علیها)،
و خانم قنبرپور، مربی مهربان‌مان، با صدایی آرام و مطمئن گفت:
حضرت رقیه هیچ‌کس رو دست خالی برنمی‌گردونه
من فقط کربلا می‌خواستم. فقط یک “لبیک” از دل زینب‌وارم
و همان‌جا، در دل آن سفره، براتم امضا شد
قبل از حرکت به کربلا، با دوست صمیمی‌ام راهی مشهد شدیم
اما دل‌مان آرام نبود. هنوز پاسپورت‌ها نیامده بود
ترس جا ماندن از گروه، مثل خاری در دل‌مان نشسته بود.
به امام رضا (علیه‌السلام) پناه بردیم
و همان روز اول، وقتی هنوز چمدان‌ها باز نشده بود،
خبر خوش رسید: پاسپورت‌ها آمده‌اند
با ذوق، با اشک، با لبخند،
پریدیم در آغوش مادران‌مان و گفتیم:
خبر خوش پاسپورتمان آمد… یعنی واقعاً امضا شد کربلایمان؟
روز حرکت، قرار بود از کنار مزار شهدای گمنام شهرمان خداحافظی کنیم
دو شهیدی که همیشه با آن‌ها درد و دل می‌کردیم،
اسم‌شان را گذاشته بودیم : داداشی‌ها
هر بار که دلتنگ می‌شدیم، هر بار که از کربلا حرف می‌زدیم،
با آن‌ها حرف می‌زدیم
کنار مزارشان، همیشه یک نوحه زمزمه می‌کردیم:
از تو دست بکشم ابداً ابداً… عاشق تو می‌شن عشق و عاشقی بلدا
و حالا، درست همان نوحه،
شده بود نوحه‌ی مسیرمان، انتخاب‌شده توسط خانم قنبرپور برای کل سفر
این اتفاقی نبود… این عشق بود. این دعوت بود
با همان زمزمه، با همان اشک، با همان دل،
قدم در راه عشق گذاشتیم
و سفرمان آغاز شد
نه با خانواده، نه با خواهر و برادرم، بلکه با جمعی از هم‌سن‌وسال‌هایم، با دل‌هایی پر از اشتیاق و چشم‌هایی که هنوز طعم اشک‌های عاشقانه را نچشیده بودند
در مسیر، ذهنم پر بود از گریه‌های برادر کوچکم. هر بار که کسی از سفر کربلا می‌گفت، او با بغضی کودکانه می‌پرسید: ما چرا نمی‌رویم
ومادرم هم که ۱۵ سال از زیارتش میگذشت جواب میداد امام حسین دعوت کند انشاالله می رویم.
وقتی به مرز رسیدیم، چشمم به سربازان عراقی افتاد و ترسی در دلم نشست،
اما همین که پایم از خاک وطن جدا شد، بغضم شکست. بی‌صدا گریه کردم، طوری که کسی نفهمد
دلم برای مادر، برای خاک وطن، برای آغوش آشنا تنگ شده بود
تا رسیدم به حرم امام علی
انگار تمام غم‌هایم را جا گذاشتم. سبک شدم
هر بار که نوحه‌ی «حیدر حیدر» را می‌شنیدم، دلم می‌لرزید
وقتی چشمم به گنبد افتاد، فهمیدم این لرزش دل، ریشه در عشق به پدر دارد
در دل حرم، زمزمه کردم: «بابا علی… خوشحالم که اینجام، خوشحالم که دعوت شدم»
اما زمان رفتن وجدا شدن از اقا امام علی ، غمی بزرگ در دلم نشست وهنوز حرکت نکرده دلتنگ شدم.
راهی پیاده‌روی شدم، به سمت کربلا
در مسیر، کودکانی را دیدم که سینی‌های خرما روی سر داشتند و در کنار خانواده‌هایشان خادمی می‌کردند
در دلم غبطه خوردم.
همان‌جا از امام خواستم که سال بعد، همراه خانواده‌ام بیایم
پدر، مادر، و برادر کوچکم هم از این نعمت محروم نمانند
در مسیر، پیرمردی عراقی خاک تربت اصل حرم را به ما داد
دخترانی در کاروان بودند که مریض داشتند. با زبان شکسته عربی می‌گفتند: «المریض… دوتا دوتا»
خانم قنبرپور، مسئول کاروان، جلو آمد و ماجرا را گفت
پیرمرد دست روی چشمانش گذاشت و گفت: «چشم» و یک خاک تربت دیگر به دختران داد
این مسیر، پر بود از عشق و محبت به آقا
ما نوجوان‌ها نمی‌خواستیم از این جماعت عاشق عقب بمانیم
۱۴۰ عمود اول را به ۱۴ معصوم هدیه کردیم
دعا خواندیم، یاد شهیدان کردیم، و دل‌هایمان را با نور عشق شست‌وشو دادیم
تا رسیدیم به جایی که شب و روز انتظارش را می‌کشیدم:
بین‌الحرمین
قطعه‌ای از بهشت، بین دو عشق، دو ارباب
جایی که دل آرام می‌گیرد، اشک رنگ شوق می‌گیرد، و زائر نوجوانی مثل من، برای همیشه عاشق می‌شود

فاطمه صادقی

دسته بندی