تماس با ما
در صورت بروز هرگونه سوال یا مشکل میتوانید با ما در ارتباط باشید
شب جمعه بود و آسمان کربلا، مثل همیشه، سخاوتمندانه ستارههایش را به تماشا گذاشته بود. نسیمی خنک، از حوالی فرات میآمد و بوی سیب میآورد… یا شاید هم بوی بهشت. صدای دعای کمیل، آرامش را در جانها میریخت و من، در میان جمعیت عاشق، حس میکردم که نه فقط روی زمین کربلا، که در آغوش بیکران آسمان جا خوش کردهام.
با کاروان بنات الزهرا آمده بودیم. مربی کاروان، طبق معمول، مثل یک دیدهبان تیزبین، حواسشان به همه چیز بود؛ از گم نشدن بچهها گرفته تا اینکه مبادا کسی گرسنه بماند یا از قافله زیارت عقب بیفتد. اما امشب، حتی مربی هم، انگار محوِ حال و هوای دیگری بود. نگاهش، نرمتر از همیشه، به سوی گنبد ارباب بود و سکوتی پر معنا، بر لبانش نشسته بود.
کنار ضریح بودم. دریای جمعیت، موج میزد و من، مثل یک قطره، در این اقیانوس بیکران عشق گم شده بودم. ناگهان، حس غریبی وجودم را فرا گرفت؛ حسی از جنس عطر گلاب، از جنس حضور… حضورِ بانویی از جنس نور. انگار تمام ذرات هوا، پر شده بود از لطافتی وصفناپذیر. حس کردم که کربلا، امشب، بیش از همیشه، مادری دارد.
انگار حضرت زهرا (سلاماللهعلیها) آمده بود. آمده بود تا این شب جمعه، کنار پسر مظلومش باشد. آمده بود تا داغ دلش را، یک بار دیگر، در این سرزمین مقدس تازه کند. و من، بندهی کوچکی که در این دریای اشک و آه، فقط میتوانستم شرمسارانه سر تعظیم فرود آورم و بگذارم سیل اشک، گونههایم را خیس کند.
صداهای اطراف، محو میشد. جمعیت، دیگر نه شلوغی بود و نه هیاهو؛ یکپارچه شده بود از زمزمههای عاشقانه، از “یا حسین” گفتنها، و از “مادر…” گفتنهایی که انگار از اعماق جان، به آسمان میرفت.
فاطمه، کنارم بود. نگاهش را که دیدم، فهمیدم او هم غرق همین حس است. چشمانش، برقی از اشک و ایمان داشت و لبخندی، از جنس آرامش، بر لبانش نشسته بود. حتی او هم، با همه شیطنتها و خندههای همیشگیاش، در این لحظات ملکوتی، سرشار از خشوع شده بود.
انگار مربی کاروان، بیصدا، دست روی شانهام گذاشت. برگشتم. نگاهش، گرم و پر محبت بود. با همان لحن خاص خودش که پر از حکمت بود، اما این بار نرمتر از همیشه، زمزمه کرد: “اینجا… خانهی مادر است، دخترم. امشب، مهمان ویژه داریم
و من، فقط توانستم سر تکان دهم. چه نیازی به حرف بود وقتی تمام وجودم، این حضور نورانی را فریاد میزد؟ فهمیدم که کربلا، فقط یک سرزمین نیست؛ دروازهای است به سوی آسمانها، و شبهای جمعهاش، پنجرهایست به سوی قلب اهل بیت. و وقتی حضرت زهرا (س) میآید، تمام کربلا، بوی یاس میگیرد. بوی مادری، بوی عشق، بوی آرامش ابدی…
و این حس، تا همیشه در جانم ماند. حسی که شب جمعهای در کربلا، در میان کاروان بنات الزهرا، با عطر حضور مادرِ مهربان، در قلبم حک شد. و من، دیگر همان آدم سابق نبودم. قدمهایم، محکمتر شد. و قلبم، آرامتر. میدانستم که در این دنیا، مادری هست که همواره نگاهش به ماست، حتی اگر ما غافل باشیم. و این حس، بهترین توشه برای بازگشت به دنیای پر از هیاهوی بیرون بود.
درسا آقایی
زائر اولی بنات الزهرا گالیکش گلستان
پویش سوغات اربعین با هدف به تصویر کشیدن راهپیمایی اربعین و نمایش اجتماع عظیم مسلمانان و خلق این رویداد جهانی در قالب های فیلم، عکاسی، کلیپ. شعر، دلنوشته و خاطره، خوشنویسی و نقاشی برگزار میگردد.
021-67641716
Culture@jdsharif.ac.ir
تهران، بلوار اکبری، کوچه شهید قاسمی، سازمان جهاددانشگاهی صنعتی شریف