تماس با ما
در صورت بروز هرگونه سوال یا مشکل میتوانید با ما در ارتباط باشید
قبل از رفتن، بازار سفارشها داغ بود. یکی تسبیحی از تربت میخواست، دیگری انگشتری با نگین دُرّ نجف. مادرم میگفت: «یک تکه پارچهی سبز متبرک برایم بیاور.» و من در هیاهوی جمعکردن کولهپشتی، تمام فکرم این بود که چه سوغاتی بیاورم که بوی این سفر را بدهد؟ چیزی که خلاصهی تمام این راه باشد. در بازارهای شلوغ نجف، پیش از شروع راه، میان هزاران تسبیح و انگشتر و عطر گم شده بودم. هرچه را برمیداشتم، بیروح به نظرم میآمد. یک مشت سنگ و چوب و پارچه که نمیتوانستند حکایت این اقیانوس بیکران را در خود جای دهند. حس میکردم دست خالیام. کولهام پر بود از وسایل ضروری، اما دلم خالی بود از سوغاتی که دنبالش بودم.
راه که شروع شد، همهچیز فراموشم شد. دیگر نه به تسبیح فکر میکردم و نه به انگشتر. غرق شدم در سیلی از جمعیت که نه آغازش پیدا بود و نه پایانش. صداها، بوها، رنگها… همه در هم آمیخته بودند. صدای نوحههای عربی که از موکبها بلند میشد، با همهمهی لهجههای مختلف در هم میپیچید. بوی اسپند و گلاب با عطر غذای نذری و چای دارچین و غبار خاکی که از قدمهای میلیونها زائر بلند میشد، یکی شده بود. این راه، خودش یک جهان دیگر بود.
روز دوم، حوالی عمود ششصد، پاهایم تسلیم شدند. تاولها امانم را بریده بودند و هر قدم، مثل گذاشتن پا روی خردهشیشه بود. کنار جاده، روی زمین خاکی نشستم و کولهام را تکیهگاه کردم. چشمهایم را بستم و برای لحظهای از همهچیز بریدم. دیگر نه توان رفتن داشتم و نه روی برگشتن. همانجا بود که دیدمش. پیرمردی عراقی با دشداشهای سفید و چهرهای آفتابسوخته، سینی کوچکی در دست داشت. بدون هیچ کلامی، کنارم نشست و استکان چای تازهدمی را به سمتم گرفت. دستهایش پینه بسته بود، زمخت و کارکرده، اما نگاهش… وای از نگاهش.
در آن چشمهای خسته، اقیانوسی از محبت موج میزد. نگاهی که نه منتظر تشکر بود، نه دنبال ترحم. فقط میگفت: «میفهمم خستهای. میدانم دردت را. این استکان چای، تمام دارایی من در این لحظه است، و آن را با تو قسمت میکنم، زائرِ حسین.» زبان هم را نمیفهمیدیم، اما نگاهش، فصیحترین زبانی بود که در عمرم شنیده بودم. دلم لرزید. بغضم گرفت و اشک بیصدا روی گونههایم راه باز کرد. نه از درد پا، که از شرمندگی. شرمنده از این همه بزرگی و محبت بیچشمداشت. آن نگاه، اولین سوغات من شد. سوغاتی که در هیچ بازاری پیدا نمیشد و در هیچ کولهای جا نمیگرفت.
کمی بعد، وقتی دوباره به راه افتادم، زمین خوردم. زانوهایم خم شد و با صورت به زمین نزدیک شدم. پیش از آنکه غبار را لمس کنم، دستی محکم بازویم را گرفت. جوانی بود که حتی صورتش را درست ندیدم. بلندم کرد، گرد و خاک شانههایم را تکاند و بیآنکه منتظر کلمهای بماند، در جمعیت گم شد. گرمای آن دست، آن لمس بیمنت، شد دومین سوغات من. سوغاتِ همدلی. یادگاری از اینکه در این راه، هیچکس تنها نیست؛ حتی اگر در میان میلیونها نفر غریب باشی.
شب در یکی از موکبها، صدای کودکی توجهم را جلب کرد. پسربچهای چهار-پنج ساله، با تمام توان کوچکش فریاد میزد: «هَلا بِالزُّوار… هَلا بِالزُّوار!» صدایش گرفته بود، اما چشمهایش از شوق برق میزد. خستگی در چهرهی کوچکش پیدا بود، اما عشقی خالص در صدایش جاری بود که تمام خستگیهای عالم را از تن میشست. آن صدای معصومانه، آن فریادِ بیریایِ خوشامدگویی، شد سوغات سوم من. سوغاتِ اخلاص.
وقتی به کربلا رسیدم و چشمم به گنبد طلا افتاد، دیگر خودم نبودم. پاهایم درد نمیکرد، تنم خسته نبود. میان حرمی از جمعیت، در محاصرهی اشکها و نالهها، ناگهان به دنبال چیزی گشتم که در تمام مسیر یافته بودم: آن نگاه، آن لمس، آن صدا. اما آنجا، میان آن غوغای عاشقانه، سوغاتی دیگری پیدا کردم. در شلوغترین نقطهی عالم، در پرهیاهوترین لحظهی زندگیام، برای اولین بار «سکوت» را تجربه کردم. نه سکوتِ گوش، که سکوتِ دل. آرامشی عمیق که در قلبم نشست و تمام صداهای اضافی دنیا را خاموش کرد. آنجا فهمیدم بزرگترین سوغات اربعین، همین آرامش است. آرامشی که از دل بزرگترین مصیبت تاریخ بیرون میآید.
حالا که برگشتهام، کولهام خالیست. نه تسبیحی آوردهام و نه انگشتری. اما دیگر دستخالی نیستم. من سوغاتیهایم را هر روز زندگی میکنم. وقتی در مترو جایم را به سالمندی میدهم، گرمای همان دستِ بیمنت را به یاد میآورم. وقتی به غریبهای لبخند میزنم، در چشمهایم همان نگاهِ بخشندهی پیرمرد عراقی را جستجو میکنم. و هرگاه دلم از دنیا میگیرد، به آن سکوتِ ملکوتی پناه میبرم.
سوغات اربعین، خریدنی نیست، بلکه یافتنی است. سوغات اربعین، یک شیء نیست، یک حس است. یک تحول درونی است. بهترین سوغاتی که از این راه آوردهام، خودم هستم؛ خودی که کمی شبیهتر شده به انسانی که در آرزویش بودم.
پویش سوغات اربعین با هدف به تصویر کشیدن راهپیمایی اربعین و نمایش اجتماع عظیم مسلمانان و خلق این رویداد جهانی در قالب های فیلم، عکاسی، کلیپ. شعر، دلنوشته و خاطره، خوشنویسی و نقاشی برگزار میگردد.
021-67641716
Culture@jdsharif.ac.ir
تهران، بلوار اکبری، کوچه شهید قاسمی، سازمان جهاددانشگاهی صنعتی شریف