روز و
ساعت مانده تا اربعین حسینی
انّا علی العهد

سید مسعود هاشمی کاسوایی – 2025-08-21 14:09:13

یکی از شیرین‌ترین خاطرات اربعین امسال، آشنایی با یک خانم عراقی در حرم امام حسین(ع) بود. در صف زیارت ایستاده بودیم، دست و پا شکسته و با همان چند جمله‌ای که بلد بودیم شروع کردیم به صحبت کردن. اسمش «غفران» و ساکن نجف بود و شش فرزند داشت که چهار نفر آنها دانشجو بودند. مقداری درمورد خودش صحبت کرد.
از او پرسیدم: جنگ ایران و اسرائیل را چطور دیدی؟
یک دفعه با ذوق و افتخار گفت: الشعب الایرانی منتصر، أنا مقلد سید علی خامنه‌ای!(ملت ایران پیروز است و من مقلد آقای خامنه ای هستم)
خوشحال سر تکان دادیم و پرسیدیم در کشور عراق مگر چند نفر مقلد سید علی خامنه‌ای‌هستند؟
جواب داد: اکثر من شباب! (بیشتر جوانها)
یک خانم عرب دیگر هم که صدای ما رو می‌شنید سریع گفت: کثیر.. اکثر من شباب!

به این فکر کردم که چهل سال پیش، این دوکشور با هم درگیر جنگ بودند.
چی شده که به برکت امام حسین(ع) الان حضرت آقا در جهان و حتی در کشوری که روزی دشمن ایران بود این همه محبوبیت پیدا کرده و جوان‌های آن کشور به مقلد ایشان بودن، افتخار می‌کنند.
فاطمه ابراهیمی نژاد

ایکاش شعر محتشمت بودم روی دری به سینه دیواری
یا پرچمی که نام ترا دارد بر چارطاق کوچه و بازاری

ایکاش منقلی حلبی بودم از داغ تو همیشه دلم می‌سوخت
یا آبسردکن که ترا آرد در فکر و ذکر کام عطش‌باری

ایکاش کنج بزم عزاخانه بودم سماوری که دمش گرم‌ست
یا استکان کهنه این خانه همچون شفا دهنده سیاری

ایکاش شمر تعزیه بودم تا نفرین شوم به شوق دعای تو
یا گاهواره‌ای وسط دسته بر دست مردمان گرفتاری

ایکاش مردمان نشناسندم چون سرشناس‌های عزادارت
یا خاک من گلی بشود روزی بر شانه‌های خلق عزاداری

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

شبیه عید قربان خون به روی خاک‌ها بسته
چه صف‌هایی برای هلهله تا هر کجا بسته

گمانم مرتضی از غزوه‌ای پیروز می‌آید
هزاران طاق نصرت گر میان راه ما بسته

به چشمم نقل می‌آمد ولیکن سنگ می‌بارد
چرا پس یک خدانشناس دستان مرا بسته

پدر وقتی نباشد اول شام غریبان‌ست
دوباره راه زهرا شد میان کوچه‌ها بسته

کدام اسب سفید آورده تا اینجا ترا بابا
کدامین ماه‌پیشانی به موهایت حنا بسته

جواب دختران شام را دندان‌شکن دادم
نبودم پیش آن‌ها سرشکسته دست و پا بسته

دمی لب وا نکردی تا صدایت را به یاد آرم
نمی‌دانم که بختم را در این ماتمسرا بسته

برای خواب راحت بالش و بستر نمی‌خواهم
که خواب دختران بابا به یک بوسه‌ست وابسته

 

پدر با مهر می گیرد سراغ ماهرویش را
می آید سوی دختر تا برآرد آرزویش را

پدر پر می گشاید تا در آغوشش بگیرد باز
ببوسد گونه هایش را، ببوید عطر مویش را

چهل منزل پی‌اش رفت و مقدر بود تا یک شب
بیابد کنج ویرانه جواب جست‌وجویش را

گرسنه، تشنه، گریان، پای زخمی، موی آشفته
پدر می میرد از بغضی که می گیرد گلویش را

نمی گوید ز سیلی ها و زجر و تاول پایش
نمی گوید که پیچاندند دور دست مویش را

بجای شکوه، می دوزد لبش را بر لب بابا
که می خواهد برای درد دل کردن عمویش را

 

سید مسعود هاشمی کاسوایی
آدرس: تهران، نارمک جنوبی، چهارراه تلفنخانه، بلوار شهید ثانی، خیابان طاهری، کوچه سرنوشت، پلاک 3 واحد1

 

 

 

 

 

 

 

 

 

دسته بندی


ارسال نظر

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.