تماس با ما
در صورت بروز هرگونه سوال یا مشکل میتوانید با ما در ارتباط باشید
با نهفتن آرزویی در دل و قابی در ذهن به مرور روزهای زندگی می پردازم و ارزویی که نمی دانم چرا در زمان زدودن پرده دین از دیده همگان لحظه ای از خاطرم محو نمی شود.در بحبوحه دلگیری از آدم ها از زندگی و از هر آنچه که حتما پروردگارم خواست نباشد یا نخواست که باشد در انتهای شب
با قابی هک شده در ذهنم از تمنای حضورم در بین الحرمین و چشم دوختن به دو گنبد بهشتی چشمانم را می بندم و تصور می کنم . تصور می کنم کسی زنگ زده و مژده طلبیدن حضرت به زیارتش را داده و منی که اشک شادی در چشمانم حلقه زده و بی درنگ به برداشتن کوله برای سفر می پردازم .نمی دانم چه چیزی ببرم بنابراین به برداشتن ضروریات اکتفا می کنم که سنگینی بارش در پیاده روی به حضورش خللی ایجاد نکند.
روز سفر رسید و من بعد از خداحافظی از عزیزانم به قافله زایران می پیوندم گویا که از معدود زایرانی هستم که سفر اولشان را به این مقصد مبارک تجربه می کنند و به شنیدن تجربات هم سفرانم گوش می دهم و در این حین با حسی مملو از هیجان و اضطراب با خودم می اندیشم که تجربه من چگونه خواهد بود .
و روز موعود رسید , اینجا نجف است؛ شهری که آسمانش هم انگار عطر دعا دارد. میان صحن وسیع امیرالمؤمنین، صدای «السلام علیک یا علی» در گوشم میپیچد و دلم را نرم میکند. هر نگاه به گنبد طلاییاش، شبیه طلوعی دوباره است؛ طلوعی که خستگی راه را از یادم میبرد. اینجا، هر قدم آدمی یادآور غربتی است که با نام «علی» معنا میگیرد.
بعد از گره گشایی از دلتنگی ها راهی مقصدی دیگر می شویم. از نجف راهی کربلا شدهام…
راهی کربلا که میشوم، جاده انگار خودش زائر است. همهچیز در این مسیر بوی محبت میدهد؛ آب سادهای که در گرما به دستم میرسد، لبخند کودک عراقی، پرچمی که از دور در باد میرقصد… هر کدام سوغاتیاند که نه در کیف و ساک، که در دل باید جمع کرد. پایم روی خاکی میلغزد که هزاران عاشق پیش از من بر آن قدم گذاشتهاند. مسیر، طولانیست؛ هشتاد کیلومتر عشق، هشتاد کیلومتر اشک، هشتاد کیلومتر عهد. در کنار جاده، عمودها قد کشیدهاند. هر عمود مثل نشانهای است که میگوید: یک قدم دیگر به حسین نزدیکتر شدی. و من از هر عمود که میگذرم، قلبم تندتر میزند. موکبها در مسیر مثل بهشتهای کوچکاند. پیرمردی که کاسهی آب به دستم میدهد، کودکی که خرما تعارف میکند، زنی که کف پای خستهام را با دستان خودش ماساژ میدهد… همهشان به من میگویند: خوش آمدی زائر حسین.
اینجا همه چیز رنگ دیگری دارد؛ حتی نان ساده و آب خنک، طعم بهشت میدهد. خستگی هست، درد پا هست، اما عجیب است… انگار هیچکدام بر دل نمینشیند. عشق، جای همه را پر میکند. شبها کنار جاده دراز میکشم، آسمان پرستاره را نگاه میکنم و در دل میگویم: حسین جان! راهی که تو رفتی، پر از خون و شمشیر بود، و راهی که من میروم، پر از عشق و خدمت. چه فاصلهی بزرگی میان من و توست… اما همین که قدمی در راه تو برمیدارم، برایم بهشت است.
صبح که میشود، دوباره راه میافتم. هر عمود، هر قدم، هر اشک… همه مرا به حقیقت نزدیکتر میکند. تا آنکه بالاخره، از دور گنبد طلایی کربلا پیدا میشود و اینجاست که میفهمم، تمام خستگیهای راه، تنها پلی بود برای رسیدن به آرامش بیپایان. اولین بار است که پا به کربلا گذاشتهام. صحنهها یکی پس از دیگری روحم را تسخیر میکند؛ پرچمهای سرخ و سیاه، اینجا اما سرزمین دیگریست.
اینجا بینالحرمین است… جایی که زمین از شوق میلرزد و آسمان به احترام خم میشود. جایی که زمین از اشک زائران خیس است، جایی که تاریخ هنوز در سوگ حسین(ع) گریه میکند. و من… من در میان این دو آسمان ایستادهام؛ قدمهایم میلرزد، انگار زمین اینجا جنس دیگری دارد؛ اشتیاق دیدار سالها در دل مانده بود، و حالا ناگهان، همه یکجا شکوفه میزند. زانوهایم سست میشود، قلبم تندتر میتپد. حس میکنم چیزی درونم فرو میریزد و دوباره ساخته میشود. به خودم میگویم: «این همان جایی است که فرشتگان هم آرزوی پرسه زدن در آن را دارند. نه بر خاک، که بر دریایی از اشک. زائران با پای برهنه میآیند، لبها خشکیده اما دلها لبریز. صدای «لبیک یا حسین» مثل موج دریا در گوشم میپیچد، و اشکها مثل باران بر خاک میچکد. هر پرچمی که در باد میلرزد، شهادت میدهد که راه حسین هنوز زنده است. وقتی چشمم به گنبد حرم حسین(ع) میافتد، انگار زمین و آسمان در هم گره میخورند. من اینجا هستم. من، با همهی کوچکیام، در حریم تو ایستادهام. سالها از دور سلام دادم؛ اما امروز، از نزدیک… شوق و اشک با هم در چشمهایم میجوشند. اما این گریه، گریهی غم نیست. این گریه، گریهی تولد است. از امروز، من همان آدم دیروز نیستم. کسی که یکبار پا به کربلا بگذارد… هرگز مثل قبل برنمیگردد.
یک سوی نگاهم، گنبد طلایی حسین(ع) است؛ خورشیدی که هرگز غروب ندارد. سوی دیگر، حرم حضرت عباس(ع)؛ قمری که شبهای دلتنگی را روشن میکند. و من درست در میانهی این دو خورشید و ماه ایستادهام…. صدای زائران مثل موج دریا در گوشم میپیچد؛ اشکها بر گونهها جاری است، پاهایم خاکی است، اما دلم سبکتر از پر پرندهها شده.
در دل زمزمه میکنم: ای حسین! چهلم تو، تنها یک روز در تقویم نیست؛ این چهلم، هزار و چهارصد سال است که ادامه دارد. هر سال، میلیونها دل میآیند، تا بگویند هنوز زندهای، هنوز پرچمت برافراشته است، و من هم آمدهام نه فقط برای زیارت بلکه برای بستن عهدی تازه ، با دلی تهی اما عاشق، با چشمی خیس اما امیدوار و از علمدار طلب می کنم به من بیاموزد درس وفاداری و آزادگی در سخت ترین میدان ها را.
اینجاست که میفهمم سوغات اربعین، تسبیح و تربت نیست؛ سوغات اربعین انسانی نو است و آرامشی که در دل می نشیند؛ انسانی که از کربلا برمیگردد اما دلش برای همیشه اینجا جا مانده است. سوغات اربعین چیزی جز عهد با حسین(ع) و عباس(ع) نیست؛ عهدی که تا آخرین دم زندگی با من خواهد ماند.
فاطمه شهریاری
پویش سوغات اربعین با هدف به تصویر کشیدن راهپیمایی اربعین و نمایش اجتماع عظیم مسلمانان و خلق این رویداد جهانی در قالب های فیلم، عکاسی، کلیپ. شعر، دلنوشته و خاطره، خوشنویسی و نقاشی برگزار میگردد.
021-67641716
Culture@jdsharif.ac.ir
تهران، بلوار اکبری، کوچه شهید قاسمی، سازمان جهاددانشگاهی صنعتی شریف