روز و
ساعت مانده تا اختتامیه پویش
انّا علی العهد

حسین تفتحی – 2025-08-20 07:41:02

بسم رب الحسین«ع»

سوغات اربعین

پنج روز بود می گذشت و من هنوز نمی دانستم سوغاتی چی بگیرم، شاید کمی عجول بودم.
دوست داشتم خاص و منحصر به فرد باشد، دقیقا مثل خودش.
فردای آن روز، از بوشهر با کاروان عازم شدم، به مرز شلمچه که رسیدیم، از اتوبوس پیاده شدم.
ازدحام جمعیت چشم گیر بود، حس و حال عجیبی بر فضا حاکم بود، پیری خمیده، جوانی پا برهنه، مردی که دست کودکش را گرفته بود، مادری که نوزادش را به آغوش کشیده بود، مرد معلولی که با عشق آمده بود، خواهر داغدیده ای که عکس برادر شهیدش را به دست گرفته بود و…
و مقصد همه کربلا بود.
ناگهان چشمم میان انبوه جمعیت، متوقف شد.
محو دیدن مادر ویلچر نشینی شدم که پسرش با شوق، ویلچر را پیش میبرد.
با دیدن آن صحنه، تمام دغدغه های پیش پا افتاده درباره سوغات مادی، چشم بر هم زدنی از ذهنم محو شد.
به یاد مادرم افتادم…
گونه هایم خیس شد.
بی درنگ، گوشی رو از جیبم بیرون آوردم و با مادرم تماس گرفتم، خیلی استرس داشتم ولی بلأخره جواب داد.
گفتم: الو سلام مامان.
گفت: سلام کربلایی من، کجایی پسرم؟
با شنیدن صدایش اشک در چشمانم بازی کرد و بغض گلویم را گرفت، گلویم را صاف کردم وادامه دادم.
گفتم: مامان من الان مرز شلمچه هستم، قراره از مرز رد بشم و دیگه آنتن ندارم.
فقط می خواستم بگم که تصمیم دارم این پیاده روی رو به نیابت از شما قدم بردارم، برای شما، میخام دیگه بشید کربلایی.

سکوتی عمیق…
با صدایی بغض آلود گفت: آقا جان امسال به خاک متبرک شما راضی بودم، ولی نصیبم زیارت کربلا کرد.
چه سوغاتی از این بهتر!!!
و بغضش ترکید…

حسین تفتحی

دسته بندی