راهی تا آسمان
مقدمه
«إنی لا أری الموت إلاّ سعادة، و لا الحیاة مع الظالمین إلاّ برما.»
(امام حسین علیهالسلام)
باز هم جادهای که از خاک میگذرد و به افلاک میرسد، باز هم آسمانی که آغوشش را برای دلهای عاشق گشوده، و باز هم ندایی از عمق جان که میگوید: به سوی حسین بیا…
امسال هم، به لطف خدا، همانند سالهای پیش، سهمی از این ضیافت نصیبم شد. کاروانهای زیادی از دوستان و آشنایان راهی شدند، اما من مثل سال قبل، سفر با کاروان دانشگاه را برگزیدم؛ تجربهای که خاطرات شیرینش هنوز بر دل من زنده بود.
نجف؛ آغوش ولایت
نجف مثل مادری است که پیش از آغاز راه، فرزندانش را در آغوش میگیرد. اینجا بوی خاک قدمهای علی(ع) میآید، بوی سجدههای عاشقانه و شبهای بیخواب عدالت. وقتی پا در صحن حضرت زهرا(س) گذاشتیم، دیدار حاجآقای نائینی، مسئول نهاد رهبری دانشگاه، بر گرمای محبت این لحظه افزود. اربعین همانند شهری بینالمللی است؛ شهری که در کوچههایش دوستان قدیمی، استادان، همسفران و حتی همکلاسیهایی را میبینی که سالها از دیدارشان گذشته است.
وقتی وارد صحن و سرای نجف میشوم، اولین چیزی که قلبم را در بر میگیرد، نگاه پدرانه مولاست. حس میکنم امیرالمؤمنین علیهالسلام، همانند پدری مهربان، از پس گنبد طلا چشم بر من دارد. اینجا دل، آرام میگیرد و زبان بیاختیار ذکر میشود. گاهی آرام زمزمه میکنم: یا قاهر العدو، یا والی الولی… و گاهی با حالتی خاص میخوانم: نادِ علیًّا مَظهَرَ العَجایب.
هر بار که زیر لب تکرار میکنم: یا امیرالمؤمنین یا ذا النِّعَم، یا امیرالمؤمنین یا ذا الکرم…، حس میکنم خودم را در حصار دستهای او یافتهام؛ حصاری که هم امنیت است و هم آرامش، هم عشق است و هم اشک.
همهچیز در خدمت زائر
در این مسیر، هر کس هر توان و مهارتی دارد، در طبق اخلاص گذاشته است؛ از تعمیر رایگان عینک و گوشی گرفته تا کفاشی و دوخت کیف و لباس. از داروخانه و پزشک صلواتی تا آرایشگر و ماساژور، همه فقط یک هدف دارند: خدمت به مهمانان حسین(ع).
زبان مشترک عشق
اینجا، زبانها گوناگوناند، اما دلها یک زبان دارند: «حبالحسین یجمعنا». نه هندیها را میفهمم، نه پاکستانیها را، نه حتی بعضی لهجههای عراقی را، اما نگاهها و لبخندها همه یک پیام دارد: «خوش آمدی!» وقتی که داشتم در راه برگشت از حرم برای خودم مداحی میخواندم، یک مرد هیکلی بلند عبارت نامفهومی را گفت. ابتدا فکر کردم عرب است و می گوید اسکت! اما وقتی بیشتر حرف زدم با اوف متوجه شدم که اهل ایتالیا است و می گوید Sond is good یعنی صدایت خوب است!
هنگامی که اصلا درست و حسابی زبان عربی بلد نیستیم و اول هر کلمه ال اضافه می کنیم و فکر می کنیم ته ماجرا هستیم ، عراقی ها از بس در طول سالها به زائرین خدمت کردند، زبان دست و پا شکسته مارا متوجه می شوند.
همراهی زائر اولیها
کاروان ما ترکیبی بود از افراد با تجربه و زائر اولیها؛ همین تفاوت تجربهها باعث خلق خاطراتی شیرین و گاه آموزنده میشد. در طول مسیر، جلوههای بینظیری از ایثار و گذشت را شاهد بودم؛ وقتی یکی از زائر اولیها بیمار شد یا پای دوستانمان تاول زد و توان ادامه مسیر را از دست داد، همه با صبر و ازخودگذشتگی به یاری او میشتافتیم. اربعین فرصتی است برای تمرین توجه به دیگران و فراموش کردن راحتیهای شخصی
.
اربعین؛ بازار بیپایان خاطره
اربعین برای اربعینیها همهاش خاطره است. یکی عکس آبهای لیوانی الکفیل را میگذارد و زیرش فقط مینویسد: «مای بارد، مای بارد!» دیگری کلمنهای نارنجی و لیوان پلاستیکی کهنهی آویزان را یادآوری میکند. آن یکی، ملودی یوسف پیامبر را با دهان مینوازد، در حالی که کپسول گاز را در مسیر مشایه حمل میکند.
من هم با همه اینها خاطره دارم… با عمودهای رُند که برای قرار گروهها نشانه میشد و به خاطر ازدحام، ما پنج عمود جلوتر منتظر میماندیم. با مکالمهی دوخطی «کبابش صف داره؟ – آره ولی سریع رد میشه.» با صدای بلندگوهای متکدیان عراقی، با یخدربهشتهای سبز و زرد شارعالعباس که یک دنیا مگس روی میز داشت، با جملهی «بریم یه موکب تمیز پیدا کنیم، غروب شد.» با سرویسهای بهداشتی بدون شلنگ، با استحمام با آب خنک و خشک کردن با چفیه، با موکب مختار ثقفی و عکس فریبرز عربنیا، با آخوندی بدون عبا و کفش تنتاک، با آب لیمو عمانی و آب انگور تگری، با «هلا بزوار» پیرمرد عرب که گاهی اضافه میکرد: «وایفای رایگان».
با سیمهای برق کوچههای نجف، با گم شدن در وادیالسلام، با توکتوک سواری، با خرید سیمکارتهای بیآنتن و قبضهای ایرانسل که تا ماهها بعد یادگار سفر بود، با کامیون موزی که هر شب موزها را از آسمان روی سر مردم میریخت، با پیرمردی که دستهی عینکش شکسته بود و جورابهایش دیگر سفید نبود، با مبلهای نارنجی خستهی کنار جاده، با فنجانهای چرک قهوه عربی، با کوبیدههای نصفه و لگنهای پرآب برای شستن استکان، با صدای مرکز مفقودین که بیوقفه «سیده خدیجه الماجدی…» را تکرار میکرد، با موتور سهچرخههای قرمز، با رانندگی بیگواهینامه، با پیرزنهایی که ساک دستیشان را روی سر میگذاشتند، با چایهای نصف شکر و همچنان تلخ، با سیگار دست نوجوانان، با نان ماهیشکل و خیار و گوجه، با فلافل و کباب ترکی، با تلّ پتوهای موکب و دمپاییهای حرم، با کالسکههای دوقلو و گاریهای پر میوه، با خرما و ارده و کنجد، با ببسی عربی، با زائران خستهای که با بیست هزار تومان چندصد عمود جلوتر میرفتند، با بچههایی که دستمال کاغذی و اسپری تعارف میکردند، با روز خواب و شب پیادهروی، با نیمروهای غرق در روغن، با دود منقلها، با قهوهجوشهای طلایی، با بوی عود، با آفتاب غروب کنار جاده، با صدای «دنبال پتوی گلبافت نباش پسر جان» و با پرچمهای کشورها روی دوش زائران…
هر کدام از اینها، برای خودش یک قاب است، یک آلبوم، یک گنجینه که هر وقت بخواهم، چشم میبندم و دوباره در همان جاده قدم میزنم.
رنجی که زیباست
پاهایم تاول زدهاند، شنریزهها مثل تیغ زیر پوست فرو میروند، کولهپشتی سنگینی میکند و هر بار که بندش را روی شانه جابهجا میکنم، رد قرمزی میگذارد. اما این تازه اول ماجراست.
لباسهایم از عرق، خیسِ خیساند؛ عرقی که زیر آفتاب بالای ۴۵ درجه به پوست میچسبد و حس گرمازدگی را تا مغز استخوان میبرد. شانهها داغ شدهاند، پیشانی بیوقفه عرق میکند و بوی تند آفتاب با عطر خاک جاده در هم میآمیزد.
موکبها پر از جمعیتاند، ازدحامی که گاهی نفسکشیدن را سخت میکند. صف سرویسهای بهداشتی طولانی است و حمامها آنقدر شلوغ که شاید ساعتها منتظر شوی، و وقتی نوبتت میرسد، آب خنک و فضای تنگ حمام، خودش میشود بخشی از سختی.
گاهی گرسنگی خودش را نشان میدهد؛ وعدهها همیشه دم دست نیستند. پیش میآید که کیلومترها راه میروی تا به موکبی برسی که غذایی برایت باقی مانده باشد. حتی همان نان ساده و پنیر، در آن لحظه، مزه بهشت میدهد.
و گاهی… گم کردن دوستان! در ازدحام جمعیت، یک لحظه غفلت کافی است تا از گروه جدا شوی. آن لحظات، چشمها بیقرار میچرخد، موبایل آنتن نمیدهد، و دل، تا دوباره پیدا کردنشان، پر از اضطراب است.
اما در شگفتی این راه، همه این رنجها در دل همان لحظه رنگ میبازد. اینجا رنج، نه باری بر دوش، که نردبانی برای نزدیک شدن است. هر قطره عرق، هر قدم سنگین، هر گرسنگی، هر لحظه انتظار… همه طعمشان با یاد حسین(ع) شیرین میشود، و تو در دل میگویی: «ما رأیتُ إلّا جمیلاً.»
صدای تاریخ
گاهی حس میکنم با جابر بن عبدالله انصاری همقدمم و نسیم کربلا صدای حضرت رقیه(س) را میآورد. بغضی که پدر را صدا میزند، عمو عباس را میخواهد و به دنبال عمهاش میگردد.
روضه مجسم
پای در این مسیر خاکی، هر قدم، روضهای مجسّم بود. صحنههایی که نفس را در سینه حبس میکرد و اشک را بیاختیار جاری میساخت…
مادر و کودک شیرخوار:
در آن گرمای سوزان، مادری را دیدم که کودک شیرخوارش را بر سینه فشرده بود و با لبانی خشکیده زمزمه میکرد:
*«بگذار تشنهاش بماند… کودکم فدای کودکت، ای حسین!»*
گویی طفلِ در آغوشش، قربانیِ ادای دِینی بود به آن امامِ تشنهلب.
پیران بر ویلچرها:
حتی پیرمردان و پیرزنانِ فرسوده از سالهای عمر، گمشده این راه نبودند. بر ویلچرهایی نشسته بودند که چرخهایش گِلِ کربلا را میبوسید، و نگاههایشان به افق میدوید… گویا زائرِ کاروانی بودند که مرکبشان از جان سبکتر بود.
مرد تکپا:
و آن مرد که تنها بر یک پا ایستاده بود، چوبدستیاش را چون عَلَمِ صبر بر زمین میکوفت. هر جهشش فریادی خاموش بود:
*«اگر هزار پا داشتم و یکی میماند، باز هم به سویت میخزیدم، ای اباعبدالله!»*
مرد بیدست:
اما جانسوزترین منظره، مردی بود که دو دستش را از بازو باخته بود. پیراهنش بر شانههای بیبازو آویخته، و سینهاش پیشاپیشِ بدنش حرکت میکرد…
چشمانم به قامتش که دوخته شد، ناگهان پرچمِ شکستهٔ کربلا در خاطرم برافراشت. یاد علمداری افتادم که عَلَم را با وجودِ قطعِ دستان، بر دوش جان نگه داشت.
مرد نابینا:
و در پایان، مرد نابینایی که دستش بر شانه همراهش سنگینی میکرد. چشمان بستهاش رو به آفتاب داشت و لبخندی آرام بر لبانش:
*«گر چه چشمانم ظلمت دید، اما دلهایم روشنتر از همیشه حرم تو را میبیند، حسین!»*ان جاده، آغاز عهد
رسیدن به کربلا، پایان راه نیست؛ آغاز پیمانی تازه است. پیمانی که یکسرش به حسین(ع) و یکسرش به مهدی(عج) میرسد. این سفر، تمرینی برای روزی است که زیر پرچم صاحبالزمان(عج) گرد آییم و فریاد بزنیم: «لبیک یا مهدی»..
راه؛ رنجی که زیباست
راه اربعین، سرشار از رنج است اما رنجی که زیباست.
گرمای سوزان و عرقی که پیراهنها را خیس میکند…
ازدحام و شلوغی موکبها و سختی یافتن جایی برای استراحت…
گرسنگی تا رسیدن به یک وعدهی ساده و داغ…
ازدحام دستشوییها و دشواری حمام گرفتن…
گمکردن دوستان میان انبوه جمعیت…
و در عین حال، شیرینی لبخند یک موکبدار، جرعهای آب خنک، یا پرچمی که در باد میرقصد، تمام خستگیها را میشوید.
این راه، مدرسهای است برای صبر، برای ایثار، برای با هم بودن.
کربلا؛ لحظه وصال
اما کربلا… کربلا جای دیگری است. تمام رنجها و سختیهای راه، گرمازدگی و عطش، ازدحام موکبها، گرسنگیها و خستگیها، همه و همه در یک لحظه فراموش میشود؛ درست همان لحظهای که چشمم به ضریح سیدالشهدا علیهالسلام میافتد. در آن دم، گویی امام دستی بر سرم میکشد و تمام دردها را تسکین میدهد.
در شلوغی اربعین، هیچگاه خود را به ضریح نچسباندهام؛ مبادا به پای عزیزی لگدی بخورد یا کسی به فشار بیفتد. ادب در محضر امام، برایم والاتر از نزدیکی جسم به ضریح بود. یقین داشتم امام از همان دور، حضورم را میبیند.
امسال نشد مثل زیارتهای پیشین، ساعتی خود را به ضریح بچسبانم، روضههایی که در سینه دارم زمزمه کنم و با اشک آرام بگیرم. تنها از دور، با چشمانی خیس و قلبی لرزان، عرض ادب کردم و زیارت را ادامه دادم.
پس از آن، دو رکعت نماز بالا سر، زیارتنامه و دعا… و سپس تجدید عهد.
عهدی برای حسینی زیستن در تمام لحظههای زندگی
محمد رحیم پور
دانشجوی مقطع کارشناسی رشته آموزش ابتدایی، پردیس شهید مقصودی