تماس با ما
در صورت بروز هرگونه سوال یا مشکل میتوانید با ما در ارتباط باشید
خرمآباد- همیشه از سفر چیزی برای یادگاری به سوغات میآورند اما سوغات سفر اربعین را نه در بازارها که باید در قلب جاده پیدا کرد و خاطره من نیز در لمس یک جفت دست کوچک بود که تمام فلسفه این راهپیمایی عظیم، در نگاه یک کودک عراقی برایم معنا شد.
چند سال پیش اولین سفر اربعینم بود و تا آن روز اربعین برایم روایتی شنیدنی بود از ایثار و مهماننوازی اما آن سال، قرار بود این روایت را با تمام وجود زندگی کنم. کولهپشتیام سنگین بود اما نه از وسایل که از بار امانت دعاها و سلامهای جاماندگان و پاهایم اما برای قدم گذاشتن در این مسیر سبکتر از همیشه بود.
عمودها را یکی پس از دیگری پشت سر میگذاشتم و آفتاب بیرحمانه میتابید و گرد و غبار راه روی صورت و لباسهایم نشسته بود و پاهایم از شدت پیادهروی میسوخت و به تاول نشستن نزدیک بود.
حوالی عمود ۷۰۰ دیگر توانی برایم نمانده بود که نگاهم به موکب سادهای افتاد؛ یک چادر بزرگ و چند دیگ غذا که روی آتش قلقل میکرد و پیرمردی با دشداشه سفید و لبخندی به پهنای صورت که با اصرار مرا به داخل دعوت کرد: “تفضل یا زائر… تفضل حبیبی”.
داخل موکب گوشهای نشستم و کولهام را زمین گذاشتم و پاهایم را به سختی از کفش بیرون آوردم در حالی که منظره پاهای خسته و خاکآلودم خودم را هم دلزده میکرد و در همان حال دختر بچهای شاید هفت-هشت ساله با یک تشت آب گرم و حولهای تمیز به سمتم آمد، چشمان سیاهش از هوش و مهربانی برق میزد و به عربی دست و پا شکستهای گفت: اجازه میدهی؟
با شرمندگی گفتم: “نه دخترم، زحمت نکش، پاهایم خیلی کثیف است”.
لبخندی زد که تمام خستگیام را شست و با خود برد، تشت را جلوی پایم گذاشت و با لحنی مصممتر از یک فرمانده گفت: نه خاله جان تو زائر حسینی و پاهایت مقدس است.
آن جمله مثل یک صاعقه به قلبم خورد، من کجا و تقدس کجا اما در منطق پاک او هر قدمی که در این راه برداشته میشد مقدس بود.
دیگر نتوانستم مقاومت کنم و پاهایم را در آب گرم گذاشتم و آن دستهای کوچک و ظریف با چنان دقتی پاهای خستهام را میشست که گویی باارزشترین شی جهان را تیمار میکند.
بیاختیار اشکم سرازیر شد، من برای زیارت امام حسین(ع) آمده بودم اما اینجا در این موکب ساده خود امام حسین(ع) با دستان این کودک به استقبال خستگیهایم آمده بود. شستن پاهایم که تمام شد با حوله خشکشان کرد و بعد مثل یک گنج گرانبها کفشهایم را مقابلم جفت کرد خواستم از جیبم پولی در بیاورم و به او بدهم اما پدرش که شاهد ماجرا بود با مهربانی دستم را گرفت و گفت: ما خدمتگزاران زائران حسینیم و این برای ما یک افتخار است.
پایان راه، آغاز فهمیدن
با پاهایی سبک و دلی سنگین از شرمندگی و محبت به راهم ادامه دادم و وقتی چشمم به گنبد طلایی حضرت عباس(ع) و پس از آن به گنبد مولایم امام حسین(ع) افتاد تمام آن مسیر آن خستگیها و آن لحظه در موکب، جلوی چشمم آمد و فهمیدم شلوغی حرم، ازدحام این همه عاشق، نتیجه همین عشقهای خالصانهای است که در طول مسیر کاشته شده است.
در بینالحرمین ایستادم و دیگر نه خستگی را میفهمیدم و نه ازدحام را چرا که من آن روز سوغات اصلی سفرم را گرفته بودم.
سوغات من نه تسبیح و نه انگشتر بلکه خاطره آن دستهای کوچکی بود که به من درس ایثار، تواضع و عشق بیمنت را داد و آن روز فهمیدم اربعین فقط پیادهروی تا کربلا نیست بلکه سفری است به اعماق انسانیت و سفری که در آن میآموزی برای «حسینی» شدن باید خادم دیگران باشی حتی اگر آن دیگران زائری خسته با پاهایی خاکآلود باشند و این زیباترین روایتی است که هر سال با نزدیک شدن به اربعین برای خودم و دیگران تکرار میکنم که سوغات من از کربلا، یک درس بزرگ در قالب یک خاطره از دستهایی کوچک است.
پویش سوغات اربعین با هدف به تصویر کشیدن راهپیمایی اربعین و نمایش اجتماع عظیم مسلمانان و خلق این رویداد جهانی در قالب های فیلم، عکاسی، کلیپ. شعر، دلنوشته و خاطره، خوشنویسی و نقاشی برگزار میگردد.
021-67641716
Culture@jdsharif.ac.ir
تهران، بلوار اکبری، کوچه شهید قاسمی، سازمان جهاددانشگاهی صنعتی شریف