تماس با ما
در صورت بروز هرگونه سوال یا مشکل میتوانید با ما در ارتباط باشید
به نام مهربان ترین
اربعین برای من با دلشوره آغاز می شود، دلشوره¬ای که نمکش را از روضه¬های محرم می¬گیرد. از روزهای برپایی هیئت، از بعدازظهرهای خیابان طالقانی و بالا و پایین کردن کتیبه و پرچم¬های مشکی برای ساختن زیباترین قاب محرمی که از دست مان برمی¬آید و روی پنجه¬های پا ایستادن و قدکشیدن برای نصبِ پرچمِ سرخِ “نصر من الله وفتح قریب” در بلندترین جایی که قدمان می¬رسد.
اربعین در امتداد غرفه¬های محرم شروع می¬شود. وقتی کتاب¬ها را به ردیف روی میز می¬چیدم و چشم می¬چرخاندم به سمت چایخانه، تا نگاهم نرود به غرفه « هم پای قافله» ، تا نبینم کوله ای با سربندی خیال انگیز یادآور مسیر مشایه می¬شود. گفته بودم اربعین دلشوره جا ماندن دارد!
روزهای آخر دهه بود ، روزهایی که روضه به اوج می¬رسید و چراغِ غرفه ها آن قدر روشن بود که مجالِ آرامِ اشک ریختن را از ما دریغ کند. روزهای آخر محرم بود که پوسترِ ثبت نامِ سفر را روی بنری بلندتر از قد وقواره ام چاپ کرده بودند! آوردندش، نصب کردند و دیدنش چیزی را درونم بهم می¬ریخت. پرچم¬های بنر، زنده بودند انگار، تکان می¬خوردند! تکان می¬دادند ، چه عجیب حیاتی به پا می¬شود در یاد تو حسین (ع) …
روز آخر هیئت بود، شام غریبان ، بغض آخرهای خادمی که آمیخته شرمندگی و دل¬تنگیست. روز آخر بود که بانگ آشنای “الرحیل” آمد و بچه ها از هم پرسیدند :” به سلامتی ثبت نام کردی ؟ راهی هستی ؟” ..الرحیل صدا نبود ، عطر بود .در فضا می¬پیچید. الرحیلِ اربعینی همان آخرین قطعه پازلی بود که سفارتِ سابقِ آمریکا را حسینیه می کرد. به اربعین که فکر می¬کنم سقف آسمان به زمین نزدیک¬تر می¬شود و نفس در سینه ام می¬گیرد. انگار قلبم دارد از جایش بیرون می¬زند.گفته بودم اربعینِ نیامده هم، دل¬تنگی دارد؟¬
دل¬نگرانی¬هایمان را دسته جمعی ذکر می¬گوییم : “بطلب آقا جان …جا نمانیم…بطلب لکه سیاهی هم اگر باشد گوشه تابلوی نقاشی بزرگ اربعینت ، سهم داشته باشیم در آن جهان سراسر نور …” ذکر می¬گوییم و مهره¬های-تسبیح ما آویزهای گیره¬های روسری اند. گیره¬های روسری که قرار است به دست فرشته¬های مسیر مشایه و دخترکان خدام الحسین(ع) برسند. گیره ها راهی¬تر از ما هستند! سفرشان قطعیست. بدون اما و اگر و پاسپورت! ذکر می¬گوییم، دل¬تنگی¬هایمان را قلاب می¬کنیم تا خرجِ کار آویزش شود، تا پروانه طلایی روی گیره روسری پیچ و تاب بخورد و سبکی پروازش را به رخمان بکشد…ذکر می¬گوییم: آقاجان همسفر گیره روسری¬ها باشیم!…گفته بودم اربعین یکرنگ شدن هزار جور مهره رنگی دارد؟
پیامک قطعی شدن ثبت نام که آمد تنگ بلوری درونم شکست، دلم ریخت! خرده شیشه¬ها پخش شد در پهنه وجودم. ماهی قرمز نیمه¬جانی بی¬تاب دریا ، درونم بالا و پایین می¬پرید. گفته بودم اربعین راهی شدنش هم بی¬تابی دارد؟! کوله ام را از میان وسیله¬های خاک خورده دنیای اتاقم ، از میان هزار جور کارهای نیمه تمام و دویدن¬های بیراهه، بیرون کشیدم. خاک کوله ام را گرفته¬ام تا کوله بار رفتنم را بچینم. با خودم قرار کرده¬ام سنگین نشود، دست و پا گیرم نکند. لباس¬ها، داروها، خوراکی¬ها و لوازم ضروری را کنار یک سال درد و خیال و فکرهای شب بافته می¬چینم. بار التماس دعاها و زیارت قبولی¬های پیشاپیش را در جیب روبرویی می¬گذارم و چشمم نگران است ! این حجم از محبت اطرافیان دلتنگم و حسرت رفقایی که تهران می¬مانند، سنگین نشود؟ بازو بند خادم الحسین(ع) را که درون کوله می¬گذارم خجالت می¬کشم از توان شانه¬هایم برای بلند کردنش و ناتوانی بازوهایم برای مزین شدن به نام یگانه آقایی که حسینِ(ع) همه خوبان عالم است.کوله را می¬بندم و یا علی می¬گویم …گفته بودم اربعین فکر آدم را هزار راه می¬برد؟
روزهای آخر اگرچه درگیر مرخص شدن از دانشگاه و کار و مرتب¬کردن روزمرگی¬ها هستم، اما جسمم اینجاست و فکرم اینجا نیست! شور شمارش روزهای مانده تا شروع سفر، اندیشه و قلبم را هزار راه می¬برد. هزار راه نرفته …از دانشگاه با عجله آمده¬ام و رنگارنگی بازار و بساط¬های تجریش از چشمم افتاده، پا تند می¬کنم تا به اولین قطار برسم که جا نمانم! از سفر لبریز شده¬ام، اگرچه آرام روی صندلی مترو نشسته¬ام اما در قلبم روضه¬خوانیست و مداحی¬هایی که در سرم می¬پیچد از شور نمی¬افتند. اربعین نزدیک می¬شود و شهر پر از عطر سفر است. شلوغی تهران پر از اهتزاز پیرهن مشکی¬هاست . لحظه¬ها اما طول می¬کشند و کش¬می¬آیند و سرِ بازی با دل¬های بی¬قرار را دارند. روزشمار سفر را از تقویم جیبی¬ام مرور¬می¬کنم ، تاریخ افتتاحیه قافله اربعین را با مداد علامت زده¬ام. مترو در ایستگاه طالقانی می¬ایستد ، تقویم را توی جیبم که می¬گذارم ، همه روزمره¬هایم را هم کنارش می¬اندازم . همینجا عمود صفرم است !
از خواب می¬پرم. بار چندم است؟ نمی¬دانم! اما می¬دانم که دیگر خوابم نمی¬برد. نگاهی می اندازم به کوله¬ای که آماده است . به خودم نگاه می¬کنم به زائری که شیرینی واژه زائر را دارد یواش یواش زیر زبانش مزه می¬کند . به خودم فکر می¬کنم که آیا آماده¬است؟! عمر فکرهایم طولانی نیست و به صبح نمی رسد. بلند می¬شوم، با شتابی که از هیجان و شور سفر است و نه از دغدغه زمان ، زودتر از زندگی معمول خودم آماده می¬شوم. گفته بودم اربعین آدم را زنده¬تر می¬کند؟
از تاکسی پیاده می¬شوم. روی کوله ام تصویر پارسال را نصب کرده¬ام ، شمایل یکی از عاشقان راه حسین(ع) است، شمایل سید موسی صدر که حسینه را حسینه نمی داند اگر دلاورانی برای مبارزه با اسرائیل تربیت نکند . آقا موسی برایم تجسم یک اسلام ربوده شده و سرنوشت او حقیست که آن را از رژیم غاصب پس خواهیم گرفت، همان طور که قدس را … با کوله اربعینی و در کنار دوستانم عرض خیابان را قدم می¬زنم. آقا و پسر نوجوانی سوار بر موتور نزدیکم می¬شوند . با صدای بلند شروع به صحبت می¬کند و اولین ذهنیت من شنیدن یک تیکه یا متلک است! اما آقای موتور سوار با صدایی که زنگ آن توی گوشم مانده صدایم می¬زند: «نائب الزیاره باشید »، التماس دعایش در امتداد حرکت موتور گم می¬شود …بغض می دود توی گلویم. کوله¬ام سنگین تر می¬شود تا یادم نرود روبروی حرم، آقای موتور سوار و پسرش را یاد کنم! آقایی که نمی¬شناسمش به نام ، اما می¬دانم یکی از میلیون ها عاشقان حسین است. گفته بودم اربعین آدم ها را بی نیاز از نام و نشان ، با هم آشنا می¬کند؟!
اتوبوس¬ها وسط سازمان دانشجویی ایستاده اند. لبخندی روی صورت زائرها پیدا و پنهان است! لبخندی که نمی توانم وصفش کنم اما نمک دارد و شاداب است. نمکش را از همان دلشوره¬ها گرفته ! دلشوره¬هایی که آرام آرام دارد جایش را به گام¬های محکمی در مسیر سیدالشهدا می¬دهد …پا جای پا می¬گذارم و حرف¬های دم¬آخری را می شنوم. همسفر پارسالم امسال نیامده، راهی نیست و دل¬تنگ دل¬تنگی¬اش می¬شوم. از صفحه مخاطبینم اسم مریم را پیدا می¬کنم. به او پیام می¬دهم و جایش را خالی می¬کنم. می دانم که اگرچه صبح روز تعطیل است بعد از یک هفته کاری خسته¬کننده ولی او دل¬تنگ و بیدار است. به من یک خبر خوب می¬دهد و دلم را قرص می¬کند :« از طرف دانشگاه دیدار اربعین رهبری، اسمم دراومده .امسال اربعین بیت حضرت آقام. تو مسیر مشایه التماس دعا» ، دلم آرام می¬شود و الحمدلله می¬گویم. نگفته بودم جاماندن از اربعین چقدر آدم را بی¬قرار می¬کند و دوستان باید نگران بی¬قراری هم باشند؟
اتوبوس همدان را رد می¬کند. این را از تابلوهای کنار جاده می¬فهمم. آفتاب ظهر از میان پرده¬های نصفه نیمه اتوبوس به داخل سرک می¬کشد و گرما نرم نرمک به اتوبوس می آید. راهرو اتوبوس را قدم می زنم. کولر انتهای اتوبوس خوب کار نمی کند و هوای مطبوعی ندارد. حساب طاقت بچه ها را میکنم و زودتر از اینکه طاقت کسی تمام شود به مریانج می رسیم. کم کم باید از شهر دل بکنیم و به دنیای موکب ها پا بگذاریم. دنیایی که حساب و کتابش خیلی فرق دارد . باید چشم های دنیا زده را به قاب های آشنای این تمدن بلند و خدمتگزاری شیرین عادت بدهیم. درون موکب گوشه ای می نشینم و تکیه ام را به دیوار می دهم. عاقله زنی که صورتش از سن و سال و گذر روزهای طولانی خبر میدهد با لهجه شیرینش چای تعارف میکند. تشکر میکنم و نمی خورم. چند دقیقه می گذرد. بانوی میان سالی که از خدام موکب است با صورت عرق کرده و خستگی هایی که پشت لبخند شیرینش پنهان کرده کنارم می نشیند . از کتری چای می ریزد و به سمتم دراز میکند « چایی میخوری دخترم؟» دستش را رد نمی کنم . دست دراز می کنم تا بگیرم.حاج خانم واسطه می شود، چای را می گیرد و به دستم می دهد و بهم می گوید:« قسمتم نبود از من چای نگرفتی، حالا که دستش بهت مزه کرده منم شریک میشم تو گذاشتنش!» و من حیرت زده می شوم. تمام آموزه ها و خوانده ها و سوادهای کاغذی ام در هم می پیچد و هیچ جوابی ندارم برای این ارادت! برای نام بلند حسین (ع) که برای جا به جا کردن یک استکان چایی در دستگاهش ، پای توفیق و قسمت وسط می آید. گرمای چای را روی لب می رسانم و جرعه جرعه می خورم ، خانم خادم می گوید :« تا حالا کربلا نرفته ام ، رسیدین حرم بگید آقا مریمو بطلب …» جرعه چای می ماند بین گلویم ، ماتم می برد! مریم خانم صحبتش را ادامه می دهد ، تمام سال های عمرش را در شهرهای مرزی زندگی کرده است و هیچ گاه بین الحرمین را ندیده است . هیچگاه ایوان طلایی نجف را درون مردمک چشم هایش نفس نکشیده است اما دلم گواهی میدهد از همه مان کربلایی تر است. واژه ها را سخت از بین لب هایم بیرون می دهم و برای مریم خانم آرزوی زیارت می کنم هرچه زودتر و از تمام زحمت هایش تشکر می کنم. خستگی اش را پس می زند و به رویم می خندد :« عزیزم ، خوشگلم ، من هستم ، جان بخواه! چایی چه قابل داره…» … استراحت کوتاهش تمام می شود ، مریم خانم با چابکی بلند می شود ، به سمت اشپزخانه موکب می رود و من را در پیچ و تاب حرف اول الفبای عشق حسین(ع) جا می گذارد.
به اتوبوس برمی گردیم. سری به انتهای اتوبوس می زنم ، حالا گرما کاملا غلبه دارد و آزار دهنده است. نیمه ابتدایی اتوبوس اما عملکرد کولرها بیشتر جواب میدهد.خنک است و هوای متبوعی دارد. حمایل خادمی را مرتب میکنم و در فکرم که بگویم یا نه ؟! تصمیمم را می گیرم و آرام به بچه ها پیشنهاد می دهم: « حالا که نصف مسیر را یک عده عقب نشسته اند و اذیت شده اند اگر ممکن است ساعتی نیمه های اتوبوس را جا به جا شوند تا بچه های عقبی هم کمتر اذیت شوند و گرمای طولانی حالشان را …» حرف هایم تمام نشده که بدون هیچ حرف و مسئله ای و خیلی داوطلبانه جایشان را عوض می کنند! بالاخره اینجا با همه دنیا فرق می کند، این بچه ها زائر اربعین اند و ناهار موکب را خورده اند ، نمک غدای امام حسین(ع) و محبت های مادرانه مریم خانم همین از خودگذشتگی و خدمت است .بچه ها نمک گیر شده اند …
شب اول طریق است ، صدای الرحیل را شنیده ایم ، راهی شده ایم. دسته جمعی به گنبد طلایی نجف سلام داده ایم و حالا انتهای عمود های نجف هستیم . شوق داریم به عمود یک برسیم ، چشم مان را به دیدار زنده ترین قهرمان هایمان روشن کنیم و با دیدن عمود یک چشم مان برق بزند. عادت نداریم عدد عمود ها را نگاه کنیم ، ما چهره ها را می بینیم . شهید ها را می شماریم ، تکرارِ حاج قاسم ها و ابومهدی ها را … برای استراحت و صرف شام در موکبی عراقی توقف می کنیم. موکب پر از شور و جریان است. با سبک و آداب خاصی غذا تهیه می کنند و غذای عربی شبیه کباب تابه ای را درون نون های صمون می پیچند، به دست زائر ها می دهند.آداب موکب داری ، شعر خواندن و چهره های بشاش موکب داران عراقی سوژه ای شده برای دوربین های عکاسی و فیلم برداری. صرف غذا که تمام می شود قصد خروج می کنم اما مقابل درب موکب نوشته ای را می بینم که مرا میخکوب میکند ، نوشته ای که نه با عربی دست و پا شکسته ام که با قلبم معنی کلماتش را می فهمم:« ای کسانی که راهی کربلا هستید از سمت من به حسین(ع) سلام و بهترین درود ها را برسانید و از خانم و بانوی من (لسیدتی زینب) ، حضرت زینب ملتماسانه عذر بخواهید زیرا من در بین زوار اربعین نبودم …» … می رسانیم آقای موکب دار! اگرچه سخن گفتن را رند و روان بلد نیستم اما با همین زبان نصفه نیمه و قلب شکسته عذرتان را می خواهیم که تمام قد به خدمت زوار حسین ایستاده اید اما در اربعین جسمتان مهمان بین الحرمین نیست. آقای موکب دار عراقی که حتی نامتان را هم نمی دانم ، یک عذر دیگر هم می خواهم ، این یکی را برای خودم ، عذر میخواهم که زائر اربعین هستم اما هنوز از آداب دلدادگی ، هیچ نمی دانم…
روز دوم مشایه است ، دسته روی جمعی با شور تکان خوردن پرچم ها و سرود ها و نوحه های حماسی جلوه دیگری دارد. گوشم به کاروان صوت است و در تصویر کاروان و خیل زائران و حال وهوای دیدنی تک تک آدم ها غرق شده ام.دختر نوجوانی محجبه ای کنارم می آید و می گوید :« سلام. شما دانشجویید؟» =:«بله عزیزم». می پرسد :« کجا درس می خونید ، رشته تون چیه؟» لبخند می زنم و برایم جالب می شود دلیل سوال دختر ، « اپتیک و لیزر ، ارشد شهید بهشتی ام ، چطور؟» دوباره می پرسد :« کل کاروان دانشجو ان؟» « آره عزیزم ، اکثریت کاروان دانشجو ان و باقی هم عمدتا فارغ التحصیل یا مرتبط با فعالیت های دانشگاهی ان. دانشجوهای دانشگاه های تهرانیم.» دختر لبخند با خجالتی میزند :« من نهم ام ، راستش اصلا فکر نمی کردم سفر اربعین و این جور کارهای مذهبی توی دانشگاه ها هم این قدر مخاطب داشته باشه. این تعداد دانشجو از دانشگاه های تهران ، فکرشو نمی کردم …» ، دلم برای دغدغه اش می رود! می گویم:« چه فکر بلند و قشنگی داری تو دختر ! بیش تر از این تعداد هستند ، ثبت نامی ها تعدادشان اصولا بیش تر از ظرفیت هیئت هست. تازه خیلی جمع های مذهبی و انقلابی مختلف کوچک و بزرگ دیگه ای هم هست. انشاالله خودت هم سه چهار سال دیگه که دانشجو شدی ، با همین هیئت انصارالقائم همسفر می شیم» اسمش را می پرسم و اسمم را میگویم، دستِ هم را فشار می دهیم و میان جمعیت از هم جدا می شویم. رد پای دختر را گم می کنم اما گرمای دستان و نگاهش را نه ، ماشین صوت می خواند : “غصه سربازو نخور آقا … سربازات هزار و چهارصدی ان” … با خودم فکر میکنم رسالت دسته روی اربعینی و نمایش جمعیت دانشجویی ما اگر دل گرمی دادن به همین یک نوجوان دهه هشتادی باشد هم چه قدر زیباست! گام بعدی ام را محکم تر بر میدارم …
روز سوم مشایه است ، حد فاصل روشویی ها تا فرش های موکب را راه می روم. فراموش کرده ام زیپ کیف کمری ام را ببندم. همه ی محتویات کیف روی زمین میریزد : پاسپورت ، جا نماز ، چند ورق اسکناس ، صابون جیبی ، موبایل و … آمدم خم شوم تا وسیله ها را بردارم.دخترک پنج شش ساله عراقی با سرعت به سمتم می دود و تمام وسیله ها را از روی زمین جمع می کند . نمی گذارد حتی خم شوم ! همه را به دستم می دهد و با زبان بین المللی لبخند با من حرف میزند. این چه تربیت عجیبی ست ؟ که کودکان برای خدمت به زائر از بازی و دنیای کودکی شان هم خرج می کنند! دست می کشند … خوب می دانم که شاید دقیقه ای دیگر در زندگی عادی این مادر و کودک چقدر حرف و عتاب وجود دارد که کودک شیطنت نکند ، غذایش را کامل بخورد ، جیغ و گریه خواهر برادرش را درنیاورد ، اسباب بازی هایش را روی زمین پخش نکند و … اما این چه معنای عمیق و چه ارادتی ست که هیچ نیازی به کلمه ندارد؟! کودک پا به پای مادر و مادربزرگش خدمت می کند. به شیوه سن خودش مهمان های اربعین را احترام می کند . هرچقدر هم که دستانشان کوچک و ظریف باشد یک آب لیوانی یا شیشه کوچک عطر های عراقی بین انگشتانشان جا می شود تا بایستند و عاشق ترین خدام حسین (ع) باشند. گفته بودم اربعین ، پاسخ دو دوتایش چهارتای عقل معاش اندیش نیست؟
روز آخر مشایه است، برای استراحت در موکبی عراقی توقف کرده ایم و پذیرایی شده ایم . نبات متبرک حرم را توی مشتم گرفتم با همان عربی نصف نیمه از خانم های موکل دار می پرسم :« من اُمّ موکب؟» راهنمایی ام میکنند به آشپزخانه ای ، خانم چهارشانه ای که عبا پوشیده . هیبت ویژه ای دارد نشانم می دهند. جلو می روم سلام می کنم و نبات را به ایشان می دهم اسم امام رضا کافیست تا تمام هیبت این بانو اشک شود … اشک می نشیند روی گونه هایش که در هوای گرم و دم کرده آشپزخانه خیس از قطرات عرق است ، دستش را حلقه می زند دور شانه هایم و شیرین ترین آغوش را به من هدیه می دهد . پیشانی ام را چندبار می بوسد و قسمم می دهد به امام زین العابدین و به اما باقر که وقتی مشهد میروم در حرم یادش کنم. پلک هایم را بر هم فشار می دهم تا از فروریختن اشک هایم جلوگیری کنم… گفته بودم چقدر اشک های نریخته از مسیر مشایه اربعین به تهران آورده ام؟
روز آخر مشایه است. گام که برمیداری دلت گواهی می دهد به کربلا می رسی ، لحظه ها عبور می کنند و تو را به تماشای پیچ و تاب علم روی گنبد عباس می رسانند …روی پل می ایستی و به نمای گنبد سلام می دهی و اسمت را گوشه ای طومار بلند اربعین حسین (ع) می نویسی … می خواهی از کرب و بلا بنویسم؟ نمی توانم. دفترم را می بندم ، آخرین صفحه نوت گوشی را هم . راستی گفته بودم آب کربلا شور است ؟ فکر می کنم خاکش هم شور است …چشمِ آفتابش هم…یک روز چشم زده اند اینجا قد وقامت ماه قافله را … گفته بودم شوری دلشوره ها از روضه می آید؟ حالا می فهمم شور روضه ها از کجا می آید … از من نخواه از کربلا بنویسم ، اربعین برای من با دلشوره آغاز می شود !
فهیمه حدیدی
پویش سوغات اربعین با هدف به تصویر کشیدن راهپیمایی اربعین و نمایش اجتماع عظیم مسلمانان و خلق این رویداد جهانی در قالب های فیلم، عکاسی، کلیپ. شعر، دلنوشته و خاطره، خوشنویسی و نقاشی برگزار میگردد.
021-67641716
Culture@jdsharif.ac.ir
تهران، بلوار اکبری، کوچه شهید قاسمی، سازمان جهاددانشگاهی صنعتی شریف