روز و
ساعت مانده تا اربعین حسینی
انّا علی العهد

زهرا قاسمی نیما – 2025-08-18 08:04:29

کادو تولد

چشمانم را به زور فشار میدم، شاید خوابم ببرد ولی سروصدا نمی‌گذارد، صدای همهمه زائران و مداحی و رفت و آمد حتی بر گرمای ۶۰ درجه موکب، غلبه کرده است.

شب گذشته شیفت من بود که بیدار بمانم و صیانت کنم از اموال مردم، که مباد ناغافل از خدا بی خبری ساک زائری را ببرد و او بماند و خستگی سفر‌.
باید بیدار می‌ماندم تا اگر زائر جدیدی آمد ؛کنجی از موکب جایی به اون بدهم و تشک و پتو برایش حاضر کنم.
بیدار مانده بودم و گشت میزدم بین زائران خسته‌ای که چنان غرق در خواب بودند که انگار در هتل چندین ستاره در بهترین تشک و تخت هستند نه در ساختمانی نیمه ساخته در روی زمین سخت و آن هم در گرمایی آدم‌کش !
گشت می‌زدم و پتو می‌کشیدم روی آن دختر بچه بامزه که از قضا زیر کولر خوابش برده و می‌ترسم سرما بزند به تن نحیف و کوچکش‌‌.
همه اما خواب نبودن گروه از خانم‌های تهرانی، که اتفاقاً بسیار مهربان و خون‌گرم بودن مشغول آماده شدن برای شب حرم بودند و آنکه مهربان‌تر از بقیه بود پیشانی‌ام را بوسید و اجر مرا از حضرت زینب(س) خواست و مانند بقیه زائرین ساک و کوله‌اش را اول به خدا بعد به من سپرد.
التماس دعای می‌گویم و به رفتنشان خیره می‌شوم…

با حسرت بدرقه‌اشان می‌کنم چند روز است به کربلا آمدیم؟
آخرین بار کی حرم رفتم؟
چرا یادم نمی‌آید؟
اصلا در این مدت یک شب تا صبح در حرم بودم؟
به تقویم گوشی‌ام نگاهی می‌اندازم.
بله امروز روز نهم است، و دو روز دیگر اربعین است و البته روز تولدم.

کنکاش ذهنی‌ام برای تعداد زیارت‌ها نتیجه می‌دهد دو سه بار رفته‌ام.
روز‌های اولی که موکب هنوز راه نیافتاده بود و خلوت‌تر بود، رفته‌ام و تا امروز از بالای موکب هر صبح و شب سلامی داده‌ام به او که این روزها همسایه‌اش هستم، نفس می‌کشم در هوای کربلایش و عشق می‌کنم از سختی خادمی‌اش.

بی‌خیال خواب صبح می‌شوم و می‌روم تا دوباره کفش‌ها را جفت کنم و در جاکفشی بگذارم.
تصمیمم را گرفتم امروز می‌روم زیارت!
دوستم که خادم شیفت بود را مطلع می‌کنم؛ با وسواس و با ذوقی خاص به سمت حرم می‌روم هی زیر لب می‌گویم: آقا جان من امروز تولدمه، کادوی تولدم را می‌خوام، بهترین کادو رو بهم بدین.
در صف طولانی زیارت، از فکر کردن به کادویی که امام حسین (ع) به من بدهد لبخندی پهن و شاد روی لبم نقش می‌بندد؛ زن ایرانی کناری ام، متذکر می‌شود اربعین و عزای امام حسین است و این نیش باز مناسب این فضا نیست؛ درست می‌گفت اما این حال خوش ارادی نبود، در دلم کیلو کیلو قند آب می‌کردند.
نوبت به زیارتم می‌رسد، وصال نزدیک است، دست دراز می‌کنم تا شبکه های ضریح را چون عبای پیغمبری اش بگیرم که هجوم زائران دستم را دور می‌کند از ضریح، درجا دلم شکست.
اما دستی قوی مچ دستم را گرفت و می‌توان گفت مرا چسباند به ضریح، بالای سرم را نگاه می‌کنم خادمه عرب زبان با چشمانی نافذ می‌گوید «اسرع-عجله کن» با لبخند «شکرا جزیلایی» نثارش می‌کنم و خشنود این زیارت را کادوی تولدم می‌دانم.
بعد از نماز و زیارت به موکب باز می‌گردم.
مریضی غالب شده بر زائرین، با این ازدحام، باید هم همین شود.
زائری که از قضا بداخلاق و بد قلق است، تب‌اش پایین نمی‌آید، را به زور و التماس بلند می‌کنم و به سختی تا ساختمان هلال احمر که در ۵۰ متری موکب‌ در باب القبله است می‌برم.
جثه‌اش نسبت به من درشت‌تر است و منه نحیف که تازگی از بستر مریضی بلند شده‌ام زیر آن گرما کم توان شده‌ام. از پرستار اهل بیت حضرت زینب(س) مدد می‌گیرم‌.
بعد از ساعاتی با سرم و آمپولی جان می‌گیرد و مسیر بازگشت دیگر خودش راه می‌آید ولی همچنان تکیه به من داده است.
در باب القبله روبه روی حرم و گنبد سرخش هستیم.
شروع به صحبت می‌کند:
+به شما پول می دهند؟
-جان؟
+می‌گویم پول می‌گیری در موکب کار می‌کنی؟
متعجب اما با خنده می‌گویم: نه جانم، من دستی یه چیزی هم میدم که اجازه نوکری بهم بدن
‌ +دروغ می‌گی دیگه معلومه، اون روز شنیدم میگفتن یکی از بهترین هتل ها می‌رین استراحت می‌کنید و پول زیادی هم بهتون میدن، الان دیدمت اومدی موکب سرحال سرحال بودی، معلومه حسابی به خود رسیدی!
همان‌جا بود که چینی نازک قلبم ترک خورد و شکست…
خسته… بی‌خواب… دلتنگ… غریب… مریض و این کلمات به ظاهر ساده بهانه شکسته شدن بغضم شد.
آمدم دهان به گلایه باز کنم که باز رنگ طلایی گنبد روبه رویم برایم بغل باز کرد…
اشک ریختم و زیر لب گفتم آقا بشنو، فقط خودت بشنو…
مسیر ۵ دقیقه‌ای، برایم ۵ ساعت شد، جلوی در موکب که رسیدم؛ همسفرم را دیدم، چهره غمگین من، چهره بشاش و خوشحال همسرم را در هم کرد.
تا شرح قضیه را گفتم، محکم کوبید پشت دستش و گفت: قربون محبتت امام حسین(ع).
کارت تربتی را دستم می‌گذارد و می‌گوید: امام حسین (ع) صدای دلت رو شنید اینو برات فرستاد.
گفت که خادم عرب زبان، به انگشتر عقیق دستش علاقه نشان داده و خواسته با انگشتری نفیس تعویضش کند و همسر من با غرور و محبت گفته که این انگشتر هدیه همسرم هست و با هیچ گوهر دیگری عوضش نمی‌کند و خادم از این علاقه میان ما به وجد آمده و این تربت را برای من می‌فرستد.
او گفت خادم از محبت‌مان فرستاده و من شنیدم « دل شکسته‌ات را خودم می‌خرم»
کارت را به چشمانم می‌کشم، میخواهم داد بزنم از شادی، دوباره خود را بالای موکب می‌رسانم همانجا که هر صبح و شام سلامش می‌دهم، دستم را بر قلبم که می‌خواهد از جا بکند می‌گذارم، چنان محکم‌ می‌کوبد که گویی الان میان دستم میافتد.
یکجا خواندم فلسفه دست روی سینه گذاشتن رو به مولا، همین است که قلبمان از جا نکند.
سلامش می‌دهم و تربتش رو می‌بویم.

اثر جهت شرکت در بخش تجربه و خاطره نگاری
زهرا قاسمی نیما

دسته بندی


ارسال نظر

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.