روز و
ساعت مانده تا اختتامیه پویش
انّا علی العهد

رویا یوسفی وزیر – 2025-08-17 07:45:03

دل‌نوشته: سوغات بی قاب از مسیر عشق

اربعین که برگشتم، مادرم پیراهنم را بویید. گفت: «بوی خاک می‌ده… بوی غربت، بوی حرم» لباس‌هایم را شستم، کفش‌هایم را کنار گذاشتم، ولی آن بو نرفت. انگار چیزی درونم جا مانده بود. نه، بهتر بگویم چیزی درونم تازه شده بود.
همه پرسیدند: سوغات چی آوردی؟ نگاهم رفت سمت کوله‌ام، ولی دلم رفت سمت آن دو خواهر عراقی که دیدند کوله‌هایم سنگین است و کوله مادرم هم بر دوشم، دویدند و کالسکه‌ای آوردند و گفتند: «بگذار داخلش، راحت‌تر می‌رسی»
وقتی رسیدم مرز، آن کالسکه را که هدیه گرفته بودم دادم به پدرومادری که دو کودک در آغوش داشتند.
سوغات من، همین لحظه‌ها بود… لحظه‌هایی که انسان بودن، از مرز زبان و ملیت عبور می‌کرد.
سوغات من، بغضی بود که در گلویم ماند وقتی از بین زائران رد می‌شدم و صدای «لبیک یا حسین» مثل موج، مرا می‌برد.
من از اربعین، چیزی آوردم که قاب نمی‌شود. چیزی که نمی‌شود به کسی داد، فقط می‌شود با آن زندگی کرد. آوردمش تا در سکوت شب، وقتی همه خوابند، بنشینم کنارش و بگویم: «حسین جان، من هنوز هم آن زائرم که در مسیر تو گم شد و پیدا شد» و حالا هر وقت کسی می‌پرسد: سوغاتت کو؟، می‌گویم: در دل من است. اگر خوب گوش بدهی، صدایش را می‌شنوی

رویا یوسفی وزیر

دسته بندی